داداش رحمان گلم! عمرا بتواني حدس بزني همين حالا، ظِل ظهر تابستان، کي زير دست من روي صندلي آرايشگاه نشسته. نميخواهد به مغزت فشار بياوري داداش جانم، خودم ميگويم: قاضي معصومي. باورت ميشود؟ همان که پسران حاج علياکبر اسماعيلي را يتيم و آواره کرد. همان که مامان مهري را توي جواني داغدار و بيوه کرد. کاشکي سرميکشيدي داخل و با چشمهاي خودت ميديدي تا باورت ميشد. من که خوابش را هم نميديدم بعد اينهمه سال، توي شهري فرسخها دور از شهر و ديارمان، چشمم به جمال جناب قاضي معصومي روشن بشود! فقط ميتوانم بگويم مرگ او را اينجا کشانده داداش رحمان، اجل، اما چرا اينجا؟ ميگويند قاتل برميگردد به جايي که دستش به خون کسي آلوده شده، حاج علياکبر اسماعيلي که خيلي دور، دور از اينجا، قرباني راي و قضاوت اين قاضي شده بود.
تيغ تيز برهنه، توي دستم برق ميزند. آنقدر تيز که با يک اشاره ميتوانم سر يک گوسفند را بيندازم جلوي پايش! تيغ را جلوي جفت چشمهايش تيز کردهام. ميخواستم تيزشدن تيغ را ببيند و صدايش را بشنود. وقتي داشتم اين کار را ميکردم، روشناي مهتابي بالاي پيشخوان افتاده بود روي پهناي تيغ و برقش صورتم را روشن کرده بود؛ مثل روشناي هلال ماه شبي که براي آخرينبار پدرمان را ديديم. ميتوانم با يک اشاره لبه تيغ، راحتش بکنم، اما نه، هنور خيلي زود است. بايد کمي باهاش موش و گربه بازي بکنم؛ ديدهاي گربه پيش از نوش جان کردن موش اسير، چهجور باهاش بازي ميکند داداش گلم؟ چهجور دستش مياندازد؟ چنگش را باز ميکند، موش را يک لحظه آزاد ميکند، موش که فکر ميکند جان بهدر برده، نيمهجان پا ميگذارد به دو، گربه اجازه ميدهد موش يککم دور بشود، بعد با يکخيز، خيمه ميزند روي سروکلهاش، چنگ ميزند ميگيردش و دوباره حرکت از نو. اين کار را آنقدر کش ميدهد تا عرق موش بيچاره را دربياورد، وقتي ديگر نا و نفسي براي موشه نمانده، با خيال راحت ترتيبش را ميدهد.
تيغ برهنه را ميگذارم لبه پيشخوان، درست دم دستش، دستش را که بسراند روي شيشه پيشخوان، تيغ توي مشتش جا خوش ميکند. تلفن هم مثل يک لاکپشت سياه، همانجا، روي پيشخوان است. يککم عجيب است؛ يادم ميآيد تلفن روي ميز قاضي معصومي هم همين شکلي بود!
بازيام را شروع ميکنم؛ مثل يک سلماني که دارد کار هر روزهاش را انجام ميدهد، پيشبند را دور گردنش گره ميزنم، عمدا تنگ. به سيبک تيز گلويش که فشار ميآيد تکاني ميخورد، دستش را بالا ميآورد و با انگشتش پيشبند را پايين ميکشد، بلند نفس ميکشد و سرفه ميکند. حالا قاضي موش توي تله غيظان اسماعيلي است. گره را شل ميکنم - مشتم را باز ميکنم، موش نفسي بکشد- ميپرسم: «خوب شد آقا؟» نزديک است بگويم خوب شد آقاي قاضي؟ وقتي خم ميشوم و پيشبند را روي سينه و پاهايش صاف ميکنم، چشمهايم را ميبندم، دندانهايم را روي هم فشار ميدهم و بوي تنش را عميق به سينه ميکشم. نميدانم چرا اين کار را ميکنم. دنبال بوي کي هستم توي عرق تن اين قاضي پير؟
دست دست ميکنم. خرتوپرتهاي روي پيشخوان را جابهجا ميکنم. کارم را عمدا کش ميدهم. عجلهاي ندارم. ميدانم تا غروب و شکستن تُک شرجي، تنابندهاي گذارش اين طرفها، توي اين خيابان بنبست نميافتد. حوصلهاش سررفته. روي صندلي راحت نيست. اما حرفي نميزند. فقط چند بار دستش را از زير پيشبند بيرون ميآورد و ساعتش را نگاه ميکند.
