بستن

«اطلس ابر»؛ شاهکار دیوید میچل

«اطلس ابر»؛
 شاهکار 
دیوید میچل
پرهام کرباسی مترجم زبان انگلیسی

گروه ادبيات و کتاب: فهرست‌هاي صدتايي نشريات بزرگ دنيا، فرصتي است براي خواندن و مطالعه بيشتر، به‌ويژه بهترين آثار منتشرشده در سطح جهان. به تازگي نشريه گاردين در فهرست صدتايي کتاب‌هاي بزرگ قرن بيست‌ويکم، صد معرفي کوتاه و بلند درباره آنها منتشر کرده که گروه ادبيات و کتاب «آرمان ملي»، تلاش دارد برخي از مهم‌ترين آنها که به فارسي منتشر شده معرفي کند. امروز به معرفي کتاب «اطلس ابر» اثر ديويد ميچل مي‌پردازيم که در فهرست صدتايي گاردين، شماره نهم را به خود اختصاص داده. اين رمان در سال 2004 منتشر شد و جايزه کتاب سال بريتانيا را به‌عنوان بهترين اثر داستاني از آن خود کرد. همچنين به فهرست نهايي بوکر و نبولا و فهرست صدتايي رمان‌هاي بزرگ جهان هاروارد راه يافت. اين رمان توسط علي منصوري ترجمه و از سوي نشر روزگار منتشر شده است.

ديويد ميچل در «اطلس ابر» خوانندگان خود را سوار بر يک ترن هوايي مي‌کند و در ابتدا آنها تعجب مي‌کنند که آيا مي‌خواهند پياده شوند يا خير. درنهايت آنها نمي‌توانند تمام‌شدن سفر را تحمل کنند. او مانند شهرزاد و رمان‌هاي سريالي ويکتوريايي (مانند رمان‌هاي چارلز ديکنز)، قسمت‌هاي خود را با پاياني باز رها مي‌کند و باعث شگفت‌زده‌شدن بسياري مي‌شود.

اما برخلاف اينها، او داستان بعدي خود را در مکاني ديگر، در زمان ديگري، با يک واژگان ديگر شروع مي‌کند و انتظار دارد که ما دوباره همه اينها را طي کنيم. اعتماد به داستان. او به يک جمع‌بندي کلي و يکجا مي‌رسد، و سپس همه آنها را به صورت جداگانه به پايان مي‌رساند، و يک لذت روايت کاملي را ارائه مي‌دهد که نادر است.

داستان اول که عنوان «روزنوشت‌هاي آدام اِوينگ از اقيانوس آرام جنوبي» را دارد، در مورد يک وکيل آمريکايي قرن نوزدهم به‌نام آدام اِوينگ است که در سال 1850 از اقيانوس آرام عبور کرد، و با موريس و مبلغان، يک پزشک انگليسي ازکارافتاده و برخي از ملوانان ژوليده ديدار کرد. داستان دوم باعنوان «نامه‌هاي زيدلگم» درباره آهنگساز جوان بريتانيايي به سال 1931 است که نابغه‌اي رو به احتزار را متقاعد مي‌کند تا به عنوان منشي کنارش باشد و هرچه هست از نُت‌هاي موسيقي گرفته تا صحبت‌هايش را يادداشت کند و بعدش هم با زن و دختر آن مرد رابطه برقرار کند.

اين راوي، رابرت فروبيشر، شش‌نوازي اطلس ابر را براي پيانو، کلارينت، ويولنسل، فلوت، اوبوا و ويولن، هرکدام را با کليد موسيقي‌نگاري و اکتاو خاص خودش نوشت

داستان فروبيشر در مجموعه‌اي از حروف به عاشق خود روفوس سيکس‌اسميت، که بعدا به‌عنوان يک دانشمند هسته‌اي در ريگان کاليفرنيا در دهه 1970 ظاهر مي‌شود، گفته مي‌شود. اين داستان لوئيزا ري، روزنامه‌نگاري است که رسوايي شرکت هسته‌اي را فاش مي‌کند و در معرض خطر ترور است.

صداي چهارم تيموتي کاونديش، ناشر مغرور لندن (چاپ کتاب با هزينه خود از آنجايي‌که طالب ندارد) در 1980 بود که در خانه‌هاي قديمي در نزديکي هال است گرفتار شده بود.

