بستن

«کورش اسدی‌»خوانی

«کورش اسدی‌»خوانی

اشاره: آنچه در زير مي‌خوانيد برش‌هايي است از سه کتاب منتشرشده زنده‌ياد کورش اسدي به نام «کوچه ابرهاي گمشده»، «گنبد کبود» و «پوکه‌باز» که هر سه از سوي نشر نيماژ منتشر شده است.

کوچه ابرهاي گمشده

ميان رهگذرها رفت سمت همان چهارراهِ قديم. نزديک که مي‌شد هميشه دلش مي‌گرفت- قديم مي‌آمد و چهارراه، کتابي مي‌شد که تندتند ورق مي‌خورد. برگ‌برگِ کتابِ اين حوالي را از بر بود. با چنارها شاهد شهري بود که زخم مي‌خورد و از زخم‌هاي خود مي‌خورد و رشد مي‌کرد و پهن مي‌شد. در چشم‌هاي کارون پوست مي‌انداخت. چشم‌هايش سوخت. عرق کف دستش را همين‌جور که مي‌رفت کشيد به پوست درختي قديم. روزگاري زني زنبيلش را به ميخ همين درخت مي‌آويخت و زيرش مي‌نشست و کاموا مي‌بافت. شال و کلاه مي‌بافت و مي‌فروخت. چندتا کتاب هم توي بساطش بود. ولي چندتا بود. فقط کتاب‌هاي مهربابا مي‌فروخت. کارون ديد کف دستش مي‌خارد. با دندان، جاي خارش را گاز گرفت. دهانش شور شد. کف دستش داشت خون مي‌آمد. چندبار خون را مکيد و تف کرد. ساعتِ توي خرازي روي يازده‌وبيست‌وپنج خوابيده بود. ساعت توي داروخانه را از ديوار برداشته بودند. جاي ساعت يک مربع تيره مانده بود. نگاه به ساعت مغازه‌ها عادتِ قديم بود. روزهايي که شروع کرد با پريا قرارگذاشتن. آن روزها تمام ساعت‌هاي فروشگاه‌هاي يک راسته را دقيقه‌به‌دقيقه در عبور تماشا مي‌کرد و کفرش درمي‌آمد از زمان که نمي‌گذشت...

گنبد کبود

«از کدام طرف به رنگين‌کمان مي‌رسم؟»

«پس تو هم از آنهايي!»

«نه، من دنبال لالا مي‌گردم.»

پرنده بال گشود، توي صورتش پرپر زد و از قفس گريخت.

خودش ماند و دست خالي. چشمش را ماليد. دلش شبيه پاکت پفکِ پيشِ پاش مچاله بود. با نوک پا زد به پاکت و زير سايه‌ درخت‌ها راه افتاد.

«آخرش سيصد. بدهم؟»

خرس را به درخت بسته بودند- با زنجير. پيراهن افتاده بود روي خاک. ماهي‌هاي پيراهن پيدا نبودند.

«خريداري؟»

خرس داشت حلقه‌اي را دور ناخن بلندش مي‌چرخاند.

«اين گُلِ ماست!»

و با حيرت خيره شد به پنجه‌ خرس. نگاه ‌کرد و پيش‌تر رفت. خرس داشت پيش درخت آرام براي خودش قدم مي‌زد. با هر تکان، زنجير، جرينگ‌جرينگ، صدا مي‌داد. نشست روي يک کُنده‌ پوک.

خوب به دست خرس نگاه کرد.

گفت: «نه، اينکه گُلِ ما نيست.»

خرس گفت: «کفش‌هات را مي‌گيرم انگشتر را مي‌دهم- پاياپاي.»

«انگشتر بي‌نگين مي‌خواهم چه‌کار؟»

«نِگين مِگين حاليم نيست. همين هست که هست.»

از پيراهن مچاله که بر خاک افتاده بود رو کرد به آسمان.

فرياد زد: «لالا، کجايي؟ کمان مويت به دستِ آب، پيراهنت اينجا. کجاست اينجا؟ کجايي لالا؟»

«از چشم‌هات معلوم بود اين‌کاره نيستي- داريم با کي معامله مي‌کنيم!»

«يک بو بکش ببين کدام طرف است؟»

«بگير بخواب بابا، حال نداري.»

زير درخت دراز کشيد. به انگشتر گاز زد. نگاهش کرد. بوسيدش. دست‌هايش را زير سر به‌هم گره کرد و پا روي پا انداخت.

پرندگان در آسمان مي‌گذشتند. دسته‌دسته شکل چند هشتِ دنباله‌دار چرخيدند و جيغ‌زنان پايين آمدند سمت کوه‌ کبود.

از خرناسه‌ خرس گريخت.

پوکه‌باز

حالا که نامزد شده‌ايم دوري‌اش برايم سخت‌تر شده. يک جفت قناري خريدم، بردم گذاشتم خانه‌ مادرش. توي همان اتاقي است که قرار است باهم زندگي کنيم. يک جفت زرد و آبي. فروشنده مي‌گفت: آبيه ماده است و زرده نر. بيشتر به خاطر چشم‌هاي زرده خريدم. برايش نوشتم که وقتي زرده نگاهم مي‌کند انگار تويي که نگاهم مي‌کني. نوشتم بعد از عروسي بايد آزادشان کنيم.

خدا، خدا، يک ماه، همه‌اش يک ماه ديگر مانده قناري جون.

خم شد، روسري سياهش را از روي کيف برداشت و از توي کيف خودکار و عکسي بيرون آورد. عکس پسري بود و پيراهن ارتشي که نشسته بود روي چمن و بالاي سرش شاخه‌هاي بيد آويزان بود. عکس از روي مچ بريده بود. صورتش را نزديک عکس برد و موهاي کوتاه پسر را نگاه کرد و انگشتش را روي قطره‌اي که بر سبيل پسر افتاده بود گذاشت و کشيد. قطره‌ روي سردوشي را هم پاک کرد و چشمش را پاک کرد و خودکار را برداشت و در دفترچه روي کلمه‌ قناري خط کشيد و نوشت کلاغ و خودکار را که کنار دستش گذاشت، مرد را ديد که ايستاده بود کنار اسب. ساعت را نگاه کرد و صفحه‌ها را ورق زد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی