ناتانيل هائورن، نويسنده شهير آمريکايي در سال 1851 با اثر بينظيرش «خانه هفت شيرواني» در ميانه موج غالي آن روزگار، يعني رمانتيسيسم ادبي، ادبيات گوتيک را به مخاطب قرن نوزدهم ارائه داد؛ ادبياتي که وحشت و مضامين عاشقانه را باهم درآميخت. اولينبار يک نويسنده انگليسي به نام هوراس والپول در سال 1764 با رمان «قلعه اوترانتو» اين فرم را معرفي کرده بود. موضوعات بهکاررفته در اين فرم به ژانرهاي وحشت، عاشقانه و ملودرام دستهبندي ميشود. ادبيات گوتيک رابطه بسيار نزديکي با معماري گوتيک دارد گرچه رگههايي از نرماندي و رمانسک هم در اين معماري ديده ميشود؛ چراکه در اين ژانر ادبي توصيف ساختمانهاي بلند به سبک گوتيک، قلعهها، صومعهها و بناهاي قديمي و مخروبه نقش زيادي دارد. اين شيفتگي باعث شده که نوعي از معماري، هنر، شعر (مانند شاعران قبرستان) و حتي سبک باغباني از موج اول رماننويسي گوتيک الهام بگيرد. بهعنوان مثال هوراس والپول که رمان «قلعه اوترانتو»اش را اولين رمان عاشقانه گوتيک ميدانند خانه خود را به سبک معماري گوتيک قرون وسطي ساخت و لذا همواره در ذهن نوستالژيک ما ترس و وحشت توام با حضور قلعههاي بلند و جادوگر پير با ظاهري ترسناک بوده است. درواقع ناتانيل هائورن، با خلق اين اثر سعي دارد تا به بازنمايي خرافه در جامعهاي سراسر وحشتآلوده بپردازد که به تعبير سم هريس اين سيستم تصور ميکند با ترکيب مسيحيت با زندگي شهري در غالب سکولاريسم ميتواند مسائلي از قبيل خرافه را از جامعه دور کند! درحالي که در سيستمي که هنوز باورهاي مسيحي تدريس ميشوند طبيعتا نميتواند موضوعاتي مانند خرافه گناه عذاب و... از آن دور باشد؛ جامعهاي مصرفي که تنها انبوه انباشتهاي ذهني را در خود جمع کرده و از آن بهره ميجويد.
داستان اين رمان در ميانه قرن نوزدهم ميلادي روي ميدهد؛ همان زماني که هاثورن به اين فکر ميافتد که بهجاي استفاده از رمانتيسيسم ميتواند در پيشارمانتيسيسم چالش جديدي را ايجاد کند و يکي از شاهکارهاي ادبي جهان را رقم بزند و روايتگر اين داستان پر از رمزوراز باشد که در آن خانوادهاي درگير مسائلي گوتيک ميشود. در توضيح اين کتاب گفتهاند: «حتي شکستهاي هاثورن جالبتر از موفقيت اکثر نويسندگان است.» کندوکاو او در طبيعت و عواقب گناه و بيگانگي موجب آن شد تا نسلهاي گذشته گاهي آثار او را بيمارگونه توصيف کنند، اما کامو، سارتر و کافکا ما را مهياي فهم آنها کردند. آن صحنه از خانه هفت شيرواني که کليفورد سعي ميکند با بيرونپريدن از پنجره کمانيشکل به جمعيت خيابان ملحق شود، هم فلسفه وجودي را القا ميکند، هم رويه ضد واقعگرايي داستان را.
اما اين فلسفه وجودي را که بعدها ريشهاش را در آثار کامو، سارتر و کافکا ميديديم همان باور به عدم است؛ باور به نيستي. حال اينکه اين عدم در اگزيستانسياليست سارتري بار هستي را بر دوش انسان ميگذارد و در کافکا و کامو اين بار بر دوش انسان سنگيني کمتري ميکند؛ چراکه ذات در خدمت جبر پيرامون خويش است و يک سياهي مطلقي که بهرغم فراگيري همين نيستي در ذات زمانه اما انسان را به سوختن در اين سياهي واميدارد؛ چراکه آنچنان اين نيستي پربار و وسيع است که در هر صورت انسان محکوم به عدم است. حال اتفاقي که در بيرونپريدن از پنجره کمانيشکل کليفورد رخ ميدهد دقيقا متضمن همين معنا است؛ يک نيستي که به هر شکل فراگيرترين معناي زمانه خود است و از سويي برخلاف آنچه که عنوان ميشود و در توضيح اين کتاب بهعنوان ضدواقعيت آمده (با فرض اينکه تعريف مشخصي از واقعيت داشته باشيم)، کسي که اين روند را در طول داستان غيرواقعي ميداند هنوز تفاوت ميان داستان و رمان را نميداند و اصلا نه ميداند داستان چيست و نه اينکه رمان چيست. مخاطب در رمان با يک قوه تخيل سرشار از خلاقيت روبهرو است که واقعيت را در باطن تخيل به تصوير ميکشد، نه آنکه صرفا به بازتوليد اتفاقات پيرامونمان بپردازد که بيشتر از خصايص داستانهاست.
