بستن

ایرانیان در جست‌وجوی تغییر ذهنیت

ایرانیان در جست‌وجوی تغییر ذهنیت

آرمان ملي: فرجام جعفرپور، روانپزشک و پژوهشگر مسائل روان است. که صحبت‌ها و سخنان نوآورانه‌اش در خصوص مصائب روان انسان معاصر، گستره مخاطبان وسيعي را در فضاي مجازي به سوي او کشانده است. او مصائب روان و رنج انسان ايراني را براساس تمرکز به داده‌ها، الگوها، شرايط اجتماعي و رشد آن بررسي و آسيب‌شناسي مي‌کند و براي ترميم و تصحيح خلأ‌هاي شخصيتي راهکارهايي را با تکيه بر همان شناخت و تمرکز بر داده‌هاي جهانِ مدرن ارائه مي‌کند. با او به چند و چوني کوتاه نشستيم و از وي در خصوص هويت و الگوهاي غلط و تاثيراتش بر روان شهروند امروزين ايراني پرسيديم که اين روزها در زندگي‌، انواع مسائل را تجربه مي‌کند. اين گفت‌وگو شايد از آن جهت که گفت‌وگوشونده در آن، قدري از مصائب زندگي شخصي خود مي‌گويد، متفاوت باشد.

از چه زمان مصائب و مسائل روان انسان براي شما اهميت پيدا کرد؟

از کودکي. من متولد 24 اسفند 59 هستم. در آن زمان فرهنگ با حالا بسيار متفاوت بود. خواست‌ها و نيازها دستورات، امرها و اطاعت‌ها خيلي متفاوت بود. من پدري مذهبي از نوع خاص داشتم، که به دليل فوت برادرش، دختران آن را نيز بزرگ مي‌کرد، در واقع با خواهر تني خودم چهار خواهر داشتم، حساسيت او و جامعه آن زمان روي دخترها زياد بود؛ به‌ويژه از سوي خانواده پدري من که مذهبي بودند با آن اعتقادات مخصوص خودشان. هميشه دلم براي آنها مي‌سوخت و گريه‌ها، فغان‌ها و ناله‌هاي پنهان آنها، تاکيد مي‌کنم پنهان؛ را مي‌ديدم و برايم مساله بود. در واقع گرايش من به اين مباحث نوعي ايمپاتي و سمپاتي بود، نسبت به زنان جامعه و برخي محروميت‌ها و محدوديت‌هاشان.

پس در‌واقع نوعي مسئوليت اجتماعي باعث شده است به سمت روانپزشکي برويد؟

من به رشته روانشناسي و روانپزشکي يا هر چيزي از روان، هرگز علاقه‌مند نبودم. قرار بود رشته رياضي بخوانم و قرار بود مثل پدر و برادرم مهندس شوم. در واقع رياضي، و ادامه راه پدر و برادر، يک نوع برنامه‌ريزي بود که از حرف‌هاي خودشان به من منتقل مي‌شد و من نيز فکر مي‌کردم اينها خواسته خودم است. بعدها فهميدم اينها اصلا من نيستم. اما اولين رشته که به غير از رشته خودم به آن علاقه‌مند شدم، ادبيات بود. بر حسب ادبياتي که البته در آن زمان به ما ارائه مي‌شد. به سمت عرفان و مخصوصا عرفان اسلامي کشيده شدم و مي‌خواستم الهيات بخوانم و خوشبختانه بخت‌يار بودم کساني را پيدا کردم که اساتيد خوبي بودند. اينها باعث شد بفهمم چيزهاي ديگري هم هست که بتوانم به آنها علاقه‌مند باشم. من فقط ساخته نشدم که مهندس شوم. از موارد ديگري که باعث شد به اين حوزه علاقه‌مند شوم دبير زيست من خانم دکتري بود که هنوز هم از دوستانم است و فوق تخصص انکولوژي دارد. من در آن زمان دانشگاه آزاد پزشکي قبول شدم و 5 سال تحصيل کردم. اما به يکباره و به دلايل اتفاق‌هايي در آن سنين جواني، احساس کردم که بايد فرار کنم. من اسمش را مي‌گذارم فرار جغرافيايي. نمي‌خواستم در آن خانه باشم، نمي‌خواستم در اين محيط باشم، محيطي که همه آدم‌هايش برايم خاطره بد شده بودند. از نظر روحي الان مي‌توانم تشخيص دهم که جايگاه خيلي بدي داشتم. حالا که دارم موضوع را مي‌بينم به نظرم همه اينها باعث شد که اتفاقات خيلي بهتري بيفتد.

