شهر پطرزبورگ شخصيت اصلي رمان «پطرزبورگ» است؛ بهطوري که ما مقولهاي به نام «متن پطرزبورگي» داريم که در قرن نوزدهم در ادبيات روس شکل گرفت و سايهبهسايه شهر واقعي از آن زمان تا امروز ادامه داشته است. نحوه رفتار هر نويسنده با آن هم دچار تحول شده است؛ از منظومه «سوار مفرغي» پوشکين که مشهورترين يادمان شهر را برجسته ميکند، و رمان «بيبي پيک» و «پطرزبورگ شوم» گوگول تا «جنايت و مکافات» داستايفسکي همگي نقشه شهر را با راهرفتن و دويدن و سواري در خيابانهاي پطرزبورگ ترسيم ميکنند.فضاي شهري در اين متون، ابتدا در مرکز اشرافنشين شهر است و کمکم در قرن نوزدهم به حواشي ميرود، در «جنايت و مکافات» فقط در محلات پيراموني و از جمله جزاير است نه در مناطق کلاسيک شهر. بيهلي با ديد مدرنيستي متن «پطرزبورگ» را مينويسد و آن را گسترش ميدهد، تا به حدي متحولش ميکند که سابقه نداشته است: رمان او اوج «متن پطرزبورگي» پيش از انقلاب در ادبيات روسي است و او لفظ «سنت» را که قداست به پطر ميبخشد از نام شهر حذف ميکند. سنتپطرزبورگ شهر غريبي است البته، به لحاظ اقليمي و تاريخ. حتي تغييرات نامش هم سرنوشتش را نشان ميدهد؛ از شکل آلماني به روسي و بعد هم که «پطر» جاي به «لنين» ميدهد و ميشود لنينگراد. بدبياري هم زياد داشته، از جمله نهصد روز محاصره و يخبندان و گرسنگي در جنگ جهاني دوم.تفاوت بيهلي در رفتار با شهر در رمانش با اسلافش، در عين مشابهتهايش با آنها، در اين است که شهر ديگر انگار تمام خصوصيات مادي خود را از دست ميدهد، همان اول تکليف را معلوم ميکند، يک نقطه است روي نقشه که البته کتابهاي چاپشده از آن فوج فوج بيرون ميآيند. يعني شهر و رمان به هم گره ميخورند. بيهلي بر اين ادعاي مرد زيرزمين داستايفسکي درباره پايتخت شمالي صحه ميگذارد که «انتزاعيترين و پيشانديشيدهترين شهر در کل دنياست». دقيقا همين سرشت عقلاني اين شهر است، همينکه از ابتدا با نقشه ساخته و بنا شده، در رمان معضلي ميشود. بيهلي از اسلافش هم البته وام ميگيرد که اين شهر امپراتورنشين را شبحگون و آخرزماني ميديدند که در آن مجسمهها جان ميگيرند تا ساکنان را مقهور کنند، شيطان چراغهاي گازي خيابان را در نيفسکي پروسپکت روشن ميکند و جوان فقير راديکالي پيرزني طماع را ميکشد. اما شهر او از اساس بازي دماغي راوي است. در ذهن اوست هرچند ظاهرا وجود بيروني دارد و مظاهر مدرنيته مثل برق و اتومبيل هم به آن اضافه شدهاند و جوشش انقلاب زير پوست شهر احساس ميشود. اما از اساس با بقيه فرق ميکند. صحتش مدام مورد ترديد است گرچه جزئيات بيروني را ذکر ميکند. جغرافيايش فقط در ضمير هشيار نويسنده است. حرکت را اگر دنبال کنيم ميبينيم که يا شخصيتها دارند دور ميزنند يا محال است از مسيري که بيهلي ميگويد به مقصد برسند. ساختمانها و خانهها هم همينطور. اين شهر بيرون رمان وجود خارجي ندارد. اصلا نقطهاي رياضي است، و جايي گفته ميشود که در بُعد چهارم قرار دارد. اصلا از همان اول وجودش موهوم است. مينمايد که هست. شباهت شبحوار به شهري دارد که ممکن است ناپديد شود. نقطهاي در مکان و زمان است که در آن جهانهاي همزيست در بازياي بس پيچيده باهم تصادم ميکنند، همديگر را قطع ميکنند و درهم نفوذ ميکنند و اقليم جهان محسوس که اقليم درونمايه «پطرزبورگ» در ادبيات بر آن نهشته شده با اقليم جهانهاي ديگر يکي ميشود و البته کيفيت غيرروسي و اروپايي شهر به او کمک ميکند بار ديگر مساله نقش روسيه بهعنوان نماد شرق و غرب را بيان کند. در «پطرزبورگ» بيهلي کاري متفاوت با آنچه جويس در «اوليس» يا «دوبلينيها» ميکند انجام ميدهد. درواقع اتفاق در رمان او در زبان ميافتد، نهچندان با ساختن کلماتي مرکب از زبانهاي گوناگون يا پيچيدگيهايي از اين دست که با رفتار با زبان بهگونهاي که در شعر خوب ميشود. نحو را گاه به هم ميريزد و «آواي» واجها برايش معنا دارند. نگرش هنرمندانه بيهلي به پطرزبورگ بسيار بصريتر و حتي جاهايي حسبرانگيزتر از «اوليس» است، البته از لحاظ کناييبودن و متکيبودن به فضل خواننده به پاي «اوليس» نميرسد. اما قصدش هم اين نبوده است. کار ديگري دارد ميکند. وزن گفتوگو در آن بيشتر است، شخصيتهاي متنوع به آن جان بخشيدهاند و چشماندازهاي طبيعي را هم به شکل ملموس توصيف کرده، هرچند گاه شايد نتوان اصلا اين مناظر را «واقعي» تصور کرد. سيلان ذهن به معناي دقيق کلمه هم در «پطرزبورگ» خيلي کم است. درهرحال، هر دو نويسنده قصد داشتند مرزهاي رماننويسي را جابهجا کنند و جويس با آزمودن پيچيدگي چندلايه و باورنکردني روايت گاه به حد غموض ميرسد. در «پطرزبورگ» وفور تصاوير را ميبينيم که در نگاه اول نسبتا صريحاند و سرراست، اما در واقعيت غني و چندبعدياند. بازنمايي در آن کمي صريحتر است، شايد بتوان به هنر بصري تشبيهاش کرد، اما «اوليس» انتزاعي و گاه پازلوار است. گفتهاند اگر «اوليس»، «اديسه»ي مدرنيستي است، «پطرزبورگ»، «اديپ شهريار» سمبليستي است.