گروه ادبيات و کتاب: براين مگي (2019-1930) در ايران و جهان با دو کتاب ارزشمند «فلاسفه بزرگ» و «مردان انديشه» نامي شناختهشده است. اين دو کتاب حدود سه دهه است که بارها تجديد چاپ ميشود. نام مگي در فلسفه معاصر بهعنوان شارحي کمنظير زبانزد خاص و عام است؛ اما او شاعر و رماننويس نيز هست، از اينرو خواندن رماني از او بهعنوان يکي از فيلسوفان شناختهشده معاصر بريتانيايي ميتواند تصوير ديگري از او و انديشههايش و البته نگاه او به فلسفه را به خواننده بدهد. رمان «مواجهه با مرگ» در سال 1977 منتشر شد و پس از چهار دهه با ترجمه زندهياد مجتبي عبدالهنژاد از سوي نشر نو منتشر شده است. آنچه ميخوانيد نگاهي است به اين رمان.
«مواجهه با مرگ» درباره روزنامهنگار جنتلمني است که سرطان گرفته و به درخواست مادر و در خرد جمعي که او پايهاش را چيده تا پسرش از اين موضوع، باخبر نشود و اين باقي عمر را در بيخبري اين واقعه، گذران روز، کند اما اين همه داستان نيست و همهچيز طبق نظر مادر پيش نميرود و در طول زندگي او اتفاقاتي ميافتد که اين خواسته در آن ره به جايي نميبرد و واقعيت، عريان ميشود: «همه ما طوري زندگي ميکنيم که انگار زندگي ابدي داريم.»
اين تمام حرف رمان نيست: «با اين اخباري که درباره جان دادي، تازه متوجه اين موضوع شدم. ديدم مرگ فقط براي جان نيست. براي من هم هست. براي همه هست. وقت زيادي نداريم. هيچکس وقت زيادي ندارد. وقتمان محدود است. چه از اين وقت استفاده کنيم، چه استفاده نکنيم، بالاخره تمام ميشود. من تا حالا وقتم را تلفکردهام. از حالا ميخواهم زندگيکنم. از هر لحظه وقتم استفادهکنم.»
کتاب مستقيم به موضوع مرگ، نگاهش معطوف است و نکته در اين است که آن را يک داستاننويس معاصر ننوشته و براين مگياي نوشته که فيلسوف معاصر و نامداري است. «مواجهه با مرگ»، رمان تعقل يک فيلسوف است؛ فيلسوفي که در کالبد داستان حضور دارد؛ گاهي در نقش قهرمان اصلي داستان، پررنگ ظاهر ميشود گاهي در بطن شخصيتها نگاهش، هويدا. فيلسوفي که به خوبي آگاهانه ميداند که بايد براي بيان انديشهاش داستان تعريف کند، ميداند که دارد تجربه بکري در بيان فلسفه در قالب داستان ميکند. ميداند اگر انديشه در خدمت داستان و داستانگويي نباشد جوهر جانش درنميآيد و مخاطب پاي حرفش که وعظ نيست و داستاني جاندار است نمينشيند؛ داستاني که عنواني صريح و بيپرده دارد و شمشيرش را از رو بسته و حريف دل و جراتدار ميطلبد و مرد ميدان انديشه: «مرگ به زندگي معنا ميدهد.»
اين موضوع خطيري است که قهرمان داستان - بخوانيد نويسنده متفکر- به آن فکر ميکند؛ داستان درباره کنش و واکنشهايي است که نسبت به اين مقوله ميتواند وجود داشته باشد و رخ بدهد، در ستايش صداقت است و دانستن يا ندانستن واقعيت و نگاهي هم از بستر درون موقعيت به موقعيت دارد و برعکس.