پس کار رها کردن تحصيل در داخل و ادامه آن در خارج ايران از اينجا آغاز شد؟

رفتم ارزان‌ترين کشور را انتخاب کردم. مالزي را دوست داشتم. هر جا هم مي‌رفتم، آنجا را پيشنهاد ميدادند اما من به هندوستان رفتم. من با اين تصور رفته بودم که وقتي حالت بد است، اگر جا و مکانت را عوض کني حالت خوب مي‌شود، اما وقتي شما حالت از درون بد باشد هر جا بروي فرقي نمي‌کند بايد درون را ترميم کني، بد است. زمان گذشت تا اينکه يک انسان عزيز به طرز معجزه‌آسايي به زندگي من آمد و حالم خوب شد. او بود که يک روز آمد و به من گفت برايت از دانشگاه شهر پونا پذيرش گرفته‌ام و تو به درد اين مي‌خوري که روانپزشکي بخواني، اصلا تا آن زمان در ذهنم نبود. گفتم تا حالا در ذهنم يک بار هم نبوده که چنين رشته‌اي را بخوانم تو چطور اين حرف را مي‌زني؟ و او گفت من دارم مي‌بينم دوستانم از تو مشاوره مي‌گيرند، تجربياتشان را با تو به اشتراک مي‌گذارند و تو چه خوب آنها را راهنمايي مي‌کني.

حالا اين رشته را به ديگران توصيه مي‌کنيد؟

آن زمان که شروع کردم تصور درستي از اين رشته نداشتم. تصورم کاملا اشتباه بود، همين حالا که برخي از من در اين رابطه سوال مي‌کنند؛ به آنها مي‌گويم که هرگز به خاطر حرف‌هاي من اين رشته را انتخاب نکنيد. حتي ديگران که از همکاران من هستند و کارهاي خيلي قشنگ هم مي‌کنند به خاطر حرف‌هاي آنها نيز اين رشته را انتخاب نکنيد. مثلا کتاب‌هاي آنتوني رابينز را بخوانيد و بعد بخواهيد روانشناس شويد.

جهان‌بيني شما قبل و بعد از ورود به روانشناسي چه تغييري کرد؟

اگر بگويم به خاطر موضوعات آکادميک، به خاطر استادان و غيره، عملا هيچ. ولي به خاطر تجربه جديدي که من در کشوري غريب با آدم‌هاي جديد پشت سر گذاشتم و به خاطر اينکه خيلي چيزهاي خودم را زير سوال بردم، بسيار عوض شدم. آنجا بود که فهميدم ما در اين کشور به دليل نوع فرهنگي که داريم بسيار بچه، بزرگ مي‌شويم؛ وقتي به 60 سالگي مي‌رسيم يا زناني که 60 ساله‌اند اما آن روح بچه‌گي در آنها متبلور است.

چندي است در فضاي مجازي روانپزشکان و روانشناسان دکان داغ دارند، و به شکلي صريح و بي‌پرده مصائب و روند درمان مراجعه‌کنندگان‌شان را به شکلي عمومي به نمايش مي‌گذارند. اين امر مي‌تواند دو جنبه داشته باشد: نخست جنبه اقتصادي براي گسترش ميدان و شهرت کاري و دوم ممکن است نوعي رسالت اجتماعي را نيز به همراه داشته باشد، اين مساله را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟

بسيار سخت است پاسخ دادن به اين سوال. چون شما ذاتا در مسيري که پيش مي‌رويد و همزمان با آن در ابعاد مختلف، توسعه پيدا مي‌کنيد و شکوفا مي‌شويد مقاصد و اهداف‌تان نيز تغيير مي‌کند. اوايل اين امور براي بيشتر افراد تجاري نيست. نوعي کنجکاوي و حس لذت انجام و تجربه کارهاي جديد و ياد گرفتن از هر آدمي است؛ اما بالاخره در زماني مساله بيزينس ايجاد مي‌شود. و اين نه اينکه مباحث اوليه را کمرنگ کند. چون اراده و خواسته انسان طوري نيست که بگوييم فلان قدر ظرفيت دارد و حالا که اين قدر جايش گرفته شده آن اولي کم شده است. خير آنها ظرفيت‌شان بي‌نهايت است و از آن کم نمي‌شود مثل ظرفيت مغز انسان. به فرض آنکه براي مغز انسان محدوديتي قائل شويم، براي ذهن که نمي‌توان محدوديت قايل شد.

شما در آغاز اشاره کرديد که مساله محدوديت‌ها و محروميت‌هاي زنان در کودکي‌تان نظرتان را جلب کرده بود، بيشتر مباحثي که اکنون نيز مطرح مي‌کنيد در کنفرانس‌ها يا کلاس‌هايتان نيز در اين امر مهم هستند.

بله، دغدغه من اکنون، مساله استقلال و آزادي زنان است. اصل منظورم آن چيزي نيست که در سياست از آن صحبت مي‌شود، اصلا با آن بخش کاري ندارم. من کاملا با فرد کار دارم. کاملا با فرديت آن آدم رو‌به‌رو هستم. روانشناسي با فرد کار دارد، اين جامعه‌شناسي است که به موضوع جمع مي‌پردازد. من در خصوص اين مسائل هر چه که اين روزها مي‌گويم اگر بگرديد و تحقيق کنيد در کتاب‌هاي آکادميک وجود ندارد. در واقع از چيزهايي صحبت مي‌کنم که به ما آنها را ياد نداده‌اند. زنان ما بايد اينها را بياموزند و در زندگي به کار بگيرند. اگر مي‌خواهند مانند مادران ما آن خلأها و آن رنج‌هاي دروني را فرزندانشان و خودشان نداشته باشند. البته زماني من فکر مي‌کردم مصائب روان مختص ايران است، اما بعدها ديدم همه عالم همين است و افسردگي‌اي که دنيا را گرفته به خاطر در کتابخانه و در کتاب‌ها سر کردن و خواندن کتاب‌ها در اتاق‌هاي دربسته است بدون تجربه زيستي.

البته مصائب روان به قدري زياد است که اگر به آن بپردازيم سال‌ها طول مي‌کشد. يکي از مواردي که ذکر کرديد مبحث آزادي زنان است...

و البته استقلال زنان، چون من اين دو را اصلا از هم جدا نمي‌کنم و جدا نمي‌دانم و باز هم تاکيد مي‌کنم که اين مبحث امر فردي را شامل مي‌شود و اصلا امري سياسي نيست. من به بخش خاص اين موضوع مي‌پردازم. ممکن است از نظر آدم‌هاي ديگر يا از وجوه ديگر، اين موضوع بخش‌هاي با اهميت‌تر يا اجتماعي‌تري داشته باشد يا آنها به بخش‌هاي سياسي ماجرا، علاقه داشته باشند اما من به اين چيز‌ها خيلي علاقه‌اي ندارم. چيزي که من به آن اهميت مي‌دهم اين است که نه مي‌خواهم دنيا را درست کنم نه مي‌خواهم جامعه را نجات بدهم. من با فرديت زنان کار دارم و فکر مي‌کنم نياز است که دست از ترس‌هايشان بردارند. الگوهايي که در ناخودآگاه زنان جا گرفته و مانند هواپيمايي است که در وضعيت اتوپايلوت قرار دارد، آگاهي نسبت به آن ندارند و بعد شکايت‌هايي سر مي‌دهند و مي‌گويند در کشور ما اين‌گونه است. من به آنها مي‌گويم ما که دست‌مان به سياستگذاري نمي‌رسد که مدل‌هاي غلط را اصلاح کنيم، اما دست‌مان به خودمان مي‌رسد و اصلا خودمان نود درصد ماجرا هستيم.

