«لابيرنت» داستان کوتاهي از قباد آذرآيين و در حالوهواي همين روزهاست. از معدود روزگاراني که کموبيش بر شهروندان بيشتر کشورها مشابه ميگذرد و جهان خو کرده به ديدن انسانهايي که صورت خود را با ماسک و دستهاي خود را با دستکش پوشاندهاند: «مرد ماسک به چهره داشت و... دستهايش را با يک جفت دستکش پارچهاي تيرهرنگ پوشانده بود». «لابيرنت» داستاني است که به يکي از بسيار موقعيتهايي که ممکن است در چنين شرايطي ايجاد شود ميپردازد؛ موقعيتي که ميتواند در بستر هر يک از شهرها و کشورهاي درگير ويروس جديد کرونا واقع شود.
داستان در سوپرمارکتي تنگ و تاريک جريان پيدا ميکند که چند پله از خيابان پايينتر است و به خاطر طرز چيدمان جنسها تبديل شده به يک راهروي باريک و دراز با چند گذرگاه پيچدرپيچ. از همين روست که داستان «لابيرنت» نام گرفته است. در اين هزارتو، خواننده با يک زن خريدار و دو مرد روبهرو ميشود که يکي از آنها فروشنده و ديگري خريدار است و داستان در قالب ارتباط و گفتوگوي اين دو مرد است که شکل ميگيرد و پيش ميرود. هريک از اين سه نفر، نماينده گروهي از مردم در جامعه درگير بيماري هستند و رفتارشان بازتابدهنده تاثير وضعيت موجود بر زندگي آنهاست. مرد خريدار با چهره و موقعيتي متفاوت از آنچه در ابتدا به آن تظاهر ميکرد از سوپرمارکت خارج ميشود، مرد فروشنده با کموبيش چربزباني و منفعتطلبي در حال انجام کار خود است و زن به قشري متعلق است که همهگيريِ بيماريِ جديد قدرت خريدشان را کاهش داده است. او دستش را از فريزر گوشتها خالي بيرون ميآورد و انتخابهايش را به قفسهها بازميگرداند. به اعتبار همين چينش است که ميتوان داستان را در بافتار، واجد مايههايي از واقعگرايي اجتماعي توصيف کرد.
داستان از منظر تکنيکال نيز به سنت تجربي رئاليستها وفادار است. به اين معنا که به بازنمايي تصويري از واقعيت موجود با کيفيتي عيني ميپردازد و با بسندهکردن به ارائه اين تصوير، کاري با چرايي يا چندوچون زمينههاي آن ندارد. در اين داستان، همچون عرف داستانهاي رئاليستي، زبان نيز وظيفهاي سنگينتر از انتقال معنا بر دوش ندارد؛ درنتيجه با کارکردي ارجاعي و کيفيتي متعين ظهور ميکند. بااينهمه، «لابيرنت» از اطناب معمول داستانهاي رئاليستي خالي است و استراتژي نويسنده براي اجراکردن اين ايده کمينهگرا در درجه اول، بهرهگرفتن از پيشفرضها و زمينههاي ذهني خواننده است که خود در همين شرايط زندگي ميکند. بهاينترتيب است که نويسنده بينياز از مقدمهاي در آغاز داستان يا توضيحي در متن آن، به دل ماجرا ميزند.
تمهيد بعدي نويسنده همان استراتژي روايي او، يعني پيشبردن داستان از طريق گفتوگو است. خواننده از دريچه نگاه يک راوي سومشخص که به ذهن هيچيک از حاضرين در سوپرمارکت راه ندارد وارد داستان ميشود، ولي داستان سپس از طريق گفتوگو ميان مرد خريدار و فروشنده ادامه پيدا ميکند. بهاينترتيب خواننده به شکلي فعالانه و بينياز از مداخله راوي براي تشريح شرايط و معرفي طرفين، با آنها که در جريان گفتوگو بهصورت ضمني در حال معرفي ويژگيهاي فردي و اجتماعي خود از طريق نحو جملات و انتخاب کلماتشان هستند، آشنا ميشود: « من فقط دو ماه نفقهتو بهت نرسوندم، باس ميرفتي شيکايت ميکردي، پاي منو وا کني تو کلونتري؟» تا آنجا که چرخش يکي از آنها ميان چيزي که به آن تظاهر ميکرد و واقعيتش و حتي مناسبات و پيشينهاش با مردي که کنار ماشين منتظر اوست بيهيچ توضيح اضافهاي تنها از خلال همين گفتوگوهاي شفاهي دوسويه بازنمايي و بر خواننده روشن ميشود.
«لابيرنت» را ميتوان روي ديگري از سکه بومينويسي، که از شاخصترين ويژگيهاي آثار قباد آذرآيين است، توصيف کرد. به اين معنا که اگرچه در اين داستان خبري از گرماي هوا، بوي نفت و ويژگيهاي اقليم جنوب نيست ولي نويسنده باز هم با تکيه بر تجربه زيسته خود، دست بر موضوعاتي گذاشته است که در اين روزها زندگي فردي و اجتماعي انسانها را در سايه خود قرار داده و اين همان رويکردي است که او در اغلب آثارش - خواه مربوط به اقليم جنوب بوده يا نبوده باشند - دنبال کرده است.