بستن

ورود به دنیای کلمات و زیستن در آن

ورود به   
   دنیای کلمات  
  و زیستن در آن
گروه ادبیات و کتاب: هر نویسنده یا مترجمی در هر گوشه از جهان، از سر اتفاق خودخواسته یا ناخواسته، یک روزی تصمیم می‌گیرد بنویسد و ترجمه کند. این روز برای هر نویسنده یا مترجمی از یک جایی و با یک کتابی شروع می‌شود. شروعی که مسیر زندگی هر یک از آنها را تغییر می‌دهد و آنها را به سمتی می‌کشاند که به قول ژرژ باتای فیلسوف فرانسوی، ادبیات یا همه‌چیز است یا هیچ‌چیز. سمتِ ادبیات، سمتی است که نه‌تنها نویسنده‌ و مترجم‌ خود را در آن می‌بیند، که خواننده‌های آثارش را نیز در کنار کاراکترهایی که خلق یا معرفی می‌کند دارد. نویسنده‌ها و مترجم‌های برجسته ایرانی از دهه چهل تا به امروز، می‌نویسند، ترجمه می‌کنند و ما را با هر اثری تازه به خواندن بخشی از خود، انسان و هستی دعوت می‌کنند. آنچه می‌خوانید تجربه نخستین روز نوشتن و ترجمه تا تجربه انتشار نخستین کتاب نویسنده‌ها و مترجم‌های ایرانی است: گلی ترقی، لی‌لی‌ گستان، فرزانه طاهری، علی‌اصغر حداد، محمد قاسم‌زاده، مهدی غبرایی، مجید قیصری، علی خدایی و روح‌انگیز شریفیان. این نویسنده‌ها و مترجم‌ها از تجربه نخستین نوشتن وترجمه تا خاطره نخستین کتابشان به ‌ «آرمان ملی» می‌گویند.

گلي ترقي

گلي ترقي (متولد 1318- تهران) بدون شک بزرگ‌ترين نويسنده زن زنده امروز ايران است. تقريبا نيم‌قرن از عمر حرفه‌اي قصه‌گويي‌اش مي‌گذرد و هنوز هم آنطور که خودش مي‌گويد در پي همان «اولين و احتمالا بهترين» قصه زندگي‌اش است که وقتي کودکي بيش نبود روي پيراهنش با دوات پدرش نوشته بود. «فکر مي‎کنم هرچه مي‎نويسم براي پيداکردن آن اولين و بهترين و کامل‎ترين قصه است.» گلي ترقي که به دختر تهران نيز مشهور است، شروع نوشتنش را اينگونه روايت مي‌کند: «روزي رفتم ديدن مادربزرگم که در تختي بزرگ نشسته بود و راديوي بزرگي هم کنارش بود و داشت به موسيقي خيلي غم‎انگيزي گوش مي‏‎داد. من هم آن موقع جوان بودم و خودم را در مقابل اين پيري مي‎ديدم که روزي خودم هم اينطور مي‌شدم. با همين حال‌وهوا آمدم بيرون و آن موقع کافه‏‌اي بود اول خيابان قوام‎السطلنه که در آن روزها پاتوق تمام روشنفکرها و هنرمندها بود و من بيشتر هنرمندها را آنجا مي‎ديدم. از جمله، فروغ. فروغ فرخزاد خيلي آنجا مي‌‏آمد و من کمي با او آشنا بودم. خانه ابراهيم گلستان با او آشنا شده بودم. وقتي به اين کافه رسيدم، فروغ هم آنجا بود و به من اشاره کرد که بروم و کنارش بنشينم. من هم دل تو دلم نبود که بروم با اين شاعري که خيلي هم دوستش داشتم چه بگويم. من هم بي‎اختيار تعريف کردم، از مادربزرگم و خانه‌‏اش و از دايي‏‌ام و کفتربازي‌‏اش گفتم و فضاي عجيبي که داشت. يک چيزهايي برايش گفتم و فروغ هم گفت اين يک قصه معرکه‏‌اي است چرا اين را نمي‎نويسي و بعد هم تشويقم کرد به نوشتن و من هم نوشتم و بعد هم شد قصه‌‏اي به نام «ميعاد» که در مجله چاپ شد و وقتي بعد از چاپ اين قصه به سينما تک رفتم که آن موقع فرخ غفاري درست کرده بود و همه روشنفکران آن زمان به آنجا رفت‌وآمد داشتند. به آنجا که رسيديم فروغ هم بود و تا مرا ديد به من گفت، نگفتم که تو نويسنده‌‏اي و اين حرف براي هميشه در گوش من ماند.»

پس از اين بود که گلي ترقي نخستين کتابش «من هم چه‌گوارا هستم» را در سال 1348 منتشر کرد: مجموعه‌اي با هشت داستان کوتاه با فضايي پر از يأس و تلخي و نوميدي با آدم‌هايي که از زندگي‌شان ناراضي هستند و توان مقابله و تغيير آن را هم ندارند. در داستان «من هم چه‌گوارا هستم» خانم ترقي از از استيصالِ انساني که زندگي‌اش مثل قابلمه کهنه غذاي مدرسه بچه‌هايش کهنه و از ريخت‌ افتاده مي‌نويسد و مي‌خواهد که او نيز چون چه‌گوارا بر اين تنهايي و درماندگي بشورد. قابلمه را که به بيرون از ماشين پرتاب مي‌کند، اين آدم تنها و شايد رسيده به پوچي و نيستي، از اتومبيل پياده مي‌شود و قابلمه را را برمي‌دارد. پس از اين کتاب، ترقي آثار درخشان ديگري که بيشترشان محوريت زنان و نوستالژي و خاطره است را منتشر کرد.

 

 

لي‌لي گلستان

لي‌لي‌ گلستان (1323-تهران) را با «ميرا»ي کريستوفر فرانک، «زندگي در پيش‌رو»ي رومن گاري، «اگر شبي از شب‌هاي زمستان مسافري...» ايتالو کالوينو، و... و «تيستوي سبزانگشتي» هم براي زماني که کودک و نوجوان بوديم مي‌شناسيم. گلستان به‌دليل موقعيت خانوادگي‌اش (دختر ابراهيم گلستان) در محافل ادبي حضور داشت و اين شايد يکي از دلايلي بود که او را به سمت ترجمه سوق داد. گلستان خاطره اولين روزي را که تصميم گرفت ترجمه کند، اين‌گونه تعريف مي‌کند: «نشستم پشت ميز. با يک دست گهواره ماني را تکان مي‌دادم و با دست ديگر «زندگي جنگ و ديگر هيچ» را ترجمه مي‌کردم. خيلي خوب اين صحنه را به ياد دارم.»

کتاب «زندگي، جنگ و ديگر هيچ» شاهکار اوريانا فالاچي ترجمه نخست او است که در سال 1355 منتشر شد. گلستان خاطره انتشار آن را اين‌گونه روايت مي‌کند: «وقتي عبدالرحيم جعفري مدير نازنين انتشارات اميرکبير به من زنگ زد و گفت يک سر به اميرکبير بيا و وقتي رفتم کتاب «زندگي، جنگ و ديگر هيچ» را که از صحافي آورده بودند روي ميز گذاشت و من از خوشحالي گريه‌ام گرفت.»

پس از اين کتاب، گلستان ترجمه‌هاي بسياري را از زبان فرانسه ترجمه کرد و البته به اين بايد کار گالري‌داري را نيز افزود.

 

 

فرزانه طاهري

فرزانه طاهري (1337-تهران) از برجسته‌ترين مترجم‌هاي معاصر است که هم در رمان هم در کتاب‌هاي تئوري و نظري ترجمه‌هاي درخشاني دارد، که آخرينش شاهکار آندري بيه‌لي رمان «پطرزبورگ» است. طاهري اولين روزي را که دست به ترجمه برد اين‌گونه روايت مي‌کند: «هجده سالم بود. سال دوم دانشگاه بودم. چون ادبيات انگليسي مي­خواندم، دو واحد به گمانم ترجمه داشتيم. تکليف کلاسي بايد انجام مي­دادم. وجدي که از اين کار به من دست داد، درگيري ذهني که با اين کار پيدا کردم، اينکه شب­ها خواب مي­ديدم که فلان کلمه را بايد براي فلان کلمه­ انگليسي بگذارم، و شوق اينکه براي دوروبري­هايم تعريف کنم که چه خوانده­ام، همه­ اينها. شايد اين آخري از همه شديدتر بود. هنوز هم هست. در مرحله­ بعد از لذت ترجمه. اينکه اگر از چيزي لذت مي­برم، حتما دوروبري‌هايم را مي­کشانم. حتي غريبه­ها را دلم مي‌خواهد شريک کنم. اگر ابر زيبايي هم در آسمان ببينم يا ماهي شگفت، ممکن است مثل ديوانه­ها در خيابان آن را نشان رهگذري بدهم که گاه هم واکنشي جز نگاه عاقل اندر سفيه نيست.»

