يکي بود يکي نبود، روزي روزگاري مردم اصلا خوش و خندان نبودند و اصلا موسيقي شاد هم پخش نميشد. يک نفر از ميدان اصلي شهر بالا رفت و گفت: اي مردم! تا کِي ميخواهيد الکي خوشحالي کنيد؟ تا کي تظاهر به شادي کنيد؟ آيا ميدانيد چند وقت است که شاهد افزايش کرايه وسايط حمل و نقل نبودهايم؟. يک نفر ساعتش را نگاه کرد و گفت: چهل و پنج دقيقه!. يک جوان فرياد زد: اين ديگر چه وضعش است!؟ با اين سرافکندگي بزرگ چه کنيم؟.
بزرگ طبق معمول ماله به دست به ميدان اصلي شهر رسيد و گفت: خاموش باشيد! آيا مسئولان حق ندارند يک ساعت استراحت کنند؟ آخر کاري ميکنيد که از شدت ضعف و خستگي استعفا بدهند!.
در همين حين يک مسئول خودش را به ميدان اصلي شهر رساند و همانطور که با آستينش غذاي دور دهانش را پاک ميکرد گفت: داشتم ناهار ميخوردم که صداي اعتراض بحق و صحيح شما را شنيدم! حال آمدهام که فکر چاره کنيم!. يک اصلاحطلب همانطور که بين جمعيت خودش را پنهان کرده بود با ولتاژ صداي اندي گفت: لطفا به مردم آدرس اعتراض غلط ندهيد، و دوباره در جمعيت خودش را پنهان کرد. يک اصولگرا هم گفت: اعتراض چيه؟ چاره کيه؟ صحيح يعني چي؟ بحق چه معنياي ميده؟ اين ليبرالبازيا چيه؟، و رفت تا پست و مقام جديدش را به خاطر اين صحبتهاي کارشناسانهاش بگيرد.
يک نفر از ميان جمعيت گفت: صددرصد گرانش کنيد. مسئول گفت: اون که بله! صددرصد و بدون ترديد گران خواهد شد!. يک نفر گفت: نه قشنگ جان! يعني قيمتش را صددرصد گران کنيد!. مسئول که خيلي باهوش و تيزهوش بود گفت: عرض کردم! گراني صددرصد و قطعي است!.
در اين ميان يک راننده تاکسي هم خودش را به ميدان اصلي شهر رساند از آن بالا رفت و گفت: با عرض سلام خدمت مردم عزيز! و ضمن عرض تشکر از شما بايد بگم که اولا کار خودشونه! دوما ما راننده تاکسيها صددرصد مخالف افزايش قيمت کرايه تاکسي هستيم!. مسئول دانا گفت: باور کنيد منم ميگم صددرصده ولي کسي حرفمو باور نميکنه!. راننده تاکسي ادامه داد: چرا کسي به فکر ما رانندههاي تاکسي نيست؟ باور کنيد ديگر خانهها و انبارهايمان جاي اين همه پول را ندارد!
مسئول با درايت کمي فکر کرد و گفت: هفتاد درصد چطوره؟. راننده تاکسي گفت: اصلا حرفش را نزنيد. مسئول آيکيو بالا گفت: پنجاه درصد خيرش را ببينيد!. راننده تاکسي گفت: اصلا راه نداره. مسئول عقل کل گفت: عزيزم اينجوري نميشه که! همه چيز بالاي صددرصد گرون شده، خاطر شما رو خواستيم که پنجاه درصد رو قبول کرديم!. راننده تاکسي که يکدنده بود و مرغش يکپا داشت گفت: پانزده درصد خيرش را ببينيد!. مسئول گفت: آقا نه حرف شما و نه حرف ما! بيست درصد!. بزرگ دستي به سرش کشيد و گفت: بيست نه! بيست عدد رندي است. اگر ميخواهيد ما باور کنيم که اين افزايش قيمت با يکسري مطالعات و کارشناسي عميق انجام شده عدد بايد غيررند باشد. مسئول گفت: بيست و سه و هشت دهم درصد! مبارک باشه... بياريد اون ناپلئوني رِ!.
سپس در شهر جشن و پايکوبي به مدت هفت شب و هفت روز برپا شد و مردم با ترانه «تو که رفتي چرا برگشتي؟» که محتواي خاصي هم نداشت به رقص و پايکوبي پرداختند.
قصه ما به سر رسيد، کلاغ به هزينه بازگشتش به منزل که بيست و سه درصد افزايش پيدا کرده فکر کرد و اصلا از خانه خارج نشده بود که به آن برسد يا نرسد!