بستن

سلطان جدید آوردیم براتون!

سلطان جدید آوردیم براتون!

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود! روزی روزگاری در کشوری مردم شاد و خوشحال بودند که جارچی جار زد: هم‌اکنون به اطلاع می‌رساند که سلطان پراید دستگیر شد!. مردم چیزی را که شنیده بودند یک بار دیگر از هم پرسیدند، درست بود! باری سلطان پراید دستگیر شده بود!
یک نفر گفت: پراید هم سلطان‌دار شد؟. دیگری گفت: پراید تهش کدخدا یا دهیار باید داشته باشه! و خلاصه همهمه‌ای در شهر برپا شد.
یک نفر از فرصت استفاده کرد و گفت: لطفا به مردم آدرس القاب اشتباه ندهید!، که او کسی نبود به جز اصلاح‌طلب خودمان، یک اصول‌گرا هم که از امروز به داستان اضافه شده، بالای میدان رفت و گفت: این لیبرال‌بازی‌ها چیه؟.
در این شلوغی‌ها یک مسئول خودش را به میدان رساند، با قدرت از آن بالا رفت و گفت: این چه وضعشه؟! چرا قیمت خودرو اینجوری شده؟! بزرگ به او گفت: به ما می‌گی؟ روند اینطوری نیست که ما باید این سوال رو از شما بپرسیم؟‌. ازدحام و تنش در میدان به اوج خودش رسیده بود که یک نفر همین‌طور که زیپ کاپشنش را می‌بست و با لبخند تند تند پلک می‌زد، بالای میدان رفت و گفت: زمان من بهتر نبود؟ اون زمان من سوال رو با سوال جواب می‌دادم! الان بدون اینکه کسی سوال بپرسه، میان ازتون سوال می‌پرسن!. وی سپس دست‌هایش را مثل فیلم تایتانیک باز کرد و درخت شد.
در همین شرایط یک فرصت‌طلب خودش را به مهلکه رساند و گفت: آقا اگه می‌شه منو سلطان عنبرنسارا کنید!، که به او توضیح دادند 120 نفر در صف انتظار سلطان عنبرنسارا هستند.
در همین حین خبر رسید که یک نماینده به خاطر اخلال در بازار خودرو محکوم شده است. مردم این خبر را که عمرا باور می‌کردند؛ ‌نماینده به جز خدمت بی‌چون و چرا و تمام وقت مگر کار دیگری هم می‌کند؟ این قشر مظلوم زحمتکش بدون هیچ چشم‌داشتی چهار سال تلاش می‌کنند که همه چیز گل و بلبل‌تر از چیزی باشد که امروز است و مردم بعید است که باور کنند.
یک جوان گفت: شاید خودروها را احتکار کرده‌اند که جای‌شان امن باشند و خراب نشوند.
خلاصه هرکس چیزی می‌گفت که ناگهان چند نفر با قایق و پارو خود را به میدان اصلی شهر رساندند و گفتند: سلام! ما از پایتخت اومدیم! دیشب اونجا نیم ساعت بارون بارید و اینطوری شد!. مردم بالافاصله به مجسمه‌ساز شهر گفتند که مجسمه این عزیزان را به عنوان برگ زرینی در مدیریت شهری ساخته و بالای میدان نصب کند.
باری دوستان! در شرایطی که قیمت خودرو روز به روز افزایش پیدا می‌کند و هیچ‌کس پاسخگو نیست، یک نفر چند هزار خودرو احتکار می‌کند، اما ما نمی‌توانیم اگزوز یا حتی دسته موتور ماشین را هم بخریم.
قصه ما به سر رسید، کلاغ که نگران احتکار‌ کردن لانه‌اش بود، زودتر از موعد مقرر به خانه‌اش رسید و لقب سلطان به خانه رسیدن را به خودش اختصاص داد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی