يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود. روزي روزگاري مردم همينطور الکي در شهر ميچرخيدند و خوشحال و پولدار بودند. يک مسئول که فقط در ميوهفروشي محلشان سخنراني نميکند، فضا را مناسب ديد و گفت: آخ جون سخنراني! سپس روي چهارپايه ميدان اصلي رفت و گفت: دانشمندان يک کشور عقبافتاده موفق شدهاند يک سياره ديگر شبيه زمين کشف کنند!. مردم از شرايط اين سياره سوال کردند که مسئول جواب داد: ببينيد توي اين سياره آب ديده شده که خوشبختانه مشکل دستشويي اونجا نداريم! مردم خيلي خوشحال شدند. مسئول گفت: طبق تحقيقات همين کشور جهان سومي اين سياره فضاي سبز هم داره، پس با خيال راحت زغالگردون و قليون و سيخ و جوجه و زيراندازم با خودتون بياريد، فقط شلوار فاق بلند بپوشيد جان هرکس که دوست داريد!. در نتيجه طرح سفر چهار روز و سه شب به اين سياره آغاز شد تا انسانها با سفر به آنجا تپههاي يک سياره ديگر را هم گلکاريکنند. يک ميمون هم که پس از ارسال به فضا مدتي بود بين زحل و زهره سرگردان مانده بود در تماسي فوري با مسئولان گفت: بيزحمت سر راه منم سوار کنيد!.
در همين حين يک اصلاحطلب از پشتبام خانهاش فرياد زد: لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد و بعد که متوجه شد کسي به حرفهاي او توجه نميکند، رفت تا به آدم فضاييهاي اين سياره، نامه سرگشاده بنويسد.
مردم خوشحال و شاد در حال جمع کردن وسايل خوب بودند. تعدادي بيهمهچيزخوار هم که خبر به گوششان رسيد، دستي به شکمشان ماليدند و گفتند: آخ جون سياره جديد! چقدر جنگل و کوه و دريا و ساحل واسه خوردن داريم!. در همين حين يک نفر سوال مهمي مطرح کرد و پرسيد: بچهها اونجا رستوران بينراهي نداره که! چطوري بريم دستشويي؟! تا اونجا خيلي راهه!.
اما مردم گوششان بدهکار به اين حرفها نبود، چون فرصتي پيدا کرده بودند تا زودتر از بقيه به فضا برسند. در يکي از کوچهها اطراف ميدان اصلي عدهاي جوان ميخنديدند و راه ميرفتند که يکي از آنها پرسيد که چرا وسايلشان را جمع نميکنند؟ مگر قصد سفر به فضا را ندارند؟ که آنها جواب دادند: مگه الان فضا نيستيم؟ فضاتر از اينجا کجاست؟!.
مردم که آماده رفتن شدند يک نفر فرياد زد: رئيس مو بور و مو قشنگ يک کشور فقير که مردمش از فقر و گرسنگي، طلاق و اعتياد، مشکل مسکن و تورم و خيلي چيزهاي ديگه که روم نميشه بگم رنج ميبرند...، که رئيس آن کشور وارد شد و گفت: ببين من اومدم لازم نيست بيشتر از اين خودم و کشورم رک معرفي کني!.
مرد موقشنگ دستي به موهاي طلايياش کشيد و گفت: چه خبر؟ اوضاع احوال؟!. مردم نگاهي به او انداختند و چيزي نگفتند. مردم موقشنگ خنديد و گفت: ميدونم از من خوشتون نمياد و حق هم داريد چون به من حسودي ميکنيد! چون من دانشمند و باسواد و موفقم اما شما فقط خوشحال و پولدار هستيد... اما چه فايده وقتي حتي نميتونيد درماني براي کرونا پيدا کنيد؟!. مردم ساعتشان را نگاه ميکردند و چون قصد نداشتند کسي را با لگد از شهر بيرون کنند، صبر کردند تا او حرفهايش تمام شود. مرد موقشنگ که در حالت عادي بايد توي زندان باشد نه رئيس يک کشور، گفت: من اعتقاد دارم که با تابوندن آفتاب و گرما دادن به بيماران کرونايي ميشه درمانشون کرد؟. مردم گفتند: مگه لباس شسته شدهست که جلوي آفتاب بذاريمش؟! مگه تخمهست که بهش گرما بديم؟ چي ميگي مرد؟. مردم موبور پوزخندي زد و گفت: رفتار بشر هميشه با دانشمندان همين بوده، اون از گاليوووور! اينم از من! حالا اينو بگم و رفع زحمت کنم؛ به نظرم با تزريق مواد ضدعفونيکننده ميشه کرونا رو درمان کرد!. مردم پرسيدند چطوري؟ که موقشنگ گفت: مثلا سرم وايتکس درست کنيم، تزريق کنيم به بيمار! حيف اين همه وايتکس نيست که ميزنيم به کاسه توالت و سينک و کف زمين؟. در همين حين دو نفر خارجي وارد شدند، موقشنگ را با دست به يکديگر نشان دادند، سمت او آمدند و زيربغلش را گرفته و به صورت قپاني بردند. مردم پرسيدند که موقشنگ را کجا ميبرند؟ آنها جواب دادند: امينآباد واشنگتن!.
باري دوستان! مردم با ديدن رئيس يک کشور دلشان به حال زمين سوخت. بزرگ مردم گفت که ناجوانمردانه است که در اين شرايط مردم زمين را تنها بگذارند و بايد بمانند و به کرهزمين خدمت کنند.
خلاصه قصه ما به سر رسيد، صفحه اينستاگرام کلاغ با چهار ميليون فالوور بسته شد تا درس عبرتي باشد براي کلاغها و شغالهاي ديگر!