حکايت تقدم و تاخر مديريت و آموزش، حکايت تقدم و تاخر مرغ و تخممرغ است که بالاخره کدام اولين و کدام دومين است در اهميت؟ در جامعه کنوني ايران که بخواهيم يا نخواهيم با دنيا در ارتباط است، اين دو واژه اگرچه يکي عربي و ديگري فارسي اصيل و به شکل amozhishn برگرفته از زبان پهلوي است، چنان در هم تنيده شدند که يک رشته دانشگاهي را تشکيل ميدهند ، اما واقعيت مطلب اين است که هنوز نمي دانيم مديريت ما آموزش مي خواهد يا آموزش ما مديريت؟ در حالي که نقص هر کدام ، آن ديگري را هم ناقص مي گذارد . چگونه ممکن است بدون مديريت درست، نسلي با سواد به معني سوادي که امروز از آن تعبير ميشود، تربيت کرد که فردوسيهزار سال قبل آموزش از پير و جوان را در کنار خرد ، براي شاه که او را مدير جامعه مي دانست، ضروري ميخواند و فرياد مي زد :
ببايد خرد شاه را ناگزير هم آموزش مرد برنا و پير
پس آموزش مدير براي اداره جامعه، حتي اگر محدود به يک سازمان آموزشي و در حد يک مدرسه يا دانشگاه باشد ، ضروري است، اما در کنار آن مديريت آموزشي بايد اصول، شيوه ها، سرفصلهاي کتابها و اطلاعات علمي را فراهم نمايد تا اين دو بدون مناقشه براي تقدم و تاخر؛ در کنار هم به تعليم و تعلم بپردازند.