يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود! روزي روزگاري در کشوري مردم در حال رقص پايکوبي با ترانه «امشو شو شه!» بودند که يک مسئول شاد و خندان در حاليکه به صورت ايسلندي مردم را تشويق ميکرد بالاي ميدان رفت و گفت: مشتلقها آمادهن؟. مردم پولهاي زيادي به پاس قدرداني از زحمات او روي سرش ريختند و مسئول گفت: همانطور که درخواست کرده بوديد، تعطيليهاي زيادي توي راهه و ماه آينده رو کلا پنجشنبه و جمعه زديم و شنبه و بقيه روزهاي هفتهرو کلا حذف کرديم. مردم که از فرط خوشحالي خودشان را توي گِل ميپلکاندند، متوجه شدند يک نفر که رنگش سبز است و دايرهايشکل با چشمهاي بادامي و ماسک زده در حالا بالا رفتن از ميدان اصلي است. اين فرد که ماهها بود مهمان اين شهر بود و خودش را آقاي کرونا معرفي کرده بود، گفت: مردم عزيز! من ممنونم از مهماننوازي شما! اما تورو خدا بذاريد من برم! بابا من زن و بچه دارم. غلط کردم اومدم توي شهر شما!.
يک نفر خودش را به او رساند و دو سرفه خشک توي حلقش کرد و گفت: کجا داداش؟ تازه برنج گذاشتيم!. سپس يکي از اهالي شهر کليد دروازه را خورد تا اين مهمان نتواند برود.
آقاي کرونا با ناراحتي از ميدان پايين آمد که يک پرايد که در کمال تعجب حرف هم ميزد خودش را به او رساند و گفت: ناراحت نباش! اولش يهکم سخته اما بعدش باهات رفيق ميشن!.
در همين حين يک بزرگ بالاي ميدان رفت و گفت: خاموش باشيد! بابا لااقل همايون شجريان گوش بديد... سرمون رفت!. وي سپس گفت: اصلا ِشما متوجه شدهايد که جناب کرونا از خدمات ما ناراضيست؟! ببينيد چه کردهايد که خاطر اين ويروس مکدر شده است!. پس از گفتن اين جمله بلافاصله يک اصلاحطلب بلندگو را قاپيد و گفت: لطفا به ويروسها سيستم ايمني غلط ندهيد!.
مسئول که مثل ايکيوسان روي زمين نشسته بود و فکر ميکرد از جايش بلند شد و گفت: فکري به ذهنم رسيده!.
يک هفته بعد مردم داخل صفهاي طويلي ايستاده بودند که يک جوان خودش را به آنها رساند و پرسيد: صف پنيره؟. يک پيرمرد پاسخ داد: آقارو باش! صف ثبتنام طرح پيشفروش فوري اما غيرقطعي کروناست!. نفر اول که به جلوي صف رسيد به متصدي گفت: براي ثبتنام کرونا 131 مزاحم شدم. شما فرموديد پنجاه ميليون پيش بديم، بقيهشم وام با سود 23 درصد ميديد!. متصدي جواب داد: بله، فقط زمان تحويلش مشخص نيست! رنگش سبز نيست، سفيد يخچالي بهتون ميديم! اون برآمدگيها همچون آپشنه بعدا خودتون بايد روي ويروسا نصب کنيد. ايني که قراره تحويل بگيريد صافِ صافه!. فرد مذکور پرسيد: ويروسش زه هم داره؟، که متصدي گفت: ديگه زه زيادي نزن! و فرد موردنظر پول را پرداخت کرد و حواله به دست از صف خارج شد.
مردم که بسيار شاد و خوشحال بودند پس ثبتنام کرونا 131 سفيد يخچالي به ميدان اصلي شهر رفتند و هفت شب و هفت روز بزم و شادي کردند. يک عده هم مشغول خريدن زه و ضبط و سپر براي کروناهايي که پيشخريد کرده بودند، شدند.
باري دوستان! پند امروز اين بود که از هر تهديدي براي خودتان فرصت بسازيد و از عرق خارشتر هم کره بگيريد.
قصه ما به سر رسيد، کلاغ که کلا گرفتار شده بود و هزاران سوال در ذهنش داشت، به خانهاش رسيد.