مجموعهداستان «تقديم به چند داستان کوتاه» نوشته محمدحسن شهسواري شامل چهار داستان متنوع با فضاهايي جدا از هم، فانتزي و رئال است. بهبياني ديگر، «تقديم به چند داستان کوتاه» درست شبيه چهار فصل يک سال است؛ بهار، تابستان، پاييز و زمستان که هر فصل حالوهواي خودش دارد و علاقه هرکس به فصلي به حسوحال خودش برميگردد نه به فصل و سال.
داستان اول با نام «آمرزش» بلندترين و واقعيترين داستان اين مجموعه است که با شروعي سينمايي آغاز ميشود. صحنه اول با کاملهمردي که کت پشمي پوشيده و از دستشويي خارج ميشود و دختربچهاي با روسري قرمز که منتظرش نشسته شروع ميشود. از پلههاي ساختماني پايين ميآيند و از کنار دو مرد به نام مرتضي و حسين (که بعدا طي صحبتهايشان ميفهميم مرتضي روزنامهنگاري به بنبست رسيده و حسين رفيق فابريکش است و براي درخواست کار ويراستاري به اينجا آمده بودند) رد ميشوند. کاملهمرد و دختر با نگاهشان مرتضي و حسين را بدرقه ميکنند. دوربين از اينجاي داستان کامله مرد و دختر را رها ميکند تا دوباره اواسط داستان که پيدايشان ميشود و پشت سر مرتضي و حسين به دفتر وارد ميشود و ادامه داستان که آنها را بيشتر بشناسيم. و با فلاشبکهايي به زندگي اين دو نفر به آنها نزديک شويم. داستان آمرزش اگرچه داستاني انتقادي و به تحول مرتضي ختم ميشود و کمي بوي شعار ميدهد، «هر ملتي که شکست خورد تالاپي افتاد تو عرفان. ما ملت هم انگار آفريده شدهايم براي شکست. اولين رگههاي عرفان بعد از شکست اسکندر پيدا شد، بعدش شکست اعراب، غليظترينش هم مال بعد از شکست مغولها بود. حرف من اين است که عرفان از جنبه مفعوليت آدمها ميآيد.» اما زبان و قصهگوبودن و صحنههاي جذابش کششي براي خواننده ايجاد ميکند که همراه مرتضي شود تا بيشتر او و آدمهاي زندگياش را بشناسد و درک کند.
داستان دوم با نام «زبرتر از خواب، نرمتر از بيداري» با فرم اپيزوديک در فضايي انتزاعي روايت ميشود. سپيده و داريوش در سه بخش در اپيزودهاي مختلف واقعيت و خيال را زندگي ميکنند. در بخش اول در هر اپيزود نشانههايي از يک زندگي واقعي چيده شده. سپيده در اولين شب سالگرد ازدواجش منتظر داريوش است که به خانه بيايد و جشن بگيرند. (نرمتر از بيداري) نشانهها همانهايي هستند که هرروز در زندگي جلوي چشممان هست (از جعبه قرص، روغن سبز چکيده از قورمهسبزي، پاشنه شکسته و بالش زير بغل...) که از بس پيشپاافتادهاند گاهي آنها را نميبينيم يا ميبينيم و بيتوجه از کنارشان رد ميشويم ولي شده شب هنگام (زبرتر از خواب) آن نشانهها قسمتي از کابوسهايمان شدهاند مثلا تيتر روزنامهاي شدهايم که زني در اولين سالگرد ازدواج با خوردن قرص درحاليکه قورمهسبزي درست کرده بود، خود را کشت. حتي پا فراتر بگذارد و همسر که در واقعيت به دلايلي واضح دير به خانه رسيده را خيانتکار ببيند و حکم مرگش را صادر کند. راست و دروغش با خواننده که بيداري را قبول کند يا خواب تخيلي را وقتي ميخواند: «اول دور خودش چرخي زد، بعد آنقدر روي زمين قل خورد تا رسيد پايين پاي داريوش، کنار چتر که پايين تخت، پهلوي قوطي قرص رها شده بود.»
داستان سوم «چاکريم جناب سروان» داستاني در قالب گزارشي پليسي از ذهن راوي روانپريش است. داستان با اين جمله آغاز ميشود: «جسد! جسد! لطفا جسد را بياوريد!» اين صداي راوي است که کار بازجويياش را از آدمهايي که هرکدام لحن خاصي دارند شروع ميکند. آدمهايي که عجيب و غريباند. راوي سعي کرده مانند داستانهاي ادامهدار قبل از شروع هر بازجويي خلاصهاي از عملکردش را بگويد. او که به دليل روانپريشي خود را شهرزاد ميداند در آخرين صحنه ميگويد: قسمت هزارويک و... اينکه جسدي وجود دارد يا نه دليل قصهگويي نيست درست شبيه شهرزاد هدف شهريار يا خواننده است که به يک روانپريشي برساند وقتي ميخواند: «اصلا باور نميکنم که به هيچ عنوان جناب سرهنگي و گروهباني وجود نداشتهاند. اينکه وحشتناک است. يعني من افسر آگاهي، بازپرس ويژه قتل نيستم؟ تورا به هرچه ميپرستيد، نگوييد که اصلا من نميخواستهام به بهانه يک گزارش پليسي به مقامات بالا، داستاني بنويسم؟ سرم ميخواهد منفجر شود. بر دل سياه شيطان لعنت يعني من حتي محمدحسن شهسواري هم نيستم؟! پس اين بوي سوختگي مگر مال قابلمه روي گاز نيست؟ تورا بهخدا شوخي نکنيد. ادبيات که جاي شوخي نيست!»
داستان چهارم «تقديم به چند داستان کوتاه» داستان عاشقانهاي از سارا و حميد است که در خلال داستان اداي احترامي به بهترين داستانهاي ايراني کرده که خواندنش خالي از لطف نيست.