يکي بود يکي هم بود(لازم نيست هر روز توصيح بدم چرا يکي بود ديگه؟!).روزي روزگاري توي يک کشور شاد و شنگول يکدفعه خبري عجيب بين مردم پخش شد. اين خبر شايد در کشورهاي ديگر که بدبخت و بيچاره بودند عادي بود اما متاسفانه در آن کشور اصلا عادي نبود. يعني آنقدر خبر خوب بود که با هر بار انتشار يک خبر خوب، مردم ميگفتند: اه! بازم خبر خوب! و اصلا به خبر خوب گوش نميدادند و حوصلهشان از اين همه خوشبختي رسما سر رفته بود و بازار پنهاني و سياه خريد و فروش مشکل و بدبختي و خبر بد بسيار داغ بود.
اما آن روز شرايط يکطور ديگري بود. کلاغ قصهها خبر آورده بود که در يکي از استانهاي آن کشور، 13 روز بعد از نمونهبرداري به 50 نفر اعلام کردهاند که کرونا مثبت هستند. اين اتفاق در شرايطي رخ داده که کرونا بعد از دو هفته خودش از بدن انسانها ميرود و وجدانا اين سرعت عمل حيرتانگيزتان را بخورم!
مردم با شنيدن اين خبر سر از پا نميشناختند، هرکس با جعبهاي شيريني از خانه خارج ميشد و فرياد ميزد: خبر بد افزون باد! ، خدارو شکر بچههاي ما هم فهميدند که خبر بد چيست! و شهر چراغاني شد و از همهجا صداي موسيقي مجاز ميآمد که ناگهان يکي از مسئولان شهر وسط گرفتاريها و زحمتکشيدنهايش بالاخره فرصت کرد به ميان مردم بيايد و بگويد: مردم عزيز کشور! من خودمم اولش باورم نشد، ميدونم شما هم باور نميکنيد اما دليل تاخير در جواب تست کرونا، بدهي 192ميليوني دانشگاه علوم پزشکي به يک آزمايشگاهي خصوصي در شهر بوده است. عدهاي از مردم که نميخواستند باور کنند بالاخره يک خبر بد هم به آنها رسيده به مسئول گفتند: تو مسئول نيستي! ماسک مسئولارو زدي که مارو گول بزني! اگه راست ميگي دستتو از زير در نشون بده تا باورمون بشه تو مسئولي!. مسئول که گرفتار آدمهاي بدپيله و سهپيچ شده بود دستش را از زير در نشان داد تا مردم باور کنند او خودش است. مردم با ديدن دستهاي او باور کردند که خودش است و يکصدا گفتند: اوه شوت!.
مسئول که خيلي ناراحت شده بود گفت من به عنوان رياست دانشگاه از شما عذرخواهي ميکنم اما مردم که زحمات و جانفشانيهاي او و همکارانش را فراموش نکرده بودند، مسئول را روي شانه خود قلمدوش کردند، يک نفر دسته گلي دور گردن او انداخته و در سطح شهر او را چرخاندند و گرداندند. مسئول که اشک در چشمانش جمع شده بود، مدام ميگفت: مرسي بچهها! شرمنده نکنيد دوستان! من خادم شما هستم، اين کارها چيه؟ من فقط وظيفهامرو انجام دادم.
جناب مسئول که رفتار زيبا و قشنگ مردم را ديد، بغض کرد و بدهي آزمايشگاه خصوصي را از پسانداز خودش پرداخت کرد و هرچقدر هم که کم آورد، با فروش فرش و وسايل خانهاش آن را جبران کرد تا جواب آزمايشهاي بعد دير به دست مبتلايان نرسد.
شب شده بود و مردم خوشحال و خندان درحاليکه وفور نعمت در خانههايشان موج ميزد و به مسئولان چيزهاي خوب حواله کرده و خستگي آنها را درميکردند پاي تلويزيون نشستند و شاهد خبرهاي بد در کشورهاي ديگر شدند. مشکلات و اتفاقهايي که براي آنها تازگي داشت. با ديدن وضعيت بيمارستانهاي کشورهاي ديگر به حال آنها اشک ريختند و تصميم گرفتند که فردا صبح به بقيه کشورها کمک کنند تا شايد آنها هم حتي براي يک روز رنگ خوشبختي و آرامش و آسايش را ببينند.
شهر در سکوت و تاريکي مطلق فرو رفته بود. مردم آماده خوابيدن بودند که تعدادي از مديران آمدند و گفتند: عمرا اگه بذاريم همينجوري بخوابيد! پس ما واسه چي حقوق ميگيريم؟! در نتيجه برخلاف ميل باطني مردم و با اصرار و پافشاري چند تن از مديران کشور، مردم تا صبح پيشپيش و نيني لالا شدند و تخت خوابيدند.
قصه ما به سر رسيد؛ اتفاقا کلاغ هم با حمايت، درايت، هوش و ذکاوت، عقل و کفايت(!) مسئولان، سالم و سلامت به خانهاش رسيد.