يکي بود يکي نبود، زيرگنبد کبود، روبهروي مردمان، مسئولي نشسته بود... مسئول نازنين مردم را دور ميدان شهر جمع کرد و با صداي بلند گفت: «مردم عزيز و خوشحال ما! خوشبختانه وزارتخانه عشق و حالهاي باقيمانده و انجام نشده پس از مدتها برنامهريزي و تحقيق توانست تنها مشکل حل نشده شما را شناسايي کند!» مردم که به خوبي ميدانستند آنها مشکلاتي مانند بيکاري و اعتياد و فقر و طلاق و اينها را کلا ندارند، با خودشان فکر کردند که چه مشکلي باقيمانده که وزارت عشق و حالهاي باقيمانده و انجام نشده، آن را حل کرده است؟ و استرس گرفتند.
مسئول که نگراني را از چشم مردم خواند، بلافاصله گفت: «نترسيد! نترسيد! توي عشق و حال ما همه با هم هستيم! فقط مزاحم اوقات استراحت و تفريحي بيپايانِ شما شدم تا بگم از امروز فعاليت صنف فلافل و کثيفپزها از سر گرفته ميشه!» مردم که حيرتزده شده بودند چون اين آخرين مشکلي بود که پس دريافت وام يکي ميليوني برايشان باقيمانده بود، مسئول را قلمدوش کردند و دورگردن او دستهگل انداختند و فرياد زدند: «سلام بر فلافل! درود بر سوسيس بندري! مسئول متشکريم! مسئول متشکريم» و خوشحال و شاد و خرامان بودند که يک اصلاحطلب از چهارپايه خالي ميدان استفاده کرد و روي صندلي رفت و گفت: «لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد!» اما مردم رفته بودند و اصلاحطلب ماجرا ناراحت از روي صندلي پايين آمد و به خانه رفت تا براي فلافل ساده بدون قارچ و پنير، نامه سرگشاده بنويسد. مردم آنقدر خوشحال بودند که حتي رفتند از اتحاديه لکلکها بابت اينکه آنها را به اين نقطه جغرافيايي پرت کرده، تشکر کردند. رئيس اتحاديه لکلکها هم فروتنانه به مردم تعظيم کرد و گفت: «خواهش ميکنم! انجام وظيفه بود! شرمنده ميفرماييد... فقط يهسوال، ما چطوري زبون همديگهرو ميفهميم؟» مردم که به تمام زبانهاي زنده دنيا مسلط بودند، لکلک پير را قانع کردند و رفتند.
وسط خوشحالي مردم ناگهان جارچي از دروازه شهر فرياد زد: «هماکنون يکي از مفسدان اقتصادي که از کشور گريخته بود، به کشور بازگشته است!» مردم بلافاصله به سمت ميدان شهر رهسپار شدند که يک اصلاحطلب جلويشان را گرفت و گفت: «لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد! مفسد اقتصادي رفته به اون يکي ميدون شهر» مردم به آن يکي ميدان شهر رفتند و مفسد اقتصادي را ديدند که طبق روال هفت متر زبان داشت و ميخواست سخنراني کند: «سلام مردم عزيزم! باورتون نميشه چقدر خوشحالم که برگشتم اينجا! چي بود اون خارج؟ فکر کن واحد پولت دلار کانادا باشه، همهش سرما، همهچي گرون! کلي مشکل دارن، نميدونيد کرونا چه دهني...» که بزرگ مردم وسط حرف او پريد گفت: «بيا يه ليوان آب بخور، ما نگران سلامتيات هستيم، انقدر حرص نخور مرد! هرچي بوده گذشته!» مفسد اقتصادي که بغضش ترکيده بود، مردم را در آغوش گرفت و سر در شانههاي آنها گريست و گفت: «دلم خوش بود شما هم يهمشکل داريد، هي خودمو اينجوري آروم ميکردم، تا شنيدم تنها مشکل شما يعني تعطيلي فلافلفروشيها هم حل شده...! ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و برگشتم!» مردم زيربغل مفسد اقتصادي را گرفتند و او را به نزديکترين فلافلفروشي بردند. اصلاحطلب هم که همراه آنها بود، به مردم گفت: «لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد! فلافل فقط کوچهمروي! من به بقيه فلافلفروشيها نامه سرگشاده نوشتم که از کوچه مروي ياد بگيرن!».
باري دوستان! با بازگشايي فلافلفروشيها و پيشتر آبميوهفروشيها و بستنيفروشيها و پارکها و سفرهخانهها ويروسي که مدتي به صورت سوسکي وارد کشور شده بود، خودش خجالت کشيد و به کشورش برگشت.
خلاصه قصه ما به پايان رسيد، کلاغ که ديد فاصله اجتماعي در مترو و اتوبوس به طرز وحشتناکي در حال اجراست و بيشتر نشاندهنده عشق و دوستي مردم به يکديگر است، بيخيال رسيدن به خانه شد و فرار کرد.