پنجمين مورد، شهادت پيش از اعدام سانمي_ 451، يک برده کلون‌شده (رشد و تزايد سلولي و درواقع توليد مثل) در برخي شرايط آينده است که هوش و فراست و بينايي و الهام به دست آورده است.

داستان يا صداي ششم و اصلي، صداي داستان‌پردازي زاکري، قبيله‌اي پس از سقوط جهان متمدن است، که در جزاير اقيانوس آرام در جايي‌که روايت خطي آغاز شده، بازمي‌گردد. اين رمان با يک کشتي - نبيه يا پرافِتِس - آغاز مي‌شود و با کشتي ديگري که شامل بازماندگان است، پيشگويان يا پرشي‌ينس، به پايان مي‌رسد.

داستان‌ها همه اول‌شخص هستند - جدا از «نيمه‌‌عمرها» - اولين معماي لوئيزا ري.

هرکدام داراي خصوصيات خاص مانند يک ستاره دنباله‌دار هستند، گويا ممکن است مثل همه ما تجسم‌هاي مختلفي از يک روح يا اشکال مختلف همان ابر مولکول‌ها باشند. آنها با ساير مصنوعات مرتبط هستند.

فروبيشر هر دو بخش از خاطرات اقيانوس آرام آدام اِوينگ را پيدا مي‌کند. لوئيزا ري هم نامه‌هاي فروبيشر و نسخه‌اي نادر از يک شش‌نوازي براي گرامافون از او مي‌يابد. براي کاونديش اثري با عنوان اولين معماي لوئيزا ري ارسال شده بود.

درخواست سانمي ديدن يک فيلم نيمه‌نشان‌داده‌شده قديمي است با عنوان «مصيبت شوم تيموتي کاونديش» را تماشا کنيد تا ببينيد چه اتفاقي افتاده است. سانمي خودش به الهه قبيله‌هاي دره زاکري تبديل شده است، اگرچه پيشگويان يا همان پرشني‌ينس‌ها ،که تصوير و نشان «دعا»ي خود را حفظ کرده‌اند يا شهادت را ثبت کرده‌اند، مي‌گويند او «انساني آزاده بود که صدها سال پيش درگذشت.»

«اطلس ابر» به دليل درک ديويد ميچل از نحوه پاسخگويي به آن داستان‌هاي بنيادي و بدوي که ما در مورد خير و شر، عشق و مرگ، آغاز و پايان، مي‌گوييم، قدرتمند و زيبا است. او از آوردن اشک سايرين يا زيادکردن حجم تعليق‌ها واهمه‌اي ندارد - او مي‌فهمد اين چيزي است که ما براي آن داستان مي‌سازيم.

کاونديش با در نظرگرفتن «اولين معماي لوئيزا ري»، منتقدي را تصور مي‌کند: «اما قبل از آن هزاربار انجام شده است»، و با خودش غرولند مي‌کند، «گويي مي‌توان کاري بين صدهزاربار بين اريستوفان و اندرو وبر باطل کرد! انگار هنر «چه چيزي» است، نه «چگونه!»

اين يک نيم‌واقعيت است - کاونديش محدوديت‌هايي از جايگاه خود در فرهنگ، تاريخ و اين رمان دارد، اما آثار هنري و رمان‌ها را با بازرخدادها و تکرارهاي جاودانه فرهنگ و طبيعت انساني همراه مي‌کند و درهم مي‌آميزد.

ديويد ميچل درواقع هردو کاري را که قبلا صدهزاربار انجام شده انجام مي‌دهد، و او آن را متفاوت انجام داده است. او با صدا، ايده‌ها و شخصيت‌هاي افراد ديگر بازي‌هاي دلپذيري را انجام مي‌دهد. فروبيشر فردي بي‌اخلاق در پيروي از زيبايي‌شناختي است که از نظريات «وو» و «پاول» فاصله زيادي دارد، و ويويان آيرس، ميزبان و برده‌دار پير او، به نقل از نيچه با جذابيت‌هاي زشت و ناخوشايند است. لوئيزا ري جالب است، زيرا از کليشه‌هاي جهانِ ريموند چندلر، «پليس خوب در برابر قدرت بد» استفاده مي‌کند، پاسخ و شرح ساده‌اي از آنچه ما به عنوان داستان مي‌خوانيم مي‌دهد (روايت و شرح طمع، ترس و همدردي ساده) و درعين‌حال (زيرا از زمينه‌اي که در آن قرار دارد) از آنچه به تنهايي حرکت مي‌کند بيشتر احساس مي‌شود.