داستان از موقعيتي سخن ميگويد که هرگونه واکنش به آن ميتواند منجر به يکاتفاق شود؛ اتفاقي که اگر طرف مقابل جنبه شنيدن آن را نداشته ميتواند تصميم و واکنشي از خودش بروز دهد که خطير باشد و هم زندگي خودش و هم ديگران را تحتتاثير قرار دهد؛ داستاني که ريشه در مصلحت و مصلحتانديشي دارد و در اين تصميمگيريها دايره آگاهيها و تابآوري در برابر واقعيت، هم موثر است.
دريافت قهرمان داستان (جان) -آيوا- ( همسر آينده او) رو به موت که از خبر مرگ باخبر شده، جزو همين تصميمهاي تامل برانگيز و جزو لحظات گيراي داستان است: «وضع ما باهم با او فرقي ندارد. هيچفرقي ندارد... من هم وضع او را دارم. هردو موقعيت يکساني داريم. من هم قرار است بميرم، ولي جزئياتش را نميدانم، بنابراين نميتوانم دربارهاش فکر کنم. ولي شايد مرگ من زودتر از او فرابرسد. شايد سختتر از مرگ او باشد. پس بهتر است الآن که فرصت داريم...» نويسنده از فردايي سخن ميگويد که به قولي همگان ميدانند که شتري است که در هر خانهاي ميخوابد و دير و زود دارد اما سوختوسوز ندارد.
و مادر در درجه اول (و باقي خويشان و دوستان) که با مرگ در پيش رو، مواجهاند، براي زندهبودن و زنده زندگيکردن خودشان و او هرکاري ميکنند، گويي اين مرگ براي همه آنها در حال رخداد است: «ما که الآن در آستانه مرگ نيستيم. کاش بودم. ولي قرار است زنده بمانيم و بدترين فاجعه عمرمان را با چشمهاي خودمان ببينيم. بايد يک دلخوشي داشته باشيم.» او در آستانه ازدواج فرزند با وجود مصيبت در پيشرو، سخن از اميد ميزند. اين اميد تا انتهاي داستان - بخوانيد تا انتهاي زندگي- هم بر منطق زندگي هم بر منطق فلسفه فيلسوف نويسنده وجود دارد.
جاييکه خود قهرمان حرف از مرگ و بيمهشدن و وصيتنامه ميزند؛ جاييکه مجلس عروسي گويي مجلس دورهمي بزرگداشت و يادبود قهرمان داستان است و... جزو قوتهاي داستان است و نويسنده در شخصيتپردازي شخصيت او بسيار موفق عمل کرده است و بهخوبي از نظرگاههاي مختلف با شخصيتپردازيهاي مختلف، به موضوع انسانياش پرداخته. موضوعي که چه از خودمان دربارهاش بپرسيم و چهنپرسيم چه نسبت بهآن فکرکنيم يا نکنيم وجود دارد و حق است.
نويسنده، کيير و ديتريشي را ساخته و پرداخته که با نگاههاي مختلف تحليلي به اين مواجهه و کنش و واکنشهاي اجتماعي ميپردازند اما فقط اينها نيستند؛ جان، قهرمان داستان که همه گفتن و نگفتنهاي داستان براي اوست و آيوا زني که او را دوست دارد جزو همين شخصيتهاي تحليلي داستاناند که دو روي سکهاند و قابل تعمق (همچون تقابل نگاه مادر و کيير). در جاييکه آنها درباره گذشته و آينده سخن ميگويند جزو لحظات ماندگار داستان است و جاييکه کيير با دکتر درباره سرنوشت جان سخن ميگويد و جاييکه جان و دکتر درباره حرفه پزشکي سخن ميگويند. نويسنده بهخوبي با وجود شخصيتهايش موفق در موقعيتي روانشناختي تحليلي ميشود و حرفش را ميزند و بيهيچ بايد و نبايد به شخصيتها و مخاطبش فرصت فکر و درنگ ميدهد.