ترجمه‌هاي طاهري به نوعي با نام زنده‌ياد هوشنگ گلشيري هم مرتبط است. «عطش» رماني از ريچارد رايت نخستين ترجمه طاهري است که در سال 1364 منتشر مي‌شود. طاهري خاطره انتشار آن را اين‌گونه تعريف مي‌کند: «خيلي خاطره­ عجيب‌وغريبي ندارم. لابد خوشحال شدم از اينکه «به ثبت رسيدم». گمانم گلشيري خوشحال­تر بود، دقيق نمي­دانم چرا. کلا هنوز هم همين­طورم. ترجمه‌کردن را بي‌اندازه دوست دارم. از سد مجوزگذشتن خوشحالم مي­کند و از آن­طرف «اصلاحيه»خوردن خونم را به جوش مي­آورد و هنوز احساس خفت و اهانت­ديدگي به من مي­دهد. اما کتاب چاپ­شده که به دستم مي­رسد، «بال درنمي­آورم». ادا نيست، باور کنيد. کارم انگار تمام شده و فکر کار بعدي­ام. وقفه­ بين ترجمه‌کردن­ها خيلي اذيتم مي­کند. انگار دليل وجودي­ام را از دست داده­ام، بي­مصرف شده­ام. آشفته­ام و وقت تلف مي­کنم.»

پس از اين کتاب، او نيز همپاي گلشيري، آثار بسيار درخشاني ترجمه کرد و پس از مرگ گلشيري نيز جايزه ادبي گلشيري را راه انداخت که به دلايلي آن جايزه پس از سال‌ها تعطيل شد.

 

 

علي‌اصغر حداد

علي اصغر حداد (1329- قزوين) از برجسته‌ترين مترجم‌هاي آلماني‌زبان است که با ترجمه‌هاي آثار کافکا و توماس مان او را مي‌شناسيم. حداد اولين روزي را که تصميم گرفت ترجمه کند، اين‌گونه تصوير مي‌کند: «تصوير اولين روزي که ترجمه کردم اينطور است: نشسته‌ام در آپارتمان 60 متري‌اي که تازه در شهرآرا اجاره کرده‌ام و خودم هم آن را نقاشي کرده‌ام. سال 60 است. تازه ازدواج کرده‌ام. همسرم رفته سر کار، و من بيکار در خانه، مشغول خانه‌داري‌ام. پس بايد کار کنم و «يعقوب کذاب» را ترجمه مي‌کنم. اولين کتاب. اولين ترجمه. اولين دستمزد.»

نخستين ترجمه حداد در ابتداي سال 60 منتشر شد: «يعقوب کذاب». خاطره انتشار آن براي حداد اين‌گونه است: «همين که کتاب چاپ شد و رفتم خيابان انقلاب و از ناشر کتاب را گرفتم بهترين خاطره‌ام است. البته ناشرش «عصر جديد» همان دوره از بين رفت. يک کتابفروشي بود اول خيابان انقلاب. آن کتاب را هم بعدها نشر ماهي بازنشر کرد. کتاب را آوردم خانه و همسرم و دوستان و آشنايانم دادم و گفتم اين اولين کتاب من است: «يعقوب کذاب.»

پس از اين کتاب، حداد آثار درخشاني از ادبيات آلماني‌زبان منتشر کرده که آخرينش رمان «وقت رفتن» از يوزف وينکلر است.