اين رمان مشتمل بر بيستويک فصل در منطقه نيوانگلند ايالات متحده آمريکا و حولوحوش وقايعي که در حدود دويست سال براي خاندان پينچيون اتفاق افتاده ميگذرد. کلنل پينچيون بنيانگذار خاندان پينچيون در نيوانگلند قطعه زميني را با توسل به قدرت از يک جادوگر ميگيرد و او را با همکاري بزرگان شهر و قضات به جرم جادوگري به اعدام محکوم ميکند. جادوگر پير قبل از مرگ کلنل را نفرين و او و خاندانش را به مرگي خاص هشدار ميدهد. پس از چند روز کلنل به همان صورت پيشبينيشده و در خانهاي که در زمين جادوگر بنا کرده ميميرد. ادامه داستان مربوط به نوادههاي اين خاندان است که همچنان به اين نفرين گرفتارند.
هاثورن به خوبي توانسته خرافه را در اين اثر به چالش بکشد؛ اينکه آيا خرافه و خرافات به باورهاي سنتي ما برميگردد يا اينکه گزارهاي تحميلشده از سوي کليسا که در ذهن ما ريشه دوانيده است؛ اما بهواقع ريشه اين خرافه از کجا در ذهن ما شکل ميگيرد؟ و چرا بايد اينطور بنگريم که اگر کسي ما را مورد نفرين قرار دهد بنابراين همان نفرين در زندگي ما اثر پيدا ميکند يا باورهاي مرسوم ديگر. در اينکه هاثورن سعي داشته محتوا را در خدمت فرم قرار دهد شکي نيست او ميخواسته همين را بيان کند که خرافات نگرش يا رفتاري است که براساس ترس، تهديد، عادت و عوامل ناشناختهاي به ذهن فرد خطور ميکند تا براساس نگرشش از اتفاقات ناخوشايند جلوگيري کند. اين رفتار بر مبناي کنش منطقي و روابط علت و معلولي نيست. اگرچه گسترش سطح سواد و فرهنگ عمومي جامعه منجر به کاهش اعتقاد خرافي ميشود؛ اما بايد اذعان کرد حتي انسانهاي مدرن نيز نميتوانند بهطور کامل خرافات را رد کنند يا عملا از آن خلاص شوند. تنها راه رهاييجستن از خرافات آگاهي و دانش نيست، خرافه در ظاهر با افزايش دانش و آگاهي از بين ميرود، اما نه بهطور کامل؛ چراکه بخش اعظمي از ماندگاري خرافه بسته به عامل رواني دارد و بيشتر از آنکه بهعنوان امري غيرعقلايي با عقلانيت نابود گردد بهعنوان يک عامل رواني در ذهن انسانها بايد کشته شود.
نکتهاي که هاثورن در سرتاسر اين رمان به آن اشاره ميکند نکتهاي که به وضوح در سرتاسر اين اثر به چشم ميخورد بسياري از منتقدان بر اين باورند که عنصر عقل و قلب دو عنصر کهنه در آثار هاثورن به شمار ميروند، شايد به لحاظ دفعات تکرار در داستانها و رمانها و آثار گوناگون عنصري کهنه باشد اما مگر آدمي چيزي به غير از عقل و قلبش است؟ يا عقل در حال سرکوب قلب و تسلط کامل بر قلمروي پادشاهياش است و يا قلب در حال فريب عقل براي نابودي تدريجي و زوال انسان است و شايد هم گاهي حرکت به سمت خوشبختي!
شيوه خاص او در پرداختن به موضوعهاي اخلاقي، با چشمانداز روانشناسي اخلاق و مذهب را هم به چالش ميکشد و اين امري مهم است. هاثورن با به کارگيري تخيل و قدرت خلاقه ذهنش به خوبي توانسته اين چرايي را در ذهن مخاطب ايجاد کند که خرافه و در هالهاي از خرافهزيستن چه در زندگي عقلايي و چه بهعنوان عاملي رواني در زندگي امروزه تا به کجا ميخواهد ادامه داشته باشد؟ و با اين پرسش در قالب داستاني که به شدت براي مخاطب جذاب و کشنده است و ريتم نسبتا خوبي دارد و دچار درازهگوييهاي بيهوده نيست مخاطب را در پاي اثر ميخکوب ميکند که تا انتهايش را بخواند.
در باب ناتانيل هاثورن ميتوان اينگونه گفت که تمام آنچه که شما در داستانهايش ميخوانيد تجربياتي است که در زندگي او برايش رخ داد، حتي نام همين کتاب! تکتک اتفاقاتي را که در داستانها و رمانهايش شاهد هستيد به عينه يا در زندگياش برايش رخ داده يا با چشمهايش رويت کرده است. زندگي پر از فرازونشيب و بدبختي مالي و خوشيهاي کم و غمهاي زياد.