ساعت هفت شب، مردي که يک پا داشت و به کمک چوب زير بغل راه ميرفت، وارد کلانتري شد و جلوي ميز افسر نگهبان ايستاد و گفت امروز پاي راستش را دزديدهاند. افسر يک لحظه تصور کرد درست نشنيده، اما وقتي مرد حرفش را تمام شمرده تکرار کرد، افسر لبخند زد و به مرد خيره شد. اينبار تصور کرد او قصد شوخي دارد، ولي مرد خيلي جدي ايستاد بود و ميگفت بايد به شکايتش رسيدگي کند و دزد پايش را بگيرد. گفت ظهر در پارک شهر روي نيمکتي چرت ميزده و وقتي بيدار شده، ديده پاي راستش نيست. با چه مشکلي خودش را رسانده به سهراه جمهوري و اين چوب زير بغل را خريده تا بتواند بيايد و شکايت کند. در تمام مدتي که مرد حرف ميزد، افسر زل زده بود به او و خنده از لبش محو نميشد. مرد وقتي لبخند او را ديد، گفت: «اگه تو الان اينطرف ميز، جاي من ايستاده بودي، لبخند که هيچي، دادوبيدادت تا تجريش ميرفت. بهجاي خنده به داد من برس.»
افسر که مانده بود چه بگويد، به صندلي اشاره کرد و گفت برود آنجا بنشيند و با خيال راحت شکايتش را بنويسد. مرد آرام و با قدمهاي شمرده رفت بهطرف صندلي روبهروي افسر. هنوز ننشسته بود که مرد ميانسال چهارشانهاي وارد شد. دستمال بزرگي جلو صورتش گرفته بود. رفت طرف افسر و با صدايي که چندان مفهوم نبود، گفت دزدي در خيابان دماغش را دزديده و دررفته. افسر نگهبان گفت: «دستمالو بردار.»
مرد دستمال را برداشت و افسر ديد دماغ ندارد و جاي زخم هم تازه است و معلوم ميشود دماغ تازه کنده شده. مرد گفت يکساعت پيش جلو همين ايستگاه اتوبوس بالاتر از کلانتري، دزد اين بلا را سرش را آورده، تا نزديک خيابان حافظ هم دنبال دزد دويده، اما آنجا ميان دلالهاي موبايل گمش کرده. حالا نميداند چهکار کند. معلوم نيست اين دزد چرا دماغش را برده؟ افسر نگهبان ميخواست مرد را ساکت کند، اما او با صداي نامفهوم يکبند حرف ميزد. افسر با دست اشاره کرد که برود کنار مرد يکپا و گفت همانجا شکايتش را بنويسد. مرد گفت از اضطراب نميتواند قلم به دست بگيرد. دستمال را برداشت و صورتش را دوباره جلوي افسر گرفت. سه گروهباني که در اتاق بودند، آمدند پشت سر افسر و خيره شدند به جاي دماغ.
مرد بيدماغ تا نگاه مأمورها را ديد، زد زير گريه. خيلي زود صدايش بلند شد و افسر پس از دقت زياد، پي برد او با صداي نامفهوم ميگويد دماغش را دزد برده و خودش هم شده اسباب تفريح مأمورها، بهجاي اينکه بروند دنبال دزد، جمع شدهاند و صورت او را نگاه ميکنند. افسر به مأمورها دستور داد بروند سر کارشان. خودش هم بياعتنا به نالههاي مرد، بلند شد و بازوي او را گرفت و خيلي آرام برد و کنار مرد يکپا نشاند. مرد بيدماغ هنوز ننشسته بود که بلند شد و گفت دماغش را ميخواهد، چون بدون دماغ، نه ميتواند حرف بزند و نه درست نفس بکشد. تازه اسباب خنده مردم هم ميشود. چطور ميتواند تمام روز اين دستمال را جلو صورتش بگيرد. حتما از کار اخراجش ميکنند. راست روبهروي افسر ايستاد و گفت: «از اينجا نميرم بيرون، مگه اينکه منو تيربارون کني. تا دماغمو پس نگيرم، محاله پا بذارم بيرون.»
