بستن

منیرالدین بیروتی به روایت خودش

منیرالدین بیروتی
 به روایت خودش

من و گلشيري

من شايد دير رسيدم به گلشيري. همان يكي-دو سال آخر زندگي‌اش. بنابراين چون هميشه خيال مي‌كردم و خيال مي‌كنم كه دير است و دير شده، پس هر حرفي كه مي­زد و هر يادداشتي كه در حاشيه­ داستاني مي­نوشت برام حكم يك قانون داشت و هر جلسه­اي كه مي‌رفتم و روبه‌روش مي­نشستم با ولعي تمام‌نشدني حرف­هايش را مي­قاپيدم و مي­بلعيدم. حالا چقدر تاثير گرفتم از گلشيري يا همين دوستان، نمي‌دانم، اما گمان مي‌كنم اين طبيعي بايد باشد كه تو وقتي جواني و در برابر غولي قرار مي­گيري خودبه‌خود متاثر مي‌شوي ديگر، چه بخواهي چه نخواهي. بعد كم‌كم خودت را پيدا مي­كني و تازه شروع مي‌كني كه مثل خودت ببيني و بنويسي.

من و مندني‌پور

كارهايي بود كه بعد از كلاس‌هاي شهريار مندني­پور نوشتم يا نوشته بودم و بازنويسي كردم و خب طبيعي هم بود كه در آن مقطع متاثر باشم از مندني­پور، چون خيلي دوستش داشتم و هنوز هم دارم. هنوز «شام سرو و آتش»اش را، «شرق بنفشه»اش را و «ماه نيمروز» و البته كه «بشكن دندان سنگي»اش را با ولع مي­خوانم و مي­خوانم. من فكر مي‌كنم در تكنيك­هاي روايي مثل مندني‌پور نداريم، يا خيلي كم داريم، شايد يكي-دو نفر و البته كه هوش داستاني­اش غريب است و بي­نظير...

من و نوشتن

ذات آدمي جست‌وجوگر است. امكان ندارد آدم دنبال چيزي نباشد. وقتي دنبال چيزي نيستي و حس جست‌وجويي نداري از درون مرده­اي. منظورم اين است كه اين حس درون همه هست حالا يكي تسليمش مي‌شود و يكي هم نه، انكارش مي‌كند. اصلا تمام قصه‌هاي آفرينش و خلقت را نگاه كن در هر مذهب و كيش و آييني هم هست اين روح جست‌وجوگر و كشف‌كننده. در نخستين قصه‌هايي هم كه از دورهاي دورِ تاريخ به ما رسيده اين هست. مثلا «گيلگمش» را ببين، بودا را، نوشته‌هاي گيتا را و «ريگ‌ودا» و خيلي‌هاي ديگر و ديگر را. پس اختصاص به من و ما ندارد. حالا من مي‌توانم مثلا توي داستان نمودي به‌ آن بدهم. كسي ديگر ممكن است يك‌جور ديگري آشكارش بكند. البته پيداست كه وقتي تو خيلي مي­خواني يك چيزهايي ساختار ذهني و فكري­ات را دچار تغييراتي بكند. من هم خب كتاب خيلي مي‌­خواندم مثل خيلي­ها و مثلا يك‌وقت­هايي رونويسي هم مي‌كردم از روي بعضي رمان­ها... اينها بالاخره يك جاهايي اثر خودش را مي­گذارد... من در هر داستان و رماني كه مي‌خواهم بنويسم دنبال تكنيك و زبان جديدي مي­گردم. امكان ندارد در اين رمان­هايي كه از من درآمده و آن­هايي كه اصلا مجوز نگرفته و در ارشاد مانده هنوز و لابد خواهد ماند تا هنوز، يك تكنيك و فرم تكراري ببيني. بنابراين اين حسي است كه خودم دارم و آگاهانه دوست ندارم دو كتابم را به يك شيوه بنويسم. صد البته كه فرم و روايت براي من به‌شدت مهم است. حالا مي­ترسم باز دعواي فرم و محتوا راه بيفتد وگرنه مي‌شد در محيطي دور از تعصب همين بحث را دنبال كرد.

من و ادبيات

اگر تاريخ داستان فارسي را مثلا از زمان «هفت پيكر» نظامي و عبيد و عوفي و قبل­ترش حتي مثلا ناصرخسرو يا بلعمي بگيريم، مي‌شود يک طومار نوشت. اما اگر داستان مدرن را فرض بگيريم كه خب مثل همه مي‌شود رفت و از هدايت و جمالزاده و گلستان و... اينها شروع كرد... اما من خودم به‌شخصه حتي قبل از خواندن هدايت و گلستان و گلشيري، ترجمه‌هايي كه خواندم از هوگو و بالزاك و داستايفسكي عميق­ترين اثرات را روي مغز و ذهنم گذاشتند. به‌هرحال داستان مثل خود زندگي ا­ست و زندگي ممكن است رنگ و شكلش يك جاهايي فرق بكند اما اصل و ريشه و جوهره­ زندگي همه­جا يكي­ است و يك چيز است. داستان هم همين جوري­ است. مي‌خواهم بگويم من بعد از خواندن بالزاك و داستايفسكي رفتم سراغ هدايت و ديگران كه خب ديگر برام هيچ‌تازگي عجيب و غريبي نداشتند، البته اين را هم بگويم كه از همان وقت­ها هم من زبان و نثر ادبيات كلاسيك­مان را از نثر معاصر بيشتر دوست داشتم. اين يك­جور وسواس بود كه با من بود، لابد چون زبان مادري­ام يك چيز ديگري بود خيال مي‌كردم بايد اين جوري آن نقيصه را جبران كنم، نمي‌دانم. مثلا خيلي سال پيش­تر از خواندن داستان‌هاي مدرن فارسي من بلعمي و ناصرخسرو و عوفي را فوت آب بودم... اما خب بار اول كه ابراهيم گلستان را خواندم خيلي لذت بردم. بعد هدايت و بعد دولت‌آبادي و مندني­پور و بعدتر گلشيري... اما خودم فكر مي‌كنم دو كتاب در عالم داستان­نويسي بدجوري روي من اثر گذاشت. يكي «نمازخانه­ كوچك من» و يكي هم «سنگر و قمقه‌هاي خالي» كه ماه‌ها حيران اين دوتا كتاب بودم. و البته بعدها بود كه ساعدي را به‌ويژه «گدا»يش را و بعد صفدري و «تيله آبي»­اش را كشف كردم و خب بعدترش ديگر رسيدم به «موميا و عسل» و «ماه نيمروز» و «شرق بنفشه» مندني‌پور كه چندبار آن را رونويسي كردم. و...

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی