گياهخوار
اين روزها نام کره جنوبي را در عرصه هنر و ادبيات زياد ميشنويم. از موسيقي گرفته تا سينما و تلويزيون. و البته ادبيات. يکي از نويسندههايي که اين روزها نام کره جنوبي را در جهان پرآوازه کرده هان کانگ نويسنده پنجاه ساله است. او هرچند پيش از بُردن جايزه بينالمللي بوکر 2016 هم نويسنده موفقي در کره جنوبي بود، اما با ترجمه شاهکارش «گياهخوار» و بُردن اين جايزه در جهان شناخته شد و به دنبال آن، کتابهاي ديگرش توسط دبورا اسميت مترجم آثارش به انگليسي و سپس ديگر زبانها ترجمه شد. «گياهخوار» علاوه بر جايزه بوکر، کتاب سال نيويورکتايمز، تايم، اکونوميست و والاستريت ژورنال را از آن خود کرد. «گياهخوار» داستان زني است که ميخواهد درخت شود. ميخواهد نسل بشر را رها کند تا خودش را از سياهي ذاتي انسان برهاند. ييونگ-هاي پي کابوسي، دست از خوردن گوشت ميکشد تا انگار تنش را از گناه و خشونت منزه کند و رفتهرفته ميبيند که براي رسيدن به معصوميتي ناب ميبايست از تن انساني خود فاصله بگيرد و در آرزوي درختشدن است. «گياهخوار» با چند ترجمه به فارسي منتشر شده که يکي از اين ترجمهها توسط مهسا سادات عرب انجام شده و نشر آناپنا منتشر کرده است.
گياهخوار آنطور که خود هانک ميگويد ابتدا يک داستان قديمي بود به اسم «ميوه زن من» که حدود ده سال پيش نوشته بود: داستان درباره زني که جسما گياه ميشود و شوهرش ميگذاردش در گلدان و آبش ميدهد و از آن مراقبت ميکند. «هميشه ميخواستم ادامهاي براي اين داستان بنويسم و خب اين انگيزه اوليه من بود. و دوم هم اينکه هميشه درباره خشونت انساني کنجکاو بودهام، ميخواستم ببينم معصوميت انساني اساسا ممکن است يا نه، و يک نفر ميبايست بر چه چيزهايي غلبه کند تا زندگي سراسر دور از سرزنشي داشته باشد.»
در بخشي از کتاب ميخوانيم:
اگر ميتوانستم بخوابم. اگر ميتوانستم فقط براي يک ساعت نسبت به ضمير ناخودآگاهم بياعتنا باشم. خانه در تمام اين شبها بيشتر از همه شبهاي عمرم سرد و ساکت بود، از جايم بلند شدم و با پاهاي برهنه قدم زدم.
لينکلن در باردو
جورج ساندرز يکي از شناختهشدهترين داستانکوتاهنويسهاي آمريکا و جهان است که پس از سالها نوشتن داستان کوتاه، در سال 2017 اولين رمانش را منتشر کرد: «لينکلن در باردو» رماني که توانست جايزه بوکر 2017 را از آن خود کند و زادي اسميت نويسنده بريتانيايي که مجله تايمز او را يکي از صد نويسنده برتر انگليسيزبان در يکصد سال گذشته معرفي کرده بود، آن را يک «شاهکار» بنامد. پيش از اين نيز، ساندرز با داستان بلند «يک حکومت کوتاه و رعبآور» (ترجمه فرشاد رضايي، نشر ققنوس) که از آن بهعنوان «مزرعه حيوانات قرن بيستويکم» ياد شده بود و توماس پينچن نويسنده بزرگ آمريکايي و خالق «رنگينکمان جاذبه» و برنده کتاب ملي آمريکا، آن را «برازنده، تاريک، اصيل و خندهدار» توصيف کرده، شهرت عالمگير شده بود.
جورج ساندرز متولد 1958 در تگزاس است، و در طول دوران حرفهاياش، برنده جوايزه بسياري شده، از جمله: جايزه ملي مطبوعات آمريکا، جايزه اُ. هنري، جايزه کمکهزينه تحصيلي مکآرتور و گوگنهايم، جايزه جهاني فانتزي براي بهترين داستان کوتاه، جايزه پِنمالامود و جايزه فوليو. ساندرز در داستاننويسي بيشتر بر پوچي مصرفگرايي، فرهنگ تعامل و نقش وسايل ارتباطجمعي تمرکز دارد؛ درحاليکه بسياري از منتقدان بر لحن هجوآميز اين نويسنده تاکيد دارند، در آثارش ميتوان دغدغههاي اخلاقي و فلسفي را آشکارا مشاهده کرد. عنصر تراژيک-کميک موجود در داستانهايش موجب شده تا او را با کورت ونهگات مقايسه کنند.
«لينکلن در باردو» با چند ترجمه به فارسي منتشر شده که يکي از ترجمهها توسط شيما آبياري در نشر آناپنا منتشر شده است. اين ترجمه برعکس ديگر ترجمهها با زبان محاوره شکسته ترجمه شده است. «لينکلن در باردو» ترکيبي عجيب و درخشان است از تاريخ آمريکا، روحانيت الهامگرفته از بوديسم و سوررئاليسم تمثيلي که از دل يک داستان تاريخي رشد ميکند. آبراهام لينکلن آنچنان از مرگ پسر يازده سالهاش به درد آمده که به قبرستاني در واشنگتن ميرود تا براي آخرينبار جسد او را در آغوش بکشد. داستان ساندرز در اصل در دنياي پيش از مرگ روايت ميشود، در برزخي که ارواح در آن جوک ميگويند و وقتي فرزند سرگردان لينکلن به آنها ميپيوندد، خاطرات زندگي خود را مرور ميکنند.
در بخشي از کتاب ميخوانيم:
اون مرد سعي کرد تا صورت پسرش را ببينه.
اما نتونست.
سعي کرد صداي خنده پسرش رو بشنوه.
اما نتونست.
سعي کرد تا اتفاق خاصي رو که پسرش در اون حضور داشته به ياد بياره... مثلا اولينباري که ميخواستن کت و شلوار تنش کنن. اون روز رو خوب به ياد آورد، اون فکر ميکرد چون کت و شلوار پوشيده پس ديگه مرد بزرگ شده...