چند تار موي تُنُک سرش را رنگ کرده. خندهام ميگيرد. همينطور که دستي به سرش ميکشم، آرام، تلنگري به فرقش ميزنم، ميگويم: «در خدمتم جناب... فرمايش!»
دستش را بالا ميآورد، ميکشد روي سرش و ميگويد: «ريش و قيچي دست شماست استاد!»
ميخندد. پس قاضي معصومي هم ميداند خنده چي هست!
بس است. بروم سراغ ادامه بازي؛ خم ميشوم زير گوشش آرام ميگويم: «اسم بامسمايي داريد قاضي معصومي، اينو ميدونستين؟»
يکه ميخورد. سر بالا ميکند و ميگويد: «اشتباه گرفتيد جوان، من چنين شخصي را نميشناسم.»
حرف که ميزند، بيشتر خودش را لو ميدهد؛ صدا همان صدا است، همان صداي رعدآسايي که، از آن بالا، پشت ميز شلوغ و پرهيبتش، توي دفتر درندشتش ميپيچيد. فقط کمي خشدار شده صدايش. بايد عوارض پيري باشد.
يک قطره عرق راه گم کرده توي شيار پيشانياش برق ميزند. خم ميشوم و زير گوشش ميگويم: «حتما ميخواي بگي اسم حاج علياکبر اسماعيلي هم اصلا به گوشت نخورده قاضي معصومي، ها؟»
حالا دارد زيرچشمي توي آينه نگاهم ميکند. اگر گفتي دنبال چي ميگردد داداش رحمان؟ دنبال کي؟ معصومي قاضي باهوشي است. شک ندارم دارد چهره تکتک آنهايي را که فرستاده بالاي دار، به ياد ميآورد، تا برسد به چهره دربوداغان روزهاي آخر حاج علياکبر اسماعيلي. کار سختي نيست. قاضي حالا دارد مرا توي آينه روبهرويش ميبيند؛ حاج علياکبر اسماعيلي را. من آن سالها، جواني پدرمان بودم. اين را همه ميگفتند. يادت ميآيد داداش گلم؟
شک ندارم که دارد توي آينه چيزهايي ميبيند، چون بدجوري سرجايش وول ميخورد و بيقراري ميکند. قاضي موش حالا افتاده تو تله غيظان گربه، داداش!
يکهو پيشبند را از روي پاهايش کنار ميزند، زور ميزند از جايش بلند بشود. دستم را فشار ميدهم روي شانهاش و مينشانمش سر جايش. بيجسموجانتر از آن است که ظاهرش نشان ميدهد: بتمرگ سرجات سگ قاضي!
بعدِ سالها همان صدا را ميشنوم: «گفتم اشتباه گرفتيد جوان، من چنين آدمي را نميشناسم.»
هنوز نميخواهد خودش را از تکوتا بياندازد. همانجور لفظ قلم و معصوميوار حرف ميزند.
دو تيکه روشن است و دکان يخِ يخ، اما من حالا ميتوانم قطرههاي عرق را که دارند بيشتر و بيشتر تويِ شيارهاي پيشاني بلند قاضي معصومي راه ميکشند بشمارم: يک، دو، سه... سرگردان و بيمقصد.
چند قدم ازش دور ميشوم، ميروم کرکره پشت در را ميکشم. در را از تو قفل ميکنم. تيغ تيز برهنه جلوي دستش است. چرا کاري نميکند؟ ميبينم که دست چپش را از زير بال پيشبند ميآورد بيرون و ميسراند طرف تلفن؛ يک، دو، سه... نميگذارم شماره چهارم را بگيرد. تند خودم را ميرسانم، گوشي را از دستش ميقاپم، دندانقروچه ميکنم و بيهوا با پشت دست ميخوابانم توي صورتش. نه نبايد اين کار را ميکردم. بازي من با اين موش عرقکرده، هنوز تمام نشده. لبخند ميزنم و ميگويم: «شما زحمت نکشيد جناب قاضي. شماره تونو بفرماييد بنده با کمال ميل براتون ميگيرم!»
صندلياش را ميچرخانم طرف خودم و مينشينم روبهرويش. نگاهش را از من ميدزدد.