زندهياد مجتبي عبدالهنژاد مترجم اين اثر، در پيشاني کتاب نوشته و حق داشته چنين سخن بگويد: «در تمام مدتي که اين کتاب را ترجمه ميکردم، به مرگ فکر ميکردم. شبح مرگ بالاي سرم ايستاده بود. خيال ميکردم قهرمان داستان که بميرد، من هم ميميرم. نمردم. ولي شبح مرگ هنوز بالاي سرم ايستاده، رهايم نميکند.» و در فاصله کوتاهي از انتشار اثر به زبان فارسي، هم او و هم خالق اثر، مرگشان فراميرسد اما بهواقع با وجود بهجايگذاري چنين اثري و بهقول يکي قهرمان اثر که گفته از حالا ميخواهم زندگي کنم، مرگي براي هيچکدام از آنها- نويسنده، مترجم، اثر، خواننده- وجود ندارد و با وجود خواندن و مواجهه با مرگ ميتواند پذيرايي و تحمل اين واقعيت را امکانپذير کند؛ خواندني که هرچقدر زودتر اتفاق بيفتد و در آن تفکر و تامل شود ميتواند راهگشا باشد و به دريافت زندگي معاصر کمک کند.
براين مگي در اين اثر درباره يک ضرورت سخن ميگويد از مواجههاي که همانطور در متن اثر آمده اگر در آن مستقيمگويي شود ميتواند براي مواجههشونده دردناک و خطرآفرين باشد، اما وقتي بهتدريج او مخاطبوار با دردش مواجه شود پذيرشش برايش آسان ميشود؛ از اين منظر همانقدر که نگاه مادر در صلاحنبودن در نگفتن واقعه صحيح جلوه ميکند، سخن کيير و اسرارش در صريحگفتن موضوع ناصواب بهنظر ميرسد و در تمام اين دوران نظر پزشک براي مواجهه تدريجي واقعيت منطقيتر بهنظر ميرسد که در لايهاي زير پوستي هم اصل ماجرا را ميگويد هم نميگويد. اين وسط مخاطب هم ميتواند از کالبدشکافي اين واقعه نهايت استفاده را ببرد و از منظرهاي مختلف با اين واقعه رودررو شود.
«مواجهه با مرگ» در ستايش لحظاتبودن است؛ باور به زيستن و اينکه قطعيتي برايبودن و زمانبندي مشخصي براي اين اتفاق مهم در زندگي وجود ندارد. حضور نويسنده در اثر مشهود است وقتي سخن از موسيقي ميشود، وقتي از فلسفه و نگاههايمان مرتبط با اين موضوع سخن گفته ميشود، وقتي مقايسه نوع نگاهي زن و شوهر به زندگي مطرح ميشود؛ نويسنده در جايجاي اثر که بهخوبي اتفاقا مجالش موجود است به ريزشدن در جزييات ميپردازد و اين ميتواند آموختني باشد و البته صبوري خواننده را ميطلبد.
«مواجهه با مرگ» از ضرورتي سخن ميگويد که وجود دارد و بايد آن را پذيرفت و در آن درنگ کرد؛ ضرورتي که قابل کنارگذاشتن يا فراموشي نيست؛ واقعيتي است که تاخيرناپذير است و غيرقابل کتمان. نگاه به مرثيهبودن اگر در مراسم عروسي قهرمان داستان بدون اطلاع او از مرگ در پيش رو صورت ميپذيرد، اينبار اين دورهمي در کريسمس با اطلاع او از مرگ در شرف وقوعش صورت ميگيرد و همهچيز با آرامش کامل در پذيرايي واقعه در حال رخدادن است و از آن دهشتناکي که مادر نگرانش بوده و بقيه فداکاريها و خودداريها کردهاند ديگر اثري نيست؛ قهرمان داستان پذيراي واقعيت است و ميداند که بايد خودش را حفظ کند:
-«بهنظرت ميتوانيم از فرصت باقيمانده به بهترين نحو استفاده کنيم؟»
-«دليلي وجود ندارد که نتوانيم.»
وقتي نويسنده مرگ قهرمان داستان را توصيف ميکند ميگويد: «هستي پايان نيافت. هستي او پايان يافت.» و اين تاکيدي است بر ادامه زندگي: بخوانيد حيات.