افسر نه جوابي داشت و نه ميتوانست مرد را به زور بنشاند. فقط يک راه برايش مانده بود، که از اتاق بزند بيرون. اما کجا ميرفت؟ زود مرد را کنار زد و رفت بيرون. راه افتاده بود به طرف دستشويي که مرد چاق و خپلهاي هراسان خودش را از در انداخت تو. افسر وحشت را در صورت مرد ديد. ايستاد. مرد به طرفش آمد و فرياد زد: «دستم... دستم...»
افسر تازه آستين خالي مرد را ديد. اما مرد امان نداد و گفت: «دستمو بردن... تو کوچه دستمو دزديدن... به دادم برس دستمو دزديدن...»
افسر فقط توانست به او اشاره کند که برود به اتاق. مرد رفت به طرف اتاق و افسر هم دويد رو به دستشويي. رفت تو و پشت در دستشويي ايستاد. صداي مرد را ميشنيد، اما از حرفهايش هيچ سردرنميآورد، درست عين حرفهاي مرد بيدماغ گنگ بود. افسر به اين فکر ميکرد که چهکار کند. در نوزده سال خدمتش، هرگز به چنين جرمهايي برنخورده بود. اينها هم امان نميدادند. هنوز حرف يکي را هضم نکرده بود، آن يکي از راه ميرسيد و همه هم عجله داشتند که او زود به کارشان برسد. حتي آن مرد يکپا که ظهر پايش را دزديده بودند. شش ساعت بيپا گشته بود و حالا يک دقيقه هم صبر نداشت. به خودش گفت اين چه دزدي است که دست و پا و دماغ ميبرد؟ نه يک قطره خون ميريزد و نه صاحب دست و پا و دماغ ميتواند بهموقع مچش را بگيرد؟! به در تکيه داد. اما يکي دستگيره را تکان داد. او عقب رفت. تازه به اين صرافت افتاد که به قرارگاه مرکزي خبر بدهد و فرمانده را در جريان بگذارد. بهتر است آگاهي را خبر کند. زود در را باز کرد و بيرون آمد.
مرد يکدست وسط اتاق ايستاده و معرکه گرفته بود. مرد بيدماغ هم دور اتاق ميگشت و کمکش ميکرد. اما مرد يکپا روي صندلي نشسته بود و برگه شکايتش را تکان ميداد و با حيرت آنها را نگاه ميکرد. افسر تا برگشت به اتاق، گفت بروند کنار تا با قرارگاه مرکزي تماس بگيرد، ببيند با اين اتفاق چهکار ميکنند. الان بايد دنبال کدام دزد بگردند. مرد يکدست رفت کنار، اما بيدماغ گفت: «معلوم است. همون دزدي که دماغمو قاپيد و رفت زير پل حافظ.»
افسر گفت: «تو ميشناسياش؟ قيافهاش چه شکلي بود؟»
بيدماغ گفت: «قدش بلند بود، اما صورتشو نديدم. دماغمو گرفت و پيچوند و تا بجنبم، اونو کند و رفت. فرصت نشد صورتشو ببينم.»
افسر گفت: «خب، وقتي خودت صورتشو نديدهي، من چطور همين الان برم دنبال دزدي که فقط ميدونم قدش بلنده؟ مگه تو اين شهر قدبلند کمه؟»
افسر اين را گفت و گوشي را برداشت. شماره قرارگاه مرکزي را گرفت و با افسر نگهبان قرارگاه صحبت کرد. تا گفت سه مورد شکايت عجيب دارد و دماغ و دست و پاي سه نفر را دزد برده، افسر نگهبان کل گفت از کلانتري 147 هم خبر دادهاند يکي آمده و شکايت دارد که گوش راستش را دزديدهاند. الان شاکي را ميفرستد تا ببينند دزد يکي است يا نه. افسر خواست اعتراض کند که اين سه مرد امانش را بريدهاند که تماس قطع شد. به شاکيها گفت يکي هم رفته کلانتري 147 و گفته گوشش را دزديدهاند. الان دارد ميآيد اينجا.
افسر و گروهبانها ديگر نه کنجکاو بودند و نه خنده به لبشان ميآمد. حيرتزده و مات سه شاکي بيقرار را نگاه ميکردند. منتظر شاکي چهارم بودند، اما افسر ناگهان يکه خورد و رو به گروهبان کنار دستش کرد و گفت: «عجيبه! امشب نه اين تلفن زنگ ميزنه و نه کسي مياد از دعوا شکايت کنه و نه گشتيها کسي رو ميگيرن بيارن. انگاري دزدي و جرم عوض شده.»
گروهبانها هم تازه به صرافت تلفن افتادند. هرشب ساعتي چند تماس داشتند که مردم منطقه کمک ميخواستند، اما امشب يک تلفن هم نشده بود. هيچ گشتي هم نيامده بود.
افسر تازه شاکيها را نشانده بود که مرد گوشبريده و دو افسر آمدند. گوشبريده شکايت نداشت، شايد حرفش را در کلانتري 147 زده بود. روبهروي افسر نشست و با حيرت زل زد به او. افسر از اين نگاه بيشتر از فريادهاي مرد يکپا ترسيد. يأس تمام و کمال را در نگاه او ميديد. آب دهانش را قورت داد و تا خواست با گوشبريده حرفي بزند، او دست راستش را تکان داد و گفت: «جناب سرگرد! گوشمو برد. از پشت اومد. سوار ترک موتور بود. گوشمو کند و يهو انگار پرواز کرد. رفت که رفت.»
افسر گفت: «هنوز که خوب ميشنوي؟»
گوشبريده گفت: «شنيدن به درک. کر هم بشم، عين خيالم نيس. يه زن غرغرو دارم که نصيب گرگ بيابون نشه. صداشو نشنونم، نعمت بزرگيه. دردم اينه که دستهي عينکمو کجا بذارم.»
افسر بهزحمت جلو خودش را گرفت که نزند زير خنده. زود بلند شد و از اتاق بيرون زد و بهسرعت خودش را به طبقه دوم رساند. آنجا خندهاش ترکيد. صورتش از خنده قرمز شده بود که گروهبان بغلدستش هم آمد بالا و تا خنده افسر را ديد، ريسه رفت و گفت: «فقط اينو کم داشتيم که دردش اينه که نميتونه عينک بزنه.»
افسر دست تکان داد که حرفش را نزند. از خنده نميتوانست حرف بزند، اما گروهبان گفت: «جناب سرگرد! خندهتو حالا مصرف نکن. اينطور که بوش مياد، امشب بايد چشمبهراه باشيم. خدا عاقبتمونو بهخير کنه! معلوم نيس شاکي بعدي کدوم عضوشو از دست داده.»
ساعت هشتونيم شب اولين مأمور گشت برگشت و پسر بيستوچهارساله اِوادختر هم با خودش آورد. پسر با ابروهاي کشيده و گونههاي قرمز رفت، کنار گوشبريده نشست، اما مرد که دلخوري از دستدادن گوش را داشت، بلند شد و صندلياش را هم برداشت و نزديک افسر نشست. افسر زود بازجويي پسر جوان را شروع کرد و تا مطئمن شد قصد خودنمايي داشته، او را فرستاد بازداشتگاه. مأمور پسر را که خيلي آرام بود، برد. تمام شاکيها يکباره نفس عميقي کشيدند و هواي سينهها را بيرون دادند.
تلفن زنگ زد. مأمورها هراسان به هم نگاه کردند، اما زود خندهشان گرفت، که از صداي دستگاه تلفن ترسيدهاند، هرشب آرزو ميکردند در منطقه خبري نباشد و اين تلفن بتمرگد، اما امشب از سکوتش تعجب ميکردند. مردي شکايت داشت که در مهماني، درست دو خيابان بالاتر از کلانتري، يکي از مهمانها او را تهديد به قتل کرده و الآن ميخواهد دربرود. مأمور پرسيد اقدام هم کرده يا نه؟ شاکي گفت همين الآن کارد آشپزخانه در دستش است. مأمور آدرس را گرفت و گفت زود مأمورها را روانه ميکند. افسر دو مأمور فرستاد تا به مهماني سربزنند، همينکه مأمورها رفتند، باز تلفن زنگ زد. افسر اينبار، خودش گوشي را برداشت. از کلانتري 111 بود. خبر دادند مردي را با يک کيسه دستگير کردهاند و در کيسهاش يک جفت گوش، هفت دماغ و يک پا کشف شده. الآن او را با دو مأمور ميفرستد تا شاکيها ببينند همان دزد است يا نه. افسر خوشحال شد و به شاکيها خبر داد انگاري دزد شما پيدا شده و دارند آقادزده را ميآورند اينجا. شاکيها که تا آن لحظه ساکت بودند، باز هياهو به راه انداختند. افسر بلند شد و گفت: «انگار يادتون رفته اينجا کلانتريه. شلوغ بکنين، ميفرستمتون قرارگاه مرکزي تا اونجا به کارتون برسن. يهو خر ورتون برميداره؟!»
شاکيها ساکت شدند.
تازه شاکيها نشسته بودند که دو مأمور شاکي جديد و متهم مهماني را آوردند. مرد جوان ميانهبالا آمد جلوي ميز افسر و خانم ميانسالي را نشان داد و گفت: «جناب افسر! اين خانم هم بيسواده، هم منو تهديد به قتل ميکنه. احمق نميدونه سوررئاليسم جنبشه نه مکتب. اين از بيسواديش. مأمور شما و زن صابخونه بهزور کارد آشپزخونه رو از دستش درآوردن. پتياره کارد ميکشه، بهجاي اينکه يهکم کتاب بخونه...»
زن گفت: «همينجا هم ميگم... گردنتو ميزنم تا ديگه زبوندرازي نکني...»
افسر گفت: «يک کلمه ديگه بيادبي بکنين، ميرين بازداشتگاه.»
مرد جوان خود را احمد دودانگه معرفي کرد و گفت مقالهاي نوشته و داده اين خانم که مدير مجله است، اما در مقالهاش دست بردهن و جنبش سوررئاليسم را کردهن مکتب. هرکي اين مقاله رو بخوونه بهش ميخنده که فرق مکتب و جنبشو نميدونه.»
افسر گفت: «حالا سور.... اليسم چيه؟»
زن امان نداد دودانگه جواب بدهد و گفت: «تو وجود خودت زياديه تا چه برسه به جنبش و مکتب. بايد با اون کارد ميفرستادمت بهشت زهرا...»
افسر با عصبانيت بلند شد و گفت: «خانم! اين حرفت اقرار به اقدام به قتله. ميري زندون...»
زن که خودش را لعابدارچي معرفي کرد، گفت: «ميرم زندون، ولي حرف اين گوساله تو کتم نميره. حيف دستمو گرفتن، والا الآن جنازهشو واسهتون ميآوردن.»
دودانگه رو به افسر کرد و گفت: «ديدين هنوز کوتاه نميآد. لطفا يازده صفحه کاغذ آچار بدين، ميخوام شکايت کنم.»
افسر گفت: «چرا يازده صفحه؟»
دودانگه گفت: «يه صفحه واسه شکايت از اين پتياره، ده صفحهم بنويسم سوررئاليسم جنبشه نه مکتب، در ششهزار و سيصدوبيست کلمه.»
افسر بهجاي آوردن کاغذ، دستور داد دودانگه را کنار جوان اِوادختر بياندازند و لعابدارچي را هم فرستاد کنار زن پااندازي که ساعت شش دستگير شده بود. مأمورها دودانگه و لعابدارچي را بردند. افسر دستور داد يک ليوان چاي برايش بياورند، اما در همان لحظه دزد اعضا با دو گروهبان رسيد. عضوباختهها بلند شدند و بهطرف او رفتند، اما اول گوشبريده و بعد بقيه با غصه پس نشستند و گفتند اين دزد عضوشان نيست، دزد ميانهبالا بود، حتي به کوتاهي ميزد و صورت کشيده و لاغري داشت، با بيني تيغهاي و چشم زاغ. گروهباني که کنار پنجره نشسته بود و تا اين ساعت تکان نخورده بود، به دستور افسر بلند شد و با دلخوري عضوهايي را که در کيسه بود، روي ميز ريخت.
