ادبيات عرب با «شبهاي عرب» يا همان «هزارويکشب» که ريشههاي ايراني و هندي دارد، به جهانيان معرفي و شناسانده شد؛ «هزارويکشب»ي که با ساختار تودرتوي خود از يکطرف و از طرفي با انبوهي از داستانهايي که در يک تم واحد گنجانده شده بودند خوني تازه به ادبيات داستاني تزريق کرده بود که هنوز که هنوز است هم بديع است و خواندني. ساختاري که در «هزارويکشب» شاهد آن هستيم براي مخاطب پنجرهاي را ميگشايد که همچون چشمهاي جوشاني است زلال که در هر خوانشش نهتنها به تکرار مکررات نميافتد، بلکه جذابيت داستانياش را هم همچنان بکروار حفظ ميکند و ميتواند و توانسته الگويي براي داستانگويي و داستاننويسي باشد که همچنان هم نو است و اگر با داستانپردازي درست استفاده شود باعث حظ داستاني شود و مخاطب را همچون شهريار پاي داستانگويي شهرزاد بنشاند.
راهي که با «هزارويکشب» آغاز ميشود و با نجيب محفوظ به نوبل ادبيات ختم ميشود و اکنون با هدي برکات ادامه پيدا ميکند و در گذشتهها باقي نميماند و گامي رو به جلو براي نگاهي معاصر برميدارد؛ به ادبيات و جهان معاصر و اين امر ناشي از تاثيرپذيري و بهروزشدن اين ادبيات با نگاه به ادبيات غرب است که ناشي از برخورد و مواجه ادبيات است که مرز نميشناسد و هم تاثيرگيرنده است و هم تاثيرگذار.
نويسنده، گامي تازه در اين عرصه برداشته، تکرار مکررات نکرده و چيزي تازه به ادبيات داستاني و ادبيات عرب افزوده است. ادبيات داستاني عرب که هنوز جا دارد تا با توجه به موقعيتي بکري که در آن قرار دارد سرشار از اتفاقهاي تازه و زنده باشد. برکات، آدمهاي رماني را که ميخواهد تعريف کند به درستي ميشناسد، خردهداستانهايي را که اين قهرمانها ميخواهند تعريف کنند به درستي انتخاب کرده است؛ او ابتدا چندين و چند داستان نوشته، داستانهايي برپايه شخصيتهايش و بعد نشسته و همچون راويان «هزارويکشب» که در طول و در طي ساليان اثر موجود را بازنويسي و دستخوش تغييرات کردهاند باحدت تمام اثرش را بازنويسي و بازبيني کرده تا به جانمايه داستان خود برسد؛ در «هزارويکشب» شهرزاد ميدانسته که کاري سترگ در پيش رو دارد، کاري که او را به جان بازي ميرساند، چيزي که گذشتگان پيش روي او قرار داده بودند و حال او اگر ذرهاي ولو اندک اگر کارش و انديشهاي را که در کارش به کار گرفته درست انجام نميداده به پاياني خوش هم براي داستانگويي و هم براي داستان و داستانهايي که براي زندهماندن تعريف کرده و آنها را در خدمت زندگي گرفته نميرسيده و درعينحال که اگر شکست ميخورده مخاطب هم با او شکست ميخورده و داستانگويي هم. پس شکست او به مثابه شکست داستانگويي و داستانپردازي بوده و پيروزي هم بالعکس.
اين وضعيت درست عين وضعيت نويسنده معاصر ما بوده که از داستانگويي و داستانپردازي هدف داشته، اما کار او به جهت درخششهاي فراوان ادبيات داستاني سخت بوده، چيزي که تمام داستانها و داستاننويسان ديگر نيز با آن مواجهاند. مخاطب امروز، مخاطب چشموگوشبسته نيست که با هر چيزي بشود سرش را گرم کرد و به او لذت يک داستان ناب را چشاند؛ هر اثري رقبايي پيشين دارد که طي گذر زمان از صافيهاي تاريخ رد شده و الک شدهاند و برترينهايش گوهروار باقي ماندهاند.
هدي برکات، باتوجه به اين ظرف و مظروف داستانهايي را تعريف ميکند که نهتنها براي مخاطب جذاب است و تکراري نيست، بلکه از حيث ساختار نيز درخشان است. پس اثر او هم مخاطب عام را که صرفا در پي سرگرمي است پوشش ميدهد و هم مخاطب خاص را که در پي جلوههايي تازه از داستانگويي و داستانپردازي است.
رمان او، «پست شبانه»، اثري از جنس زندگي امروز ماست، پنج نامه و سه متن که با يک مونولوگ شروع ميشود در گسترهاي انساني از پشت پنجره اما در جغرافياييگسترده و قابل باور و لمس در دنيايي که موقعيت آن قابل دريافت است و موضوع مهاجرت و پيامدهاي آن باورپذير، داستاني درباره موقعيت انساني، درباره نامههايي بهظاهر بيمقصد اما حاکي از دل، روايتي خواندني از آدمهايي که چيزي براي از دستدادن ندارند و تنها ميدانند بيشتر نامههايشان به مقصد مورد نظر نميرسد و بايد واگويه کنند تا در اين نوشتن خودشان را پيدا کنند و تسلايي که درنهايت يک پايانبندي درخشان به پايان ميرسد.