و اگر اين موارد بخواهد آسيب شناسي شود؟

به نظر من الگوهاي قديمي است که در ناخودآگاه ما قرار دارند. اينکه حالا اين الگوهاي قديمي چيست به خيلي چيزها بستگي دارد. مساله به مديا بستگي دارد اينکه ما در مديا، خودمان را به ديگران طور ديگر نشان مي‌دهيم و اين در همه‌ ما نهادينه مي‌شود. مثلا وقتي با بچه صحبت مي‌شود که حواست باشد وقتي خانه خاله رفتي اين يا آن را نگويي!! اما خانه عمه رفتي اشکال ندارد اين را بگو و آن را نگو و .... در چنين فضايي ياد مي‌گيريم که بايد چندگانگي را در خودمان ايجاد کنيم. مشکل از اينجا شروع مي‌شود و بعد بحث به جاهاي عميق‌تر مي‌رسد.

در اينجا مبحث هويت و فرهنگ ايراني مطرح است. برخي از اين الگوها رابطه مستقيم با اين موضوع دارد. به گمان شما جايگزيني الگوها تا کجا مي‌تواند پيش برود؟

موضوع در اين حوزه، درست يا غلط بودن فرهنگ و هويت نيست، بلکه اين است که آن گزاره‌ها ديگر جواب نمي‌دهد.

به هر حال اينها فرهنگ و هويت ايراني ماست سوال اين است که انسان مدرن تا کجا بايد يا مي‌تواند عناصر هويتي خود را تغيير دهد؟

اول از همه اين سوال در حيطه تخصص من نيست. از عهده من خارج است، اين بر عهده حاکمان و جهان‌گرداناني است که من داخل آنها نيستم و چون پراگماتيک هستم، کاري از دستم برنمي‌آيد، حرفي درباره‌اش نمي‌زنم. وقتي شما من را داخل زندان انداختي و من مي‌بينم شرايط طوري است که نمي‌توانم از زندان بيرون بيايم راهي پيدا مي‌کنم که در آنجا خوش باشم شايد هفته‌هاي اول فکر کنم که چطور مي‌توانم فرار کنم اما وقتي راهي پيدا نمي‌کنم، روي خودم کار خواهم کرد. براي همين است من با تک تک خانم‌ها و با فرديتِ خودشان کار دارم. خيلي‌ها وقتي پاي بهانه پيش مي‌آيد مي‌گويند: پدرم، شهرم، همسايه‌ام و... آنجاست که من مي‌گويم دنبال عوض کردن هيچ کدام از اينها نباش، اين کار تو نيست، تو دنبال ساختن ذهنيتي در خودت باشد که بتواني با همسايه بداخلاقت، بسازي. دنبال اين باشد که پول دربياوري و پس‌انداز کني تا از پدر، مادر يا برادري که اذيتت مي‌کند دور باشي. بيشترين شکايت را من از دخترهايي مي‌شنوم که در شهرهاي کوچک هستند و از اين شرايط به جايي مي‌رسند که بن بست است. اينها همان‌‌هايي هستند که يک پايشان روي الگوهاي قديمي است و پاي ديگرشان روي بادهاي جامعه جهاني. البته اين بحث چندان دامنه‌دار است که کار يک گفت‌وگو و دو گفت‌وگو نيست، اما بگذاريد اينجا يک موضوع را مطرح کنم که فقط مي‌خواهم به مثابه يک جرقه در ذهن مخاطب احتمالي عمل کند؛ همه ما الان در وضعيتي هستيم که الگوهاي چندگانه، دارند جان و جهان‌مان را له مي‌کنند. ما بايد روي اين کار کنيم. نظام آموزشي‌مان، نظام زيست روزمره‌مان و تمام نظاماتي که زندگي ما را تحت کنترل دارند، بايد با فکر‌ کردن روي اين جرقه ذهني، دستخوش تغيير و تحول شوند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی