حدود پنج سال پيش، پس از سالها تدريس و خبرنگاري، وسوسه ترجمه کتاب که هميشه آن را کاري بسياري ظريف و پرمسئوليت ميدانستم، به جانم افتاد. پيش از آن مقالهها و گزارشهاي زيادي ترجمه کرده بودم که در مطبوعات منتشر شده بود، اما کتاب، بايد اعتراف کنم جسارتش را نداشتم.
کتاب «دوست باهوش من» نوشته النا فرانته نويسنده ايتاليايي تازه به دستم رسيده بود، در اينترنت اطلاعات مفصلي دربارهاش به دست آورده بودم و حين خواندن کتاب چنان مجذوب نثر نويسنده و فضاي داستان شدم که نميتوانستم فکرش را از سر بهدر کنم. گويي شب و روز با «ليلا» و «النا» زندگي ميکردم. بلادرنگ جلدهاي دو و سه و چهار رمان را سفارش دادم و مشتاقانه و يکنفس آنها را تا انتها خواندم. شگفتانگيز بود، مگر ميشود کسي اينقدر دقيق و باظرافت از زندگي بگويد، از دوستيهاي طولاني و قديمي، از تناقضات رفتاري، از ايسمهايي که در دهههاي شصت و هفتاد ميلادي، به جان نسل جوان افتاده بود، از جنگ و نابساماني، از آشوب خانوادهها، نوميدي، درهمشکستگي و سرخوردگي، پيروزي، از تمناي جسم و روح انسان براي عشق و حقيقت تا...
ترجمه را شروع کردم. حيفم آمد ديگران از چنين قلمي بينصيب باشند، بايد اعتراف کنم حين ترجمه بارها و بارها دست از کار کشيدم، چشمهايم را بستم و صحنه را درست چون فيلمي سينمايي تجسم کردم. با ليلا رشد کردم، فرياد کشيدم، زار زدم، تلاش کردم، زمين خوردم، برخاستم، قد کشيدم، دوباره زمين خوردم و دوباره برخاستم. با النا به پيزا رفتم، درس خواندم، ياد گرفتم و در تقلايش براي بريدن و برکشيدنِ خود از محيط عقبمانده و پرخشونت «محله» همراه شدم؛ بريدني که هرچند در ابتدا آسان و پُرنويد مينمود، ولي دلتنگي و بيقراري به همراه آورد، بريدن از ريشهها کار چندان سادهاي نيست، کاري که «ليلا» هرگز به انجامش توانا نشد.
شايد در نگاه اول بهتصويرکشيدن زندگي دو دوست، کار سادهاي باشد، ولي نوشتن داستان زندگي ليلا و النا، آن هم در چهار جلد کار چندان سادهاي نيست. اينجا فقط با داستان دو دوست روبهرو نيستيم، با زندگي چند خانواده، آن هم طي حدود شصت سال سروکار داريم و نهفقط با روند ماجراهاي شخصيشان، بلکه با تمامي رخدادها و روند اقتصادي و سياسي و اجتماعي ايتاليا بهويژه شهر ناپل آشنا ميشويم؛ آنهم در قالبي سينماتيک، گويي داريم سريالي جذاب را با تمام جزئيات تماشا ميکنيم. تصاوير چنان جان دارند، انگار خودمان لحظه لحظه اين شصت سال را با آدمهاي قصه زندگي کردهايم، با آنها شاد ميشويم، غمگين ميشويم، رشد ميکنيم، نااميد ميشويم، زلزله، جنگ، ازدواج، جدايي و مرگ عزيزانمان را تجربه ميکنيم و در انتها حيران ميمانيم که چگونه نويسندهاي ميتواند تا به اين حد، به تاريخ، فرهنگ و سنن کشور و مردمانش مسلط باشد که هر برههاي را چنان دقيق و ظريف به تصوير بکشد و خواننده را طوري با خود همراه کند که نتواند شب را بدون فکر به رويدادها و آدمهاي رمان به صبح برساند و مشتاق باشد قصه آدمها را پي بگيرد و در سرنوشتشان شريک شود.
النا فرانته در رمانهايش از فلسفه هم بهره ميبرد و رشد ايدئولوژي سياسي را از درون خانهها تا تظاهرات خياباني و حتي مجلس و دولت به تصوير ميکشد. طي خواندن هر چهار جلد، سير زندگي شخصيتهاي داستاني را از يک آپارتمان، محله، شهر و کشور پي ميگيريم و شاهديم که واکنش هر کدام از اين آدمهاي معمولي به اتفاقات غيرعادي زمانه خود چگونه است و چگونه اتحاد و دوستي بين جواناني که به مرور پا به سن گذاشته و پير ميشوند، از هم ميپاشد.
«محله» قلب رمانهاي النا فرانته است که با دقت آن را موشکافي ميکند و هر رخداد خاص، معاني متفاوتي دربردارد. «اعتراف» هسته اصلي سلوک شخصيتهاي داستان النا فرانته است؛ اعترافي که هرچند شخصي است، مابهازاي جهاني دارد. سوءاستفاده از کودکان، طلاق، مادرانگي، سرخوردگي جسمي و عاطفي، خودويرانگي و نبوغ در بطن جامعه متلاطم قرن بيستم موضوعات اصلي داستانهاي فرانته است.
«دوست باهوش من»، «داستان يک اسم جديد»، «آنها که ميروند و آنها که ميمانند» و «داستان کودک گمشده» در حدي ترسناک صادقانهاند و رک و بيپرده. النا فرانته دوستياي را فراي آنچه تابهحال خواندهايم به تصوير ميکشد، دوستياي ناب، حمايتگر و بهطرزي بيرحمانه پرچالش؛ دوستياي که فقط برخي آدمها معنايش را ميدانند.