ميگويم: «حالا که تو لالموني گرفتي، من حرف ميزنم پيرهسگ! همه چيز رو يادت ميارم. حاج علياکبر اسماعيلي پدر ما بود، سگ قاضي! تو با راي و قضاوت نامردانهت اونو فرستادي بالاي دار. تو من و داداشم را يتيم کردي، تو مادرمان را بيوه و عمري سياهپوش کردي پيرهسگ! ميدونستي که حاج علياکبر اسماعيلي بيگناهه. به من نگاه کن سگ قاضي! چرا لال شدي؟ يادت مياد اون سالها چه شلتاقي ميکردي؟ اسمت لرزه ميانداخت به تن يک شهر. همه خداخدا ميکردند پروندهشون نياد زير دست تو قاضي معصومي، معصومي، هوم! هر غلطي ميخواستي ميکردي. راستي چقدر مايه تيله گرفتي يه قاتلو آزاد کردي و يه بيگناه از همهجا بيخبرو فرستادي بالاي دار، سگ قاضي؟ راستي يادم رفت بپرسم، تو اينجا چه ميکني پيرهسگ؟ دنبال کي ميگردي؟ کي را گم کردهاي؟ کي از دستت جان سالم بهدر برده، سگ هار؟! اينجا آخر خطه قاضي! اينجا من حکم صادر ميکنم. متاسفانه تو زنده از اين چارديواري پا نميگذاري بيرون سگ قاضي!»
يک قطره درشت عرق، از شيارهاي پيشاني قاضي معصومي ميچکد جلوي پايش. صداي افتادنش را ميشنوم؛ مثل کناررفتن و افتادن چارپايه زير پاي پدرمان. چرا اين تصوير جلوي چشمم جان ميگيرد داداش گلم؟ من که آن ساعت لعنتي آنجا نبودم.
دکان لحظهاي تاريک ميشود. سايه کسي ميافتد پشت کرکره. بعد، کسي، با انگشت، آرام به شيشه در ضربه ميزند. معصومي گوش تيز ميکند، جان ميگيرد و رو به در، بلند داد ميکشد. از جا ميپرم، با يک دست جلوي دهانش را ميگيرم و با دست ديگر ميافتم به جانش. موش بدجوري توي تله گير افتاده. زير ضربههاي من به خودش ميپيچد؛ حالا دارم دستوپازدن پدرمان را، جانکندنش را آن بالا ميبينم.
يکهو از نا و نفس و تقلا ميافتد، سرش خم ميشود روي سينهاش. من هم به نفسنفس افتادهام. ولو ميشوم روي صندليام. خودم را ميسُرانم کنار قاضي معصومي. دستم را ميگذارم زير چانهاش. صورتش را ميآورم بالا. توي صورتش نگاه ميکنم؛ سياهي چشمهايش پس رفته. کف غليظي از گوشه دهانش شره ميکند روي پيشبند. دستم را که از زير چانهاش برميدارم، سرش ولو ميشود روي سينهاش، مثل يک ديوار خيس.
نگاهم ميافتاد به برق تيغ روي لبه پيشخوان. هنوز کارم، کار يک سلماني، با مشترياش، تمام نشده. صورتش را پُرِ کف ميکنم، دست چپم را زير چانهاش ميگيرم، تيغ را برميدارم و آرام صورت مشتريام را دوبار ميتراشم. حواسم هست که يک وقت تيغ صورتش را نخراشد. با حوله صورتش را خشک ميکنم. چند تار موي مردهاش را شانه ميکنم يک طرف سرش، چشمهايش هنوز باز است. صورتش را ميگيرم طرف آينه و ميگويم: «فرمايش ديگهاي نداريد قربان؟»
توي دلم ميگويم: «دستمزدم هم سگخور، قاضي!»
پيشبند را از دورگردنش باز ميکنم. حالا بايد از روي صندلي بيارمش پايين. چقدر سنگين شده! -سنگيني تن و بدن تمام کساني که نامردانه فرستاده بالاي دار- دراز به دراز ميخوابانمش کف دکان. دوتيکه را ميبرم روي درجه آخر. در دکان را بازميکنم و ميزنم بيرون. وقتي دارم در دکان را ميبندم، برميگردم و نگاهش ميکنم. طاقباز، با چشمهاي دريده رو به سقف دراز کشيده.
داداش رحمان گلم! کار من با قاضي معصومي تمام شده. ميدانم اگر اينجا بودي رايم را ميزدي. مثل مامان مهري که تا نفسهاي آخرش هم سفارش ميکرد واگذارش کنيم به خدا.
ميبخشي داداش رحمان، ميبخشي مامان مهري. من بايد اين کار را ميکردم. قاضي معصومي با پاي خودش آمده بود بميرد. اجل آورده بودش اينجا. حلالم کنيد!