 

 

محمد قاسم زاده

محمد قاسم‌زاده (1334-نهاوند) از برجسته‌ترين رمان‌نويسان و پژوهشگران معاصر است که او را با رمان «چيدن باد» و مجموعه هشت جلدي «افسانه‌هاي ايراني» مي‌شناسيم. قاسم‌زاده اولين روزي را که تصميم گرفت به نوشتن، با طنزي که در بيشتر آثارش مي‌توان از آن سراغ گرفت، آن روز را اين‌گونه روايت مي‌کند: «روزي که داستاني نوشتم، خيلي خام. پانزده‌ساله بودم. «دشمنان» چخوف را تمام کرده بودم. در محله ما دختري بود با چشم‌هاي سبز که به هيچ‌کس نگاه نمي‌کرد. واقعا طوري مي‌رفت و مي‌آمد، انگار کسي را نمي‌ديد. اين سردي نگاه را من از اثر چشم‌هاي سبزش مي‌دانستم. داستاني نوشتم به اسم «چشمان سبز او». آن را سر کلاس به‌عنوان انشا خواندم. وسط داستان بودم که يکي از ته کلاس گفت «خواهر حسينه.» حسين به او حمله کرد و کلاس به هم خورد. معلم که نسبت خانوادگي با من داشت و احمق‌ترين آدمي بود که تا حالا ديده‌ام، اجازه نداد دنباله داستان را بخوانم. حسين هم ديگر با من حرف نزد. آن روز تصميم گرفتم در زندگي فقط به ادبيات فکر کنم نه به چيزي ديگر. به ظاهر ربطي به عشق به ادبيات ندارد. واقعا در عالم نوجواني پي بردم ادبيات چه دنياي شيريني است.»

مجموعه‌داستان «پرندگان بي‌فصل» نخستين کتاب قاسم‌زاده بود که در سال 1376 منتشر شد. خاطره انتشار آن روز براي قاسم‌زاده اين‌گونه است: «کتاب اولم با شمايل خوبي منتشر شد تا آنجا که چند نفر که کتاب‌هاي بيشتري چاپ کرده بودند، به سراغ ناشر رفتند تا با آن شکل و شمايل کتابشان را چاپ کند. چند کتابفروش معتبر آن را در ويترين گذاشتند. چند ناشر ابراز علاقه کردند که از من کتاب چاپ کنند. به اين صورت بود که سال بعد دو کتاب از من درآمد.»

پس از اين کتاب، قاسم‌زاده ده رمان و مجموعه‌داستان ديگر منتشر کرد که آخرينش «مردي که خواب مي‌فروخت» بود.

 

 

مهدي غبرايي

مهدي غبرايي (1324- لنگرود) از مترجم‌هاي برجسته‌اي است که در آثارش مي‌توان در فرهنگ‌هاي مختلف را جست‌وجو کرد، شايد اين چندفرهنگي برمي‌گردد به همان اولين روزي که او شروع کرد به ترجمه: «از 58 تا 1360 کارمند قراردادي دفتر حقوقي وزارت فرهنگ و آموزش عالي بودم که خداخواسته جوابم کردند و کارمندي خلاص. پس از چندي سرگرداني عزم کردم کتابي را بابت ترجمه دست بگيرم. آن‌زمان همه کتاب‌فروشي‌هاي خارجي تعطيل بود و ما اصطلاحا از جيب مي‌خورديم، يعني از اندوخته‌هاي خودمان. کتاب‌هايي که آن سال‌ها بيشتر دم دست بود، از انتشارات پروگرس (روس‌ها) بود که چون خودشان از روسي ترجمه مي‌کردند، زبان ساده‌تري داشت. من مجموعه‌اي به نام «اسب يال حنايي» نوشته ويکتور آستافي‌يف (نويسنده‌اي درجه سه! به همين دليل در ليست آثارم از آن نام نمي‌برم) را دست گرفتم و داستان اول آن را با نام تابدار «آواي رنج کهنه‌سرباز» که 50 صفحه فارسي شد، در سه‌ماه ترجمه کردم و به رضا بني‌صدر که نشر تندر را داير کرده بود، دادم و او هم چاپ کرد و پس از مدتي حق‌الزحمه سه‌هزار تومان به من داد. توجه بفرماييد که حقوق من در سمت کارشناس حقوقي ماهي چهارهزار و دويست تومان بود و ظرف اين مدت صاحب يک پسر شاخ‌شمشاد هم شده بودم. اما خوشبختانه خانمم شاغل بود و بچه‌داري شد شغل اولم و در شغل دوم هم سماجت کردم و ادامه دادم، تا امروز.»

نخستين کتاب غبرايي در سال 1360 منتشر مي‌شود. خاطره آن روز براي او ماندني است: «بهترين خاطره انتشار مربوط به زماني است که کتاب کوچک «آواي رنج کهنه‌سرباز» در دست گرفتم و فهميدم اين‌کاره‌ام. رمان‌هاي بعدي که درآمد، ديدن هريک پشت ويترين کتابفروشي‌ها سرمستي خاصي داشت که رفته‌رفته با کتاب‌هاي ديگر عادي شد.»

