نوروز در اتاق شماره 6
محمد قاسمزاده
حال و روز خوشي نداريم. پيش از اين، هربار که به نوروز نزديک ميشديم، خاطرههاي پراکنده نوروزهاي گذشته، آرامآرام زنده ميشد. شايد يکي از بهترينهايش، رفتن به همراه پدر، براي خريد لباس نو. امسال اين خاطرهها چنان بيرنگ و بياثر شده که به زحمت آنها را به ياد ميآوريم. مهمانهاي نوروزي ميآمدند. يا خبر ميدادند که ميخواهند بيايند يا خودمان دعوتشان ميکرديم. امسال شايد بشود گفت براي نوروز شعار دوري و دوستي بهتر است. اما نميتوانيم نوروز را بدون مهمان سپري کنيم، در هر شرايطي هم باشيم، فرقي نميکند. نوروز براي من با مهمانداري عجين شده است. حالا که هيچکس حاضر نيست سفر برود يا پا به خانه کسي بگذارد، مهمان عجيبي دعوت کردهام. اين مهمان عجيب من از انجام هيچکار عجيبي ابا ندارد. کار هرچه عجيبتر و خطرناکتر باشد، او جواب رد نميدهد. در اين روزها که گرفتار شدهايم در چنبره خبرهاي ناگوار و هراس از يک بيماري واگير تازه شناختهشده، حضور اين مهمان بسيار مفيد خواهد بود. دکتر آندري يفيميچ راگين، يکراست از داستان «اتاق شماره 6» آنتوان چخوف آمده است.
من نميتوانم مثل روسها، خودماني به او بگويم آندري يفيميچ. اين اسم در دهانم نميگردد. پس به روش خودمان دکتر راگين صدايش ميزنم. در زمانهاي که هيچکس حاضر نبود درمان در اتاق شماره 6 بيمارستان را به عهده بگيرد، چراکه بهگونهاي قرنطينه بود. دکتر راگين انساندوست پا پيش گذاشت. حالا هم دعوت مرا پذيرفته و به قرنطينه خانگيام آمده است.
دکتر راگين به محض ورود، لباسهاي خود را درآورد و در کيسه پلاستيکي بزرگي گذاشت و دستهايش را شست و ضدعفوني کرد. تا نشست و نگراني در صورت من ديد، گفت: «ميبينم که تو هم از اين بيماري ترسيدهاي؟»
گفتم: «خيال ميکني ترس ندارد؟»
گفت: «چرا. ترس دارد. ولي يادت باشد ترس از مرگ بدتر است. مگر خودتان اين ضربالمثل را نداريد که ترس برادر مرگ است؟ باور کن برادر بزرگتر است.»
گفتم: «وقتي ميبينم آدمها اينطور عين برگ درخت در پاييز به زمين ميافتند، ترس خيلي طبيعي است.»
گفت: «ترس طبيعي است، اما اغراق نه. شما عادت داريد که همهچيز را خيلي کوچک يا بسيار بزرگ کنيد. وقتي بايد چيزي مثل امکان اپيدمي يک بيماري را جدي بگيريد، خيلي بيخيال و بيتفاوت عمل ميکنيد. بيماري که همهگير شد، فرياد و ماتم به راه مياندازيد، آنهم چه فرياد و ماتمي! اين فرياد و ماتم روي ديگر آن بيخيالي است. هيچوقت طبيعي عمل نميکنيد. چه قبل از اپيدمي، چه بعد از آن. خوب اين حالت را دوست داريد. اين هم يک جور زندگي است. شايعه و جوک هم از اين حالت بيرون ميآيد. چون هر دو نتيجه عمل غيرطبيعي است.»
خنديدم. دکتر راگين گفت: «همين خيلي خوب است. بخند. ترس هيچکمکي نميکند. دست و پاي تو را ميبندد. کار در اتاق شماره 6 هم به اين دليل پيش نرفت. همه ترسيده بودند. ميگفتند هيچ فايدهاي ندارد. ترس همهچيز را ويران کرد. من نميترسيدم.»
گفتم: «ولي دکتر تو هم راه به جايي نبردي؟ موفق نشدي.»
گفت: «موفق نشدم، چون تنها بودم. رييس بيمارستان و تمام کادر پزشکي از ترس فلج شده بودند. آدم افليج نميتواند بدود يا خيلي کارها را انجام بدهد.»
دکتر کيفش را باز کرد و شربتهاي ويتامين را به من داد و گفت: «نيکيتا اينجا نيست که بخواهد کارها را خراب کند. تو هم بهتر است نقش او را بازي نکني، چون دست و پاي مرا ميبندي. اين شربتها را بخور. خوب به نظافتت برس. اين بيماري حدود چهارهزار نفر را کشته. تقريبا کمتر از يک ده هزارم آدمهايي که با آنفلوآنزاي اسپانيايي مُردند. بشر اپيدمي يا درستتر اينکه پاندمي آن بيماري را از سر گذراند و به زندگياش ادامه داد. اين هم ميگذرد...»
دکتر راگين لبخند زد. من هم آرام شدم. دکتر راگين گفت: «من به تو دارو دادم. تو هم فيلم باله درياچه قو را بگذار تا حال هر دومان خوش بشود.»
هفت سين روي مدار صفر درجه
محبوبه ميرقديري
اگر قرار باشد خاطرهاي از بهار و نوروز بگويم و آنهم از زبان يک شخصيت داستاني، ترجيح ميدهم خاطرهاي ساز کنم از زبان بلقيس، همسر نوذر در «مدار صفر درجه»ي زندهياد احمد محمود.
حالا از سال تحويل دو سه ساعتي ميگذرد و بلقيس در خانه کوچکش در شهر اهواز تنهاست. خودش است و هفت سيني که شب پيش چيده و آنهم به اجبار نگاه نوذر از پس شيشه قاب عکس. تکون بخور بلقيس! و بلقيس به زحمت خودش را کشانده است تا سوپري سر کوچه. يک شمع خريده است و، همين. بازگشته است به خانه و شمع را در شمعدان سفالي گذاشته و توي کابينتها را گشته و، خوب. اسپند پيدا کرده و سنجد و سرکه هم که هست و شاخهاي از سايهپرور به جاي سبزه عيد و ديگر؟ جعبه نان نخودچي را از طبقه بالايي کابينت به زحمت بيرون کشيده و يک مشت هم رطب و ماهي؟ ياد حوض خانه قديميشان را ميکند. - پُر بود از ماهي. مينشيند و سفره پلاستيکي نو و دستنزدهاي را باز ميکند. بر متن سفيد گلهايي درهم و رنگارنگ در چهار گوشه و آينه هم که هست. آينه را تکيه به ديوار ميگذارد و سرش را خم ميکند. موي سپيدش را ميبيند و صداي نوذر را ميشنود که ميخواند، از سپيدشدن موها و گذر عمر و بلقيس ميخندد و شمع را ميگذارد مقابل آينه و ليوان آب و ساقه سايهپرور و اينهم سنجد و اينهم سرکه و سکه و سماق و سمنو ندارد که مهم نيست و اينهم نان نخودچي و بعد، کاري ندارد بلقيس، بايد بنشيند تا سال تحويل شود و براي خودش چاي بريزد که ميريزد، شيرينش ميکند و با نان و پنير ميخورد و برميخيزد.
کجا بايد برود؟ از خودش ميپرسد و سر تکان ميدهد. سالهاي سال است که نوذر رفته، به ديار باقي و مادر و برادر و قوم و خويشش هم. يکيدو نفر را آنور آب دارد. به کشورهايي که يکسره هوايشان سرد است، چه سرمايي که زمهرير. يکيشان همان دختري که خاطرخواه برادرش بود و چه زبانآور بود، نوذر ميگفت دختر نيست که، اژدها! نوذر ميگفت؟ نه! خودش خيال کرده بود. خيال کرده بود اينکه دختر نيست، اژدهاست! برادرش که رهسپار آن دنيا شد، آنهم به ناحق دختره بار و بنديلش را بست و رفت. بلقيس گفته بود آواره ميشوي و دختر گفته بود حالا اينجا آواره و بيکس نيستم؟ و رفته بود و گاهگدار براي او نامهاي نوشته بود. يکبار هم بهواسطه مسافري برايش سر و سوغات فرستاده بود. پماد زانودرد و قرصهايي که ميگفتند دواي استخوان درد است و يک روسري. روسري کجاست؟ ميرود سراغ کمد و روسري را پيدا ميکند. قشنگ است. اژدهاخانم در نامهاش نوشته بود بلقيسجان روسري را نبخشيها، براي خودت خريدهام. خندهاش ميگيرد و روسري را سر ميکند و بازميگردد کنار سفره هفت سين و سرش را خم ميکند، گلهاي ريز ليموييرنگ را در آينه ميبيند. گلهاي روسري که از جنس ابريشم است. مارک است. زن همسايه واحد روبهرويي گفته است. روسري را چندبار تا و باز کرده و گفته است مارک است. مارک روسري را دست ميکشد و گرهاش را باز ميکند و کناري مياندازدش و دراز ميکشد و فکر ميکند که نوذر براي چه رفتي توي آن شلوغيها؟ فکر ميکند به برادرش و، براي چه رفتي؟ و پدرش، براي چه؟
صداي ترقه ميشنود و طبل و دهل و سُرنا. سال تحويل شده است. گلهاي روسري را دست ميکشد و با خودش که نه، با روسري حرف ميزند. - ميدهمت به زن همسايه. مارک به چهکارم ميآيد؟ نوذر ميخندد و صدا ميزند بل-قيس... چايي بيار. اعتنا نميکند. به همان حال ميماند تا ظهر و تا روز بعد و ماه بعد و سال بعد، سالهاي بعد و زمزمهاي که در خانه ميپيچد، هر نوروز، چرا رفتي نوذر؟ و نوذر ميخندد و زن همسايه دستههاي روسري مارکدارش را باز و بسته ميکند و از سرزمينهايي يخبسته آنسوي آبها ميگويد و از خودش ميپرسد چرا نرفتي؟ چرا ماندي؟ و براي زن واحد روبهرويي که پير است و خانهنشين شيربرنج ميبرد و به حرفهايش، گاهي، گاهي گوش ميکند و ميشنود و نميشنود. زن هربار از مردي ميگويد به نام نوذر. ميگويد شوهرش بوده و... چيزهاي ديگري هم ميگويد و آخر سر هميشه همين يک حرف را ميزند، چرا رفت؟ و بشقاب شيربرنج را از دست او ميگيرد و، سکوت ميکند.
مهمانِ نوروزيِ آمريکاييِ ما
قباد آذرآيين
از چند ماه پيشتر، ميدانستيم که داداشبزرگه براي تعطيلات نوروز، يک مهمان خارجي دارد؛ يک آمريکايي لابد دراز و ديلاق که داداش بزرگه ميگفت آن موقع که آمريکا درس ميخوانده، دو سالي توي خانهشان پانسيون بوده. حالا پسر همان خانواده داشته به دعوت داداشبزرگه ميآمده ايران، سر بزند به مستاجر سابقشان. ما بيصبرانه چشمانتظار مهمان داداشبزرگه بوديم و قوموخويش، کُلهم بسيج شده بوديم که چطور براي پذيرايي مهمان عزيز داداشبزرگه سنگ تمام بگذاريم و به پاس خوبيهايي که خانوادهاش در حق داداشبزرگهمان کرده بودند، از خجالتشان دربياييم.
حالا دمدماي عيد است و مهمان داداشبزرگه که -آخرش هم نفهميديم اسمش چي بود و داداش فقط گفته بود هرکي هرچي دوست داره صداش کنه- به سلامتي در خانه ما تشريف دارند.
فرداي روز بعد از ورود مهمان، داداشبزرگه از مادرم خواست کليد انباري را بهش بدهد. مامان کليد انباري را از آويزه کليدها درآورد و داد دست داداشبزرگه. بعد ما ديديم که داداشبزرگه جلوتر و مهمانش- که حالا همهمان قرار گذاشته بوديم جورج صداش کنيم- به دنبالش از پلههاي زيرزمين رفتند پايين، جاييکه خرتوپرتهاي انباريمان را آن تو ميگذاشتيم.
همهمان با لبولوچه کشآمده به پايين از تعجب، مانده بوديم که مهمان آمريکايي داداشبزرگه با انباري ما چهکار دارد؟
داداشبزرگه و مهمانش نيمساعتي آن زير بودند. بعد داداشبزرگه چند پله از زيرزمين آمد بالا و ما پسرها را صدا کرد برويم. پايين... تند رفتيم... ديديم مقداري از خرتوپرتهاي انباري يک گوشه روي هم کوت شده بودند. داداشبزرگه اشاره کرد بهشان و گفت ببريدشون بالا... جاي پرسيدن نبود. خرتوپرتها را کول زديم آورديم بالا و گذاشتيمشان گوشه حياط و برگشتيم سراغ بقيه. مادر و خواهرها با نگاه و حرکاتشان ميپرسيدند: دارين چيکار ميکنين؟ اينا رو چرا آوردين بالا؟ ما در جوابشان فقط سر تکان ميداديم. آخر خودمان هم روحمان از کاري که ميکرديم خبر نداشت.
داداشبزرگه و مهمانش يک ساعت بعد آمدند بالا؛ يک کوزه لبشکسته سفالي بزرگ تو بغل داداشبزرگه بود و يک پريموس مسي دربوداغون و يک چراغ والور بيفتيله تو دستهاي مهمان آمريکايياش.
داداشبزرگه و مهمانش دستهايشان را زير شير تو حياط شستند. بعد ما ديديم که مهمان داداشبزرگه از جيب عقب شلوار جينش کيف پولش را کشيد بيرون، چندتا اسکناس درآورد و دراز کرد طرف داداشبزرگه. داداشبزرگه اول بِروبِر مهمانش را نگاه کرد بعد خنديد و دستش را پس زد و چيزي گفت؛ لابد چيزي تو مايههاي: خجالتمون نده رفيق، قابل شما را ندارن!
سر شام مادرم از داداشبزرگه پرسيد: «قضيه چيه؟» داداشبزرگه زيرچشمي نگاه کرد به مهمانش و به مادر گفت: «کار اين بابا خريد و فروش اوراقه.» مادر گفته بود: «حالا اينا رو چه جوري ميخواد کول کنه ببره اون سر دنيا؟» داداشبزرگه گفت: «کولشون نميکنه، با هواپيما ميبردشون.»
ده روزي است مهمان آمريکايي داداشبزرگه، در خانه ماست. حالا ديگر با تمام سمساريهاي شهرمان رفيق فابريک شده. جيکوپيک همهشان را فوت آب است و شماره همراه همهشان را هم دارد. ديگر زحمت رفتن به راسته سمساريها را به خودش نميدهد. کافي است تماس بگيرد و مثلا بگويد چي ميخواهد. نيم ساعت بعدش وانت پرپيمان جلو در خانه ماست.
آن نوروز، را هرگز فراموش نميکنيم. خداخدا ميکرديم بعد از تعطيلات، آقاي ابراهيمي يک موضوع انشا ميداد که: تعطيلات نوروز را چگونه گذرانديد؟ و من مينوشتم که شخصت اول کتاب «اوراقفروشي کليولند» نوشته ريچارد براتيگان مهمان نوروزي ما بود.
در شهر خبري نيست آقاي آبلوموف!
آذردخت بهرامي
دو هفته است خانهنشين شدهايم. به قول دخترم «زخمْ منزل» نگيريم خوب است. هميشه آرزويم اين بود که ايام عيد جايي نرويم و کسي هم نيايد و بتمرگيم يک جا و بخوانيم و بنويسيم و فيلم ببينيم و موسيقي گوش کنيم. حالا ـ دوهفتهاي ـ تهِ تمامِ اين آرزوها را درآوردهايم. فيلمهاي نديدهمان آنقدرها که فکر ميکرديم زياد نبود؛ کتابهاي نخواندهمان هم چندان چنگي به دل نميزنند. از شما چه پنهان، نشستيم به تخيل ـ خرجي ندارد که ـ با خودمان فکر کرديم، دور از چشم فضاي مجازي و فک و فاميل و در و همسايه و دوست و آشنا، زدهايم بيرون. با يک قرارِ قبلي با بروبچههاي دانشگاه؛ بيخبرِ اهل و عيال و سر و همسر و بچه و فرزند؛ و بيخيالِ دستکش و ماسک و ژل و اسپري.
در رستوران زنجيرهاي چهارراه وليعصر قرار گذاشتهايم. عاشق همبرگرهايش بوديم و مشکل هميشگيمان خوردن سسِ تهِ ظرف سالاد بود. هربار نوبت يکي از ما ميشد تا ايدهاش را اجرا کند؛ يکيمان نان را به چنگال زد و توي سس غلطاند، يکي بيخيالِ نگاههاي فضولِ ميزهاي بغلي، سس تهِ ظرف را سرکشيد، يکي با خودش قاشق آورده بود؛ باکلاسترينمان بيخيال آن يک قاشق سس خوشمزه شد و آخرينبار نوبت من بود که با نيِ نوشابهام سس را با سروصدا هورت کشيدم و اَهواوه همه، حتي ساکنان ميزهاي بغلي بلند شد.
دخترانِ شاد و شنگولِ سي سال پيش، تبديل شدهاند به زناني سرد و گرمچشيده و باوقار، اما شيکپوش. دور از چشم کرونا، همديگر را هم بغل کرديم، هم بوسيديم؛ و به هم دست داديم، دودستي و محکم. با خودم فکر کردم از اين به بعد، چقدر در سينما و ادبيات و هنرهاي تجسمي اين بغلکردن و بوسيدن و دستدادن بار معنايي بدهد، چقدر استفادههاي هنري بکنيم از اين عادتهاي روزمره.
پشت ميز مستطيل، روي نيمکتهاي بزرگ چوبي نشستيم و خيلي زود يخمان آب شد و صداي خندههايمان فضاي رستوران را پر کرد. کسي بهجز ما نبود ـ در شهر کسي نبود؛ چه برسد به آن رستورانِ سيسال پيش. همهمان سرِراه خريدهاي عيدمان را هم کرده بوديم؛ جانبهجانمان ميکردند، باز به فکر سفره هفتسينمان بوديم؛ حتي اگر قرار نبود کسي بيايد عيدديدني و بيخيالِ خيلي چيزها؛ يکي بيخيالِ سميبودنِ سنبلِ بنفش، يک گلدان نقلياش را خريده بود؛ يکي بيخيالِ محصولات چيني، يک تُنگ با دو ماهي قرمزِ چيني خريده بود، يکي پيشوازِ خريدِ آجيلش رفته بود، بيخيالِ جملات قصار پزشکي و آن يکي هم شيريني عيدش را خريده بود، بيخيالِ فيلمهاي ويديويي که مصرف شکر را ممنوع و محدود کرده بود. انتخابمان هم معلوم بود، همهمان فستفودي بوديم، بيخيالِ سفارشهاي بهداشتي؛ همبرگر، با سيبزميني سرخکرده، با دو ظرف سالاد فصلِ ميکروبي و نوشابه، نوشابه مُضرِ قندِ خالصِ فاجعه.
از اولش طي کرده بوديم صحبت از بيماري و مرگومير ممنوع؛ اما از هرچه ميگفتيم، بحثمان برميگشت و دور کرونا ميچرخيد؛ دوسه دور هم ميچرخيد. در پسِ شادي و سرخوشيمان، تکتکِ جملاتمان بار سنگيني داشت؛ شايد براي اينکه يکيمان طلاق گرفته بود و از ازدواج دومش هم راضي نبود، يکيمان داغِ مرگِ مادر و پسرش را با خود آورده بود، يکي همه زندگياش را فروخته بود و با سر و همسر رفته بود خارجه و يک سال بعد، برگشته بود، بيهيچ پشتوانهاي؛ آن يکي که از همهمان سرخوشتر و شاد و شنگولتر بود، گير شوهري افتاده بود که اجازه نميداد تا سرکوچه برود ماست بخرد؛ يکي هم سه سال بود با بيماري سختي ميجنگيد؛ کلاهگيسي سرش بود و لاجون شده بود و رنگي هم به چهره نداشت؛ آن يکي هم تازه از زندان آمده بود و هنوز گيج ميزد.
غذايمان که حاضر شد، مثل گذشته بر سر اينکه کداممان برويم سيني غذا را بياوريم دعوا شد. همه دلمان ميخواست زاخار را ببينيم ـ پيشخدمتِ آبلوموف. سيسال پيش، همينجا، نامش را زاخار گذاشته بوديم. چهرهاي سنگي داشت و اِسلوموشن حرکت ميکرد. فقط ميخورد پيشخدمتِ ايليا ايليچ باشد که تمام مدت و در جايجاي آن رمان 460 صفحهاي روي يک کاناپه لم داده بود. زاخار، زخارِ دوستداشتني و تنبل و شلخته با چهرهاي بيتفاوت و سنگي، با لباسهايي مندرس و قديمي، پشت پيشخوانِ رستوران زنجيرهاي مکدونالد، سيني ساندويچهاي ما را ميداد و ما چقدر دربارهاش حرف داشتيم و هر که ميرفت سيني غذا را بگيرد، تکتک حرکاتش را در ذهنش ضبط ميکرد تا براي بقيه بگويد. اصلا ميرفتيم که چهره سرد و بيتفاوتِ او را ببينيم.
اينبار همگي رفتيم پاي کانتر؛ که ببينيمش، بيواسطه. خودش بود؛ پيرتر و خستهتر لابد، و با سر و شکلي مندرستر و چهبسا روپوشي که لوگوي رستوران را بر سينهاش دارد و شايد هم کلاهي با نقش همان لوگو. تا ما را ديد، انگار شناختهباشدمان، نگاه سنگيني به ما کرد و خسته گفت: «آخر طاقت نياورديد؟ زديد بيرون؟ اربابم ايليا ايليچ آبلوموف يک چيزي ميدانست که از خانه بيرون نميآمد. ميتَمَرگيديد خانهتان، تا شَّرِ اين ويروسِ لامَصّب کَنده شود!» و سيني غذايمان را هل داد به طرفمان.