هفت دماغ افتاد روي ميز، اما مرد بيدماغ که هنوز دستمال را از صورتش برنداشته بود، حيرتزده آنها را نگاه کرد. گروهبان به او گفت جلو بيايد، او پشت به ديگران و رو به افسر ايستاد و گروهبان هر هفت دماغ را روي صورت او آزمايش کرد، ولي هيچيک به صورتش نميخورد. افسر رو به دزد کرد و گفت: «اينا رو کجا دزديدي؟»
دزد گفت: «من دزد نيستم. اين کيسه رو سر فرمانيه پيدا کردم، تا برشداشتم و خواستم ببينم چي توشه، مأمور سررسيد و دستمو گرفت. من بيتقصيرم.»
افسر گفت: «تموم دزدا همينو ميگن. بعد معلوم ميشه.»
بيگوش جلو آمد و گوشها را آزمايش کرد، به گوش او نميخورد. اما رو به افسر کرد و گفت: «حالا به درک! درسته به گوشم نميخوره، ولي چه ميشه کرد، يکي از اينا رو بده به من.»
افسر گفت: «من اختيار قانوني ندارم که مال دزدي رو بدم به تو. فردا قاضي ميتونه تصميم بگيره.»
اين را گفت و گوش را از او گرفت و روي ميز گذاشت.
مرد يکپا جلو نيامد، پايي که روي ميز افتاده بود، خيلي چاقتر از پاي چپ او بود. مرد بيگوش هم هنوز اصرار داشت گوش را بردارد. وقتي انکار افسر را ديد، گفت: «اين بابا دوتا گوش آورده و جز منم کسي شاکي نيس، يکيشو بده من.»
افسر با دلخوري گفت: «چندبار بگم؟ حق اين کارو ندارم. قاضي بايد دستور بده. تازه امشب مال دزدي پيدا شده، هنوز معلوم نيس چند نفر شکايت کردن. مال ديگرونو به تو نميدن.»
افسر دستور داد گروهبان مرد يکگوش را روي صندلي بنشاند.
به گروهبان ديگر هم گفت براي هريک پروندهاي تشکيل بدهد و آنها را به دادگاه بفرستد. رو به عضوباختهها کرد و گفت هرکدام که پروندهشان تکميل شد، ميتوانند بروند خانه و فردا ساعت هفت صبح بيايند تا با متهم بروند دادگاه. تلفن زنگ زد و خبر دادند مأمورهاي کلانتري 139 مردي را گرفتهاند که از هر عضو، دو جفت همراهش بوده و الآن در بازداشت است و فردا ميرود دادگاه. افسر به عضوباخته گفت دزد ديگري هم دستگير شده و پس از تکميل پرونده ميتوانند بروند کلانتري 139، مردها رفتند پيش گروهبان مأمور تشکيل پرونده و افسر نشست و ليواني چاي برايش آوردند. اما تا خواست ليوان را بگيرد، سروصدايي از بازداشتگاه بلند شد. سرباز نگهبان آمد و گفت: «اون زن و مردي که تو مهموني دعواشون شده، ميگن شکايتي ندارن.»
افسر دستور داد آنها را بياورند. دودانگه و لعابدارچي باهم رسيدند. دودانگه گفت: «جناب افسر! اصلا غلط کردم. سوررئاليسم مکتبه. من غلط کردم. من تا صبح کنار اون جوون منحرف باشم، خودمو ميکشم. خانم درست ميگه سوررئاليسم مکتبه...»
لعابدارچي که رنگ به صورت نداشت و ميلرزيد، گفت: «هرچي دودانگه بگه. سوررئاليسم جنبشه. بابت تهديدشم، حاضرم هر تعهدي بدم که ديگه کاري باهاش نداشته باشم، مقالهشم دوباره چاپ ميکنم، همونطوري که خودش ميخواد.»
افسر گفت: «رضايتنامهتونو بنويسين و برين پي کارتون.»