از ويژگيهاي اين اثر در حيطه شخصيتپردازي، اين است که شخصيتها در اين اثر، هيچنامي ندارند، اما قابل باورند و با تکيه بر لحن و کلامي که در زمان نوشتن نامهها از خود بروز ميدهند معرفي ميشوند و مخاطب را با خود همراه ميکنند. گاهي چنان گرم رفتار ميکنند و احساساتي و گاهي از خشونتي آزاردهنده سخن ميگويند؛ خشونتي که جزيي از زندگيشان است و به زندگيشان هويت بخشيده و باوجود اين هويت است که مخاطب را از موقعيتي که درگيرش شدهاند به تأمل واميدارند: زني پنجاهساله، پناهندهاي عرب، جواني اهل آلباني و... همه اين آدمها اهل جايي ديگر شدهاند و مهاجر و از گذشته و غربت صحبت ميکنند و واماندهاند و از سرگذشتي حديث نفس ميگويند که ريشه در زيست اجتماعيشان و پيامدهايي که ريشه در همين فقر نگاه موقعيتشان دارد؛ بستري که روزگاري بدون جنگ و خشونت در آن ميزيسته و حال با پيامدهاي آن زندگي ميکنند و در تاثيري که در زندگي آنها گذاشته و ريشه آزادگي را از آنها دريغ کرده و فرصت آرامش را در شلوغيهايش نابود و از آنها موجودي چند چهره ساخته است.
شخصيتها ميآيند و بدون اينکه نامي از آنها به ميان بيايد جلوي خواننده حاضر ميشوند و مکانها را با جزييات معرفي ميکنند، بيآنکه آنها را مشخص کنند و اين مخاطب است که جزييات ناگفته را خودش نامي ميدهد و براي خود تکميل ميکند.
رمان در موقعيت است که ساخته ميشود؛ مکانهاي عمومي نظير فرودگاه، هتل، اردوگاه پناهندگان و خانهها. درست است که ميتوان موقعيت اصلي داستان را خاورميانه دانست، اما از آنجاييکه داستان در جغرافيايي انساني روايت ميشود موقعيت خاصي را هم دنبال نميکند؛ آسمان همهجا به يک رنگ است. نامه و شب و مفهوم انتظار براي فردايي بهتر در دل موضوع انساني داستان نهفته است، حتي بدبختترين آدمها با وجود اينکه نبايد توقع بهشتي را داشته باشد بازهم اميدوارند.
رمان، ساختاري مدرن و تودرتو دارد؛ رماني که مخاطب خود را مسافروار گويي در پشت پنجرهاي منتظر قرار داده تا با او از تنهايي و خلوت سخن بگويد، اثري که بهدرستي نويسنده آن را درباره احساسات، تنهايي و انسانيت ميداند: «انسانهاي بسيار زيادي از کشور و خانههايشان فرار کردهاند، درحالي که جايي براي رفتن ندارند. آنها در سراسر دنيا پراکنده شدهاند و سوار قايقهاي مرگ ميشوند؛ اين درحالي است که جهان نميخواهد حتي نگاهي به آنها بيندازد. من شخصيتهاي داستانم را همچون انسانهاي بيگناه ميبينم و تمام هدفم از نوشتن اين نامهها در داستان، دادن شانسي براي ديدهشدن اين نوع انسانها است.»
استفاده درست از فرم، انتخاب درست مضمون، هماهنگي درست فرم و داستان از ويژگيهاي اصلي رمان است با داستاني که کشش تصويري دارد و قابليت تصويريشدن. روايتهايي دقيق از نگاه اهالي خاورميانه و مصائب و دشواريهايي که در زندگي دارند و با آن مواجهاند و در اين ميان دو اتفاق به واسطه متن در حال رخداد است.
شخصيتها و زندگيشان از نامهاي به نامهاي ديگر ميروند آن هم بيهيچ تصنعي يا نمايشي شعارگونه در روايتي که پيوستگي درخور تعمق و در خدمت ساخت و مضمون، توامان قرار دارد. داستاني که همهچيز آن در خدمت انسان است و زندگي با وجود دشواريهايش ادامه دارد. نويسندهاي که در دل وقايع قرار دارد و مخاطبي که پشت پنجره نشسته و از حقيقتي که نويسنده ديده و در حال به نمايشکشيدن آن است باخبر ميشود؛ گويي تصويرهايي از حقيقتي تودرتو در حال نمايش است.
داستان همچون شروعش، پاياني بکر دارد؛ پاياني که خبر از نامههايي بيسرنوشت ديگري ميدهد و از اميدي و نجاتي سخن ميگويد در دسترس، رمان با صداي پستچي به پايان ميرسد که توضيح ميدهد چطور آن نامهها به دست او رسيده و چگونه آنها را طبقهبندي کرده و اميدوار است تا دست صاحبان واقعي آن برسند؛ بخوانيد صدايشان به گوش شنوايي برسد.
رمان ميتواند کلاسي آموزشي باشد در استفاده صحيح از فرم، در گزيدهگوي گفتن: «حالا نامه خودم را براي کسي که «شايد اينجا بيايد» مينويسم و آن را کنار ساير نامهها طوري در قفسه قرار ميدهم که توي چشم بزند تا هرکس وارد شد اول چشمش به نامه من بيفتد.»