لوئيزا مصاحبه‌اي را که او با هيچکاک انجام داد توصيف مي‌کند که در آن او «آن را براي مرد بزرگ قرار داده است، کليد اصلي ترور خيالي، پارتيشن يا مهار است: تا زماني که بيتس متل از جهان ما محصور شود، ما مي‌خواهيم به آن بپردازيم، مانند حصار عقرب؛ اما فيلمي که دنيا را نشان مي‌دهد ، يک بيتس متل است؛ خب، اين، ويرانشهر و افسردگي است...»

اين مشاهده مورد سواستفاده چيزي است که ديويد ميچل آن را عرضه‌ مي‌کند -با استفاده از واژه پارتيشن هم در معناي موسيقايي و هم با توسل به بار جداکنندگي‌اش براي ايجاد فاصله‌اي مابين مخاطب و درام‌هاي تنشي و دهشت‌هايي که توصيف مي‌کند؛ اين هم به اين دليل است تا وادارمان کند همه‌چيز را ببينيم.

پارادايم ديگري که به ما پيشنهاد مي‌شود ايده شخصيت ديگري است. او در تصور جزئيات اين زندگي فرضي - نه‌تنها غذا و آداب و رسوم، بلکه جو اخلاقي و فرضيات خودکار نيز خوب است. اما شاهکار بزرگ او تغيير در ريتم است، که هرگونه اعتراض آشکارا به «دنياي شجاع نو»ي ديگري را از بين مي‌برد. سانمي، توليدکننده‌اي که بي‌پروايانه ياد مي‌گيرد و بر هرچيزي چنگ مي‌اندازد تا به آن بيانديشد و حسش کند، به طرز عجيبي باهوش‌ترين شخصيت‌هاست. ريتم حکايات قبيله زاکري قانع‌کننده‌ترين است. اين دو از کلمات قديمي استفاده مي‌کنند و کلمات جديدي را اختراع مي‌کنند که لذت‌بخش است.

«اطلس ابر» پرسش‌هاي ساده‌اي از زمان خودمان مي‌پرسد، که ديد دارويني دارد. يک مبلغ براي آدام اوينگ، فرزند انقلاب آمريكا، ايده خود را درباره «نردبان تمدن» توضيح مي‌دهد كه مي‌تواند نژادهايي را كه قادر به پيوستن به پيشرفت نيستند، خاموش كند. قبايل زاکري معتقدند که سانمي «توسط يک خداي باهوش به نام داروين» متولد شده است. کسي مي‌گويد، انسان‌ها از خدايان و روح شغال‌ها برخوردار هستند. حرص دنيا را ويران مي‌كند. اوينگ در انتهاي کتاب که نزديک به آغاز آن است، همانطور که به‌طور کامل به آن رسيده است، ايده‌هاي «طبيعي» تسلط و تناسب اندام را «آنتروپي نوشته‌شده در طبيعت ما» مي‌بيند. او جان آخرين قبيله مورييوري را نجات داده که خانواده صلح‌آميز او توسط جنگجويان مائوري نابود شده‌اند. مورييوري او را نجات مي‌دهد، و اعمال فردي قهرمانانه و نجات در برابر دندان و پنجه در سراسر شبکه روايت ايستاده است. اوينگ دوباره برمي‌گردد و به يک آزارگر تبديل مي‌شود. سانمي يک برده (مختصر) آزاد شده است که حضورش بعد از شکست نيمه‌عمرها دارد. زاکري دوباره به آخرين قبيله صلح‌آميز خود تبديل مي‌شود و حافظه داستان‌پردازي آن است. اوينگ همچنين مي‌گويد: «اعتقاد هم جايزه دارد و هم نبرد»، و آنچه ميچل انجام مي‌دهد اين است که باورهاي ساده‌اي را مجسم مي‌کند و آنها را مهم و حياتي جلوه مي‌دهد.

در «اطلس ابر» يک نظم پنهان وجود دارد که توسط هنر تقليد يا آشکار شده، و اين باعث مي‌شود زندگيِ کوتاهِ ما معنا پيدا کند. يا شايد هيچ نظمي وجود نداشته باشد، مگر در سطح مولکولي. شايد فقط مهرباني و اشک وجود داشته باشد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی