زنان جامعه ميخواهند با مردان يکسان ديده شوند، در همه چيز؛ از جمله در فرصتهاي تحصيلي، اشتغال، ازدواج و برخورداري از تمام مزاياي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي. از همين رو ميکوشند تا ثابت کنند تفاوت آنها با مردان حداکثر مربوط به امور بيولوژيک است نه ساير موارد، چرا که ساير تفاوتها را نوعي «برساخت اجتماعي» و ناشي از حضور فرهنگ مردسالار و ساختارهاي سلطه ميدانند. تا اينجا قضيه کاملا منطقي به نظر ميرسد چون تا آزادي منفي و سلبي محقق نشده نمي توان به آزادي ايجابي زنان اميدوار بود. ولي ايراد کار آن جاست که نميتوان حديقفي براي اين تصور کرد. در ديالکتيک ارباب و بنده هگل، اصالت با ارباب است چرا که عمل او از نوع «کنشي» ميباشد و ابتکار عمل با اوست، ميدان بازي را طراحي و قوانين آن را تعريف مي کند ولي عمل بنده «واکنشي» به رفتار ارباب مي باشد، ميکوشد تا ارباب را نفي کند در حالي که همزمان او را به عنوان دشمن خود به رسميت مي شناسد و در زميني بازي مي کند که او قوانين اش را طراحي کرده است. لذا همواره نقشي فرعي را ايفا ميکند، و چشم به تک ارباب دارد تا پاتکي را به اجرا گذارد. به نظرم بايد زنان به جاي بازي کردن در زمين مردان و تلاش براي شبيه شدن به آنها در همه عرصهها، زمين بازي خود را طراحي کند تا از اصالت لازم براي خود برخوردار شود. طراحي اين زمين بازي بايد موارد زير را مورد توجه قرار دهد: زنان و مردان مکمل يکديگرند بنابراين نقص يکي به معناي کمال ديگري نيست. دو طرف بايد در يک تعامل همافزا نقايص يکديگر را برطرف کنند. لطافت زندگي کنار هم بودن زنانگي و مردانگي است. زنانگي واجد امتيازاتي است که مردان از آنها بيبهرهاند. تشبه جستن به مردانگي از سوي زنان صرفا آنها را دنبالهرو مردان مي سازد! گاه خشونت عليه زنان، نه از سوي مردان بلکه از سوي خود زنان تئوريزه ميشود! همان انديشهاي که با شعار حفظ شان و منزلت، زنان را خانه نشين ميخواهد و آنها را از مشارکت اجتماعي جدي منع ميکند. اتفاقا در اين زمينه مردان بسي بيشتر مدافع حضور اجتماعي و اقتصادي زنان هستند. تهاجم بيش از پيش زنان به مردان براي احقاق حقوق شان فقط ميتواند موجب راندن مردان به دام تفکراتي شود که به نفع زنان نيست! بسياري از مصاديق خشونت عليه زنان نه ناشي از مردان، بلکه ناشي از ساختارهاي مردسالارانه است. ساختارهايي که اصلاح آنها مستلزم جلب همکاري بخشي از مردان دموکراسيخواه جامعه است. اين چنين است که مطالبه دموکراسي بر حقوق زنان اولويت مييابد؛ دموکراسي ميتواند با افزايش برابري سياسي منجر به افزايش برابري حقوقي شود! نکته پاياني: برخي از انديشمندان سياسي معتقدند که براي کاهش خشونت در سطح بين المللي، زنان بايد بيش از پيش در سطوح فوقاني تصميمگيريهاي جهاني سهيم شوند. اين از همان مقولههايي است که ميتواند به گسترش نقش و سهم زنان در عرصههاي سياست و قدرت بينجامد بدون آنکه لزوما با ويژگيهاي زنانگي از سوي زنان وداع يا انکاري صورت پذيرفته باشد. زنان ميتوانند طراح ميدانهايي باشند که مردان هم در آن بازي کنند!