باران به شدت شروع به وزيدن گرفته و باد شديدي ميباريد و صداي رعد و برق همه جا به چشمميآمد(هيجانزده شديد؟!). مردم که بسيار خوشحال و همزمان سرخوش و کيفور بودند هم با هر صداي رعد و برق فرياد ميزدند:« هورااااا».
روزي روزگاري در کشوري مردم براي اولين بار با دولت مخالفت کرده و زيربار توصيههاي سياستمداران نرفتند.
ماجرا از اين قرار بود که يک روز يکي از دولتمردان اين کشور پشت ميکروفن رفت و خطاب به مردم گفت: «ملت شريف! ما ميدانيم که شما اصلا به کار و خصوصا به درآمد حاصل از کار احتياج نداريد و همه مثل بيل گيتس پولدار هستيد. اما ما نگران حال شما هستيم؛ چون اگر سرکار نرويد، مفاصلتان خشک ميشود و دچار پوکي استخوان و تنبلي چشم ميشويد! پس توصيه ما به شما اين است که به خاطر سلامتي خودتان هم شده به مخل کارتان برويد، حتي اگر پولي از اين بابت نگيريد».
پس از ايراد اين سخنان مردم در بهت و حيرت فرو رفته و براي اولين بار از دست يک مسئول خيلي ناراحت و دلخور شدند. يکي از مردم به نمايندگي از بقيه مردم روي پشت بام رفت و فرياد زد: «چگونه است که يک مسئول ميداند ما پول داريم اما نميداند تمام امکانات ورزشي در خانههايمان فراهم است؟» يک نفر ديگر که همان لحظه احساس کرد ميتواند نماينده مردم باشد، روي چهارپايه رفت و فرياد سر داد: «آيا اين جناب مسئول نميداند که منچستريونايتد و رئالمادريد اردوهاي پيشفصلشان را در خانه ما و باجناقمان ميزنند تا از امکانات ورزشي داخل منازل ما استفاده کنند؟». عدهاي که تندروي پيشه کرده بودند خواهان استعفاي مسئول موردنظر شدند اما طبق معمول يک بزرگي پيدا شد تا گند بزند به هيجان قصه و آخرش را با خوبي و خوشي تمام کند.
باري دوستان! درحالي که ميان مردم پس از سيصد و هفتاد و سه سال بحث و درگيري شکل گرفته بود، بزرگي عصاي خود را به زمين کوبيد و گفت: «خاموش کنيد!» مردم تلويزيون و موبايلهايشان را خاموش کردند، بزرگ گفت: «اي بابا! نه...! خاموش باشيد!» مردم هرچه با خودشان ور رفتند تا خودشان را خاموش کنند، دکمهاي پيدا نکردند در نتيجه بزرگ گفت: «يهلحظه دهنتونرو ببنديد!» سپس به ميان جمعيت آمد و گفت: «انصافتان را چه شده؟! همين مسئولي که به خاطر يک اشتباه لپي او را سيبل کردهايد، روزگاري حقوق خودش را کُمپِلِت به مردم ميداد و شبهاي به عشق مردم نجاري و بنايي ميکرد. او آنقدر نگران رشد و پيشرفت فرزندان ما بود، که ناچار شد فرزند خودش را به يک کشور بدبخت ديگر بفرستد تا فرزندان ما شرايط بهتري داشته و بهتر و بيشتر از امکانات استفاده کنند... اي مردم؟! آيا کسي عرق نعناع در منزل دارد؟» مردم که پولدار و بسيار خوشبخت بودند چند گالن عرق نعناع براي بزرگ آوردند تا نصيحت خود را کامل کرده و پايان برساند. بزرگ يک ليوان عرق نعناع سر کشيد و گفت: «نميدونم کي باب کرده آش و کتلترو باهم بخوريم، بدجور سر دلم مونده بود...! دمتون گرم! ديگه بريد خونههاتون!».
مردم که بسيار در ناز و نعمت بودند در نامهاي سرگشاده به دولت اعلام کردند که اگر بند از بندشان جدا کنند، اگر هر چه دارند را از آنها بگيرند، امکان ندارد که سرکار بروند. در بخشي از نامه آمده بود: «جنابِ محترم دولت جان! آيا به غير از اين است که ما تا به حال جهت اتلاف وقت سر کار ميرفتيم؟! آيا همين شما نبوديد که به ما گفتيد براي اينکه شبيه کشورهاي ديگر باشيم تا آنها حسودي نکنند يا دلشان نشکند، سرکار برويم؟! اين شما نبوديد که هر ماه براي اينکه کاغذ حرام نشود، به مردم ميگفتيد اگر به پول نياز دارند اسکناس برايشان چاپ نکنيم؟! خود شما نبوديد که به فروشندگان گفتيد براي چرخش پول و اسکناس هم که شده الکي با اينکه نيازي به آن ندارند بابت جنسي که ميفروشند از مشتريان خود پول بگيرند؟! حال چه شده است که چنين رفتار تحقيرآميزي در پيش گرفته و از ما مردم غرق در پرقو ميخواهيد براي سلامت و تندرستي به محل کار برويم؟!».
در همين شلوغيها يک سياستمدار وارد جمع شد و فرياد زد: «لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد!» مردم که همه تحصيلکرده و دانشمند و کارشناس هم بودند، از او پرسيدند معني اين جمله در اينجا چيست؟ که سياستمدار مورد نظر گفت: «راستش نميدونم! احساس کردم جو حاضر پذيراي شنيدن اين جملهست». وي سپس بابت گفتن اين جمله براي هزار و هشتصدمين بار عذرخواهي کرد و اين بار قول داد که ديگر از آن استفاده نکند و قبلا هم که قول داده نامه سرگشاده ديگر ننويسد و در نتيجه او هم بيکار شد و به خانه برگشت.
قصه ما به سر رسيد، کلاغ که به دور از چشم مردم به خاطر حرص و طمع به سر کار ميرفت و طرح فاصلهگذاري اجتماعي را رعايت نميکرد، بسزاي اعمال خود رسيد.