و با دو چشمانِ گشوده/ از من ميپرسد:/ چرا روز است؟/ چرا شب هميشه فراميرسد؟/ چرا بهار که ميآيد/ هيچ/ براي سگهاي ولگرد/ در سبدش نيست/ اِلا گلهاي بيهوده،/ و باز هم گل و باز هم گل؟/ و اينجوري است که سگ/ سوال ميپرسد و من/ پاسخ نميدهم. (پابلو نرودا، غزلي براي سگ)
ثمره کار ترجمه لمسناشدني و پيچيده در خيالات است. نويسنده آن سر دنيا کتاب مينويسد، من ترجمه ميکنم، در نور روشن و در انظار عمومي ميشود هزارتا و ميرود به... معلوم نيست به کجا. وقتي ميفهمم چاپ ششم داستان «قمار خدايان» (پانزده سگ) قرار است روانه بازار شود، حسوحال عجيبي سراغم ميآيد. چون اين يعني پنجهزارتاش رفته جاهايي و من روحم هم خبر ندارد. حالا اينکه چندتايشان خوانده شدهاند، چندتايشان افتادهاند يک گوشه، چندتايشان دوستداشته شدهاند را ديگر نميدانم. فقط حدسي که احتمالات به آن دامن ميزند اين است که کتاب در ايران هم دوست داشته شده که توانسته خودش را از يکي بکند دوتا و بعدهزار و بعد دوهزار و حالا ششهزار؛ و همين ثمره آغشته به خيالپردازي و ناملموس براي من شيرين است.
از طرفي اين کتاب دومين تجربه ترجمه من است که اقبال انتشار داشته است. وقتي داشتم براي تجديد چاپ ويرايشش ميکردم تا به مقصود نويسنده نزديکتر بشود، ميديدم که چقدر در اين راه تغيير کردهام و چه خوب که فرصت دارم بهترش کنم. چه خوب که ترس از کمال مغلوبم نکرده و گذاشته آهستهآهسته اما با اشتياق ياد بگيرم و کمي بزرگتر شوم.
«قمار خدايان» داستاني است درباره شرطبندي خدايانِ المپنشين، آپولو و هرمس، که ميخواهند ببينند اگر هوش آدمي را به حيوانات ديگري، مثلا به پانزده سگ بينوا، بدهند، آيا آنها هم مثل انسانها اينقدر از زندگي ناراضي خواهند بود؟ آيا آن لحظه که مرگ به سراغشان ميآيد، خوشبخت از دنيا ميروند يا با احساس نگون بختي به ديار باقي ميشتابند؟ از بين اين دو برادر، آپولو و هرمس، خداي شعر و خداي ترجمه، هر کدام که بازنده اين شرط باشد، يک سال «بندگي» ديگري را ميکند. و اينطوري ميشود که پانزده سگِ يک دامپزشکي به هوش بشري دچار ميشوند و چنان جادويي ميکنند در اين 160 صفحه که آندره الکسيس را برنده سه جايزه معتبر ادبي ميکنند: جوايز گيلر و راجرز 2015 و سيبيسي کانادا ريزد 2017 و نامزدي بهترين کتاب سال کانادا در سال 2015. داستان اين پانزده سگ را با داستانهاي بسياري مقايسه کردهاند که يکيشان، احتمالا هم به خاطر حضور حيوانات و هم به خاطر مساله قدرت که دغدغه هر دو داستان است، «مزرعه حيوانات» جُرج اُرول است.
ارنست همينگوي مينويسد: «نايابترين چيز بهزعم من، خوشبختي نزد مردمانِ باهوش است.» گويا نزد سگهاي باهوش هم چنين است. از ميان اين پانزده سگ، الکسيس ما را به جهان چهار سگ مهمان ميکند. اتيکوس، که سگي است که از اين وضعيت جديد ناراضي است و خوش دارد رهبري گروه را دست بگيرد و نگذارد از اين زبان جديد استفاده کنند؛ او ميخواهد از زبان مبرا شوند، اما ميداند که کلمات درونشان خاموش نشدنياند. بنجي که سگ کوچکي است که خوب ميداند بقايش به پشتيباني سگهاي قويترِ دسته گره خورده و آگاه است که در سلسله مراتب قدرت گروه، پايينترين جايگاه را دارد. اما آنقدر هم باهوش هست که بداند «ارتفاعات به اعماق بستگي دارند،» و حيات و ممات قدرتمندان و ضعفا با هم گره خورده و قدرتِ سگهاي ديگر، در مقابل ضعف او معنا مييابد. سگ بعدي مجنون است، سگي که رابطه دوستانهاي با يک آدميزاد برقرار ميکند. در طول اين رابطه است که نيرا با داستانهاي سگها، و مجنون با ادبيات و موسيقي آشنا ميشود. برداشت مجنون در مقام سگي که جهان را عمدتا با دو حس بويايي و چشايي فهم ميکند از موسيقي واگنر و فيلم «داستان توکيو،» داستانِ عبور از مرزهاي بين گونهها است. و وقتي مجنون ميخواهد بفهمد حس نيرا نسبت به او چه بوده، دست به دامن هرمس، خداي ترجمه ميشود. «هرمس مجنون را به تمام تپشهاي قلب و مواجهههاي نيرا با کلمه عشق برد و گذاشت او افکار و احساسات نيرا را هر بار که اين کلمه را شنيده، گفته و يا دربارهاش فکر کرده از سر بگذراند: از کوچکترين سوسوي شناختش تا عميقترينِ حسها و تمام نقاط بينشان.»
سگ ديگري که داستانش را ميخوانيم شازده است. شازده، سگِ شاعر، از همان ابتدا دلباخته زبانشان ميشود. مدام در ذهنش ميگردد و کلمات جديