بستن

کارگر پولدار! معلم‌ خوشحال!

کارگر پولدار! معلم‌ خوشحال!
فریور خراباتی

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. روزی روزگاری در کشوری مردم اصلا مشکلی نداشتند. طبیعی‌ است که در چنین کشوری کارگرها و معلم‌ها هم پولدار باشند و در رفاه کامل روزگار به‌سر برند.
یک روز مسئولی مردم را به میدان اصلی شهر فراخواند و گفت: «‌مردم عزیز و پولدار کشورم که همگی بیمه هستید و قراردادی نیستید! حامل خبری برای شما هستم!» به محض گفتن این جمله همهمه‌ای ایجاد شد، مردم به یکدیگر گفتند: «باز شروع شد!... باز هم یک روز دیگر و باز هم خبر خوشی دیگر!». مسئول دلسوزانه و مثل همیشه مردم را دوستانه به آرامش فراخواند و گفت: «ای‌ مردم که همه‌تان بیمه بیکاری می‌گیرید و حق سنوات و عیدی دریافت می‌کنید و هیچ‌کدام‌تان نیروی پیمانی نیستید...» یک نفر از میان جمعیت فریاد زد: «‌اینها را که همه می‌دانیم، برو سر اصل مطلب!». مسئول با خجالت گفت: «چون به گفته رئیس‌جمهور شاهد افزایش پس‌انداز مردم در بانک‌ها هستیم! قصد داریم به مناسبت روز معلم و روز کارگر به شما بسته حمایتی معیشتی بدهیم!» یک نفر که از کوره در رفته بود از داخل جمعیت فریاد کشید: «یکدفعه یک‌سیلی هم زیر گوش‌مان بخوابانید و خلاص‌مان کنید... بس است توهین!». مردم که آن زمان شبیه فیلم‌های تاریخی صحبت می‌کردند، بسیار خشمگین شدند. یک جوان با عصبانیت گفت: «تا کِی باید اینجا بایستیم و شاهد چنین توهین‌هایی باشیم!».
بزرگ جمعیت که فقط از نظر هیکلی بزرگ بود و بزرگی دیگری نداشت، مردم را کنار زد و کنار مسئول ایستاد و گفت: «خاموش کنید!» مردم گفتند: «چیو؟!» بزرگ گفت: «خاموش باشید! مشکل از مسئولان نیست، مشکل ما هستیم که به جای اینکه پول‌های‌مان را به آنها نشان دهیم، آنها را داخل بانک قایم می‌کنیم تا منجر به نگرانی مسئولن دل نگران و بفکر مردم شود!» او قصد داشت صحبت‌های خودش را ادامه دهد که اصلاح‌طلبی آرام خودش را به او رساند و گفت: «لابه‌لای این اراجیفی که میگی یه‌جایی به من بده تا بگم به لطفا به مردم آدرس غلط ندهید!».
مردم، به خصوص کارگرها و معلم‌ها که متوجه اشتباه خود شدند، بلافاصله به بانک‌ها رفتند و تمام پول‌های خود را از بانک‌ها خارج کردند. فقط مشکل اینجا بود که در شهر آنقدر وانت و کامیون وجود نداشت تا تمام پول‌ها را بار آنها کنند. در نتیجه از پول‌های‌شان عکس گرفتند و به مسئولان گفتند: «اگه باور می‌کنید و فکر نمی‌کنید فوتوشاپه! عکسشو براتون بفرستیم!». مسئولی با بغض و هق‌هق‌کنان به مردم گفت: «نکنه تعارف کنید! نکنه نجابت به خرج بدید و عکس‌های غیرواقعی برای ما بفرستید؟!» مردم به ایشان اطمینان خاطر دادند که اصلا در این کشور چیزی به اسم دروغ وجود ندارد که آنها از آن استفاده کنند.
شب از راه رسیده بود و تعدادی از کارگرها به رسم هر سال به کمک کارفرماها شتافتند و به آنها کمک کردند و تصمیم گرفتند که از سال بعد به جای روز کارگر، روز کارفرما داشته باشیم و یک روز در سال از این قشر زحمتکش و رنج‌دیده تشکر ویژه‌ای به عمل بیاید. کارفرماها که اشک در چشمان‌شان جمع شده بود، از کارگرها تشکر‌ کردند و دست پر به خانه‌های‌شان برگشتند.
معلم‌ها هم که همگی ماشین‌های شاسی‌بلند و ویلایی داشتند و روزهای زوج کباب و روزهای فرد غذاهای فرنگی‌ می‌خوردند، تصمیم گرفتند که از ماه بعد بابت زحمتی که می‌کشند دیگر حقوقی از دولت دریافت نکنند.
باری دوستان! قصه ما به پایان رسید، کارگر با حدود ماهی یک و هفتصد و معلم با حقوق نزدیک به سه میلیون تومان با بنز و پورشه به خانه‌اش رسید!

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی