يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود. روزي روزگاري در کشوري مردم که از فرط پولداري و بيکاري تا لنگ ظهر خوابيده بودند، از خواب بيدار شدند و فهميدند قيمت خودرو نسبت به ديروز افزايش داشته است.
يک نفر در ميدان اصلي شهر فرياد زد: «لااقل بذاريد از خواب بيدار شيم، بعد خبر خوب بديد!». يک نفر ديگر گفت: «از اخبار خوش خودرو خسته شدهايم، لااقل به اين اخبار خوشتان تنوع بدهيد».
يک مسئول خودش را به مردم رساند و گفت: «حسب دستور رساندن خبر خوش متنوع؛ در جريان باشيد که بر اثر وقوع سيل در يکي از شهرهاي کشور، صددرصد خانههاي يک روستا تخريب شدند!» مردم که خيلي سرحال شده بودند، رسما برنامه «اخبار خوب درخواستي با مسئول» را راه انداختند. يک نفر ديگر فرياد زد: «اگر باز هم خبر خوش داريد به ما بدهيد!»، مسئول ديگري که نميخواست اين لحظات شاد را از دست بدهد و نقشي در آن نداشته باشد، سريع به ميدان اصلي آمد و گفت: «بر اثر فرونشست زمين، يک اتوبوس در زمين فرو رفت!» مردم شروع به رقص و پايکوبي کرده بودند که يک مسئول ديگر براي اينکه عيش مردم کاملتر شود، گفت: «قيمت گوشيهاي تلفن همراه 30 درصد افزايش يافت!». بلافاصله با گذاشتن آهنگ بريباخ بريباخ مردم به اين خبر واکنش خودشان را نشان دادند.
در همين حين يکي از مسئولان قصد داشت که سوار خودروي شخصياش شود که بزرگ مردم به نکته موشکافانهاي که به ذهن هيچ انساني خطور نميکند، توجه کرد.
بزرگ از مسئول پرسيد: «ايست! دستت را روي سرت بگذار و از ماشينت پياده شو.. دستاتو ببينم! دستاتو بيار بالا!» مسئول که دست و پايش را گم کرده بود، با صدايي لرزان گفت: «چه شده؟!» بزرگ نگاهي به او انداخت، سرش را تکان داد و گفت: «ميبينيد مردم؟ قصد فريب ما را داشتند درحاليکه خودشان ماشين خارجي سوار ميشوند...هِي هِي هِي!». مسئول که عرق کرده بود، پرسيد: «باور کنيد اين مدل فول آپشن نيست، صندلياي بيکيفيتش حتي ماساژورم نداره!» بزرگ پوزخندي زد و گفت: «چه بدتر!» مسئول که متوجه صحبتهاي بزرگ نشده بود و حس ميکرد دستش رو شده، سرش را پايين انداخت و از رفتار خود ابراز ندامت کرد. بزرگ اما زيربغلش را گرفت و او را قلمدوش کرد و فرياد زد: «ميبينيد مردم؟! اين مسئول مظلوم و رنجکشيده خودش خودروي بيکيفيت خارجي سوار ميشود تا من و شما بتوانيم خودروي باکيفيت داخلي سوار شويم! آيا نبايد سر تا پايش را طلا گرفت؟!» مردم به صورت هماهنگ دست زدند و مسئول را تشويق کردند. بزرگ ادامه داد: «اين مرد زحمتکش قيمت خودروي داخلي را بالاتر ميبرد تا ما پولدار شويم و قيمت خودرويي که روزي هفت بود را به هفتاد ميرساند! اين چه شاهکاريست؟!». مسئول دستهايش را بالا برده بود و به ابراز احساسات مردم واکنش نشان ميداد و ميگفت: «شرمنده نفرماييد! راحتي شما مثل راحتي خود ماست! انجام وظيفه بود!».
مردم که امروز هم با افزايش قيمت تلفن همراه و خودرو پولدارتر از ديروز شده بودند، ضمن تشکر از مسئولان به خانههاي خود برگشتند تا منتظر بمانند فردا چه چيزي گران ميشود تا پولدارتر شوند.
باري دوستان! پند اين داستان چنين است که شما شايد تنها گراني ببينيد اما مسئولان پيچش يا فوايد گراني را ميبينند. ممکن است شما فکر کنيد اين گرانيها زندگي شما را سخت کردهاند؛ اما اگر درست نگاه کنيد متوجه ميشويد که کسي که تا چند سال پيش يک خانه معمولي و يک خودروي خسته داشت، يک ميليونر محسوب ميشد و الان ميلياردر محسوب ميشود.
کسي که تا پارسال دنبال وانت بود تا با آن آش و حليم سيار بفروشد، الان وارد بازار بورس شده و از مدل شمعي و ژاپني صحبت ميکند و نهتنها در بورس فعال است، کارشناس و تحليلگر بورس هم شده است.
خلاصه قصه ما به سر رسيد، کلاغ در حاليکه از مبداء تا مقصد قيمتش رشد سه برابري داشت به خانهاش رسيد.