همانطور که غبرايي مي‌گويد «اين‌کاره‌ام»، ترجمه اين کار از او مترجمي مي‌سازد که از گستره ادبيات جهان، از هند، ليبي، الجزاير، ژاپن گرفته تا انگلستان، آمريکا، روسيه، فرانسه و آلمان کتاب ترجمه مي‌کند. «موج‌ها»، «دفترهاي مالده لائورس بريگه»، «خانه‌اي براي آقاي بيسواس»، «زن در ريگ روان»، «فصل مهاجرت به شمال»، «دل سگ»، «هرگز ترکم مکن» و آثار موراکامي وخالد حسيني از جمله ترجمه‌هاي او است که آخرينش «طاقت زندگي و مرگم نيست» از مو يان نويسنده چيني برنده نوبل ادبيات است.

 

 

مجيد قيصري

مجيد قيصري (1345-تهران) جزو معدود نويسنده‌هاي ايراني است که براي بيشتر کتاب‌هايش نامزد جوايز ادبي شده و در موارد بسياري نيز آن را دريافت کرده. شاخص‌ترين آثار او عبارت است از «باغ تلو» و «گوساله سرگردان». قيصري اولين روزي را که نوشتن داستان را شروع کرد اين‌گونه روايت مي‌کند: «اگر مي‌دانستم که قرار است روزي نويسنده شوم حتما يادم مي‌ماند. نوشتن امري خودآگاه و از پيش تصميم گرفته شده برايم نبود. مثل رفتن به مدرسه. کلي سياه‌مشق مي‌نوشتم. نه به اين اميد که داستان بنويسم. فقط مي‌خواستم بنويسم و مي‌نوشتم. بي‌نظم ولي با شوق و اميدواري. درست مثل سانتياگو. موفقيتي براي خودم متصور نبودم، ولي اميد داشتم. نويسندگي را خيلي بزرگ و مقدس مي‌ديدم. صيدي که بعيد مي‌دانستم به چنگ وتورمن بيفتد. تا روزي که ديدم وسط دريايي از کلمات دارم پارو مي‌زنم و ‌هزار صيد در اطرافم غوطه‌ورند. ديگران که نزديکم بودند، نمي‌ديدند ولي نخ قلابم هر لحظه و هر روز صيدي را مي‌گرفت و ول مي‌کرد. تخته‌چوبي نازک داشتم که گيره کوچکي بالايش داشت، کاغذ را به‌اش بند مي‌کردم و با مداد شروع مي‌کردم به تراشيدن کلمات و شکل‌دادن به کوچه‌ها و درخت‌ها و آدم‌هاي اطرافم. هي پاک مي‌کردم و مي‌تراشيدم. درست در همان اتاق، زير همان پنجره‌اي که تير به چشم‌هاي اسفنديار نشسته بود و من به‌خودپيچيدن اسفنديار را ديده بودم.»

قيصري نخستين کتابش را در سال 1373 منتشر کرد. انتشار اولين کتاب براي او اين‌گونه است: «اسم اولين مجموعه‌داستاني که از من منتشر شد «صلح» بود. خيلي‌ها تماس مي‌گرفتند يا حضورا مي‌گفتند کلمه‌اي قبل و بعدش احتمالا افتاده. يک دهه بعد از جنگ بود ولي هنوز کلمه صلح براي خيلي معنا نداشت يا جور ديگري معنايش مي‌کردند که من متوجه نمي‌شدم. ولي تجربه اولين داستان کوتاهي که چاپ کردم هرگز از يادم نمي‌رود. در ويژه‌نامه جنگ ادبيات داستاني، داستان «بار» را منتشر کرده بود و من در سفر بودم با چندين نفر از دوستانم. ويژه‌نامه را از روي کيوسک پيدا کردم. داستانم چاپ شده بود ولي به‌جاي مجيد قيصري نويسنده را رضا قيصريه نوشته بودند. بعدا متوجه شدم که اسمي به نام مجيد را نمي‌شناختند براي همين زير داستان نوشته بودند رضا.»

پس از اين تجربه، قيصري به‌طور جدي وارد عرصه نوشتن شد و آثار درخشاني منتشر کرده که آخرينش رمان «گور سفيد» است.

علي خدايي

علي خدايي (1337-تهران) با اينکه متولد تهران است، اما اين اصفهان است که خانه او و آدم‌هاي داستان‌هايش است. او را با مجموعه‌داستان «تمام زمستان مرا گرم کن» که برايش جوايز بسياري به ارمغان آورد مي‌شناسيم. خدايي اولين روزي را که تصميم گرفت بنويسد، اين‌گونه تصوير مي‌کند: «نوشتن را به معناي داستان واقعا يادم نيست، اما وقتي کوچک بودم کلاس دوم دبستان، مجلات و روزنامه و آگهي‌هاي سينما و حتي هنرپيشه‌ها را مي‌ديدم و مي‌خواندم و بعد براي فيلمي که آگهي شده بود داستان مي‌نوشتم. يا مي‌رفتم سينما، «برنامه آينده» يا «به‌زودي» را که نشان مي‌داد کلمات آن را به‌عنوان يک فيلم مي‌نوشتم و اجرا مي‌کردم. شايد بهترين تصوير اين باشد که يک ميزِ گردي بود که روي آن يک روميزي بود. ميز بلند نبود و من روي آن ميز مي‌نوشتم. يادم است که روي اين ميز داستان‌ فيلم‌ها را مي‌نوشتم و بعد نشان مي‌دادم که آن فيلم را در کدام سينما و کدام سانس نشان بدهند.»

مجموعه‌داستان «از ميان شيشه، از ميان مه» نخستين کتاب علي خدايي بود که در سال 1370 منتشر شد. خدايي خاطره انتشار آن را اينگونه روايت مي‌کند: «بهترين خاطره همان انتشار آن بود. خيلي جالب بود که اولين کتابم «از ميان شيشه، از ميان مه» را نشر آگاه چاپ کرد. داستان از اين قرار بود: کتاب را ناشر يک‌بار چاپ کرد، اما بعد گفتند که ارشاد گفته دوتا از داستان‌ها نبايد باشد. نشر از من دو داستان ديگر خواست، آن داستان‌ها‌ بيرون آمد و بعد با وجود اين کتاب اجازه پيدا نکرد تا چاپ شود و ماند تا زماني که اجازه پيدا کرد؛ يعني از پسِ يک‌بار خميرشدن و دو داستان کم‌و‌زيادشدن. همه اينها چاپ کتاب را برايم به يک خاطره مهم تبديل کرد و من هميشه مديون آقاي حسينخاني مدير نشر آگاه هستم.»

علي خدايي با اينکه سه دهه از انتشار کتابش مي‌گذرد، اما گزيده‌کار است. پنجمين و آخرين کتاب او «آدم‌هاي چهارباغ» است.

 

 

روح‌انگيز شريفيان

روح‌انگيز شريفيان (1320-تهران) خالق رمان مشهور «چه کسي باور مي‌کند رستم» که برايش جايزه گلشيري را براي بهترين رمان سال 82 به ارمغان آورد، از زنان نويسنده موفق مهاجر ايراني است که در انگلستان زندگي مي‌کند، اما به فارسي مي‌نويسد و آثارش را در ايران منتشر مي‌کند. شريفيان اولين روزي را که تصميم گرفت بنويسد اين‌گونه روايت مي‌کند: «يادم هست که به قول امروزي‌ها تين‌اجير بودم و داستان‌هاي مصور مي‌نوشتم و آنها را با کمک دوست‌هايم اجرا مي‌کرديم. آنها خواننده‌هاي پروپاقرص من بودند. اگر بشود اين را شروعي براي نويسندگي دانست، اينطوري شروع کردم. از آن به بعد هميشه مي‌نوشتم و بعد هم آنها را يا گم کردم و يا دور ريختم.»

نخستين کتاب شريفيان يعني «چه کسي باور مي‌کند رستم» در سال 1382 منتشر شد. خاطره آن براي او اينگونه است: «پر از ناباوري بود، پر از شادي بود. مخصوصا دريافت جايزه گلشيري... مثل يک رويا بود.»

پس از انتشار اين کتاب به فارسي، به زبان انگليسي نيز ترجمه شد. آخرين اثر منتشرشده شريفيان رمان «دوران» است که در سال جاري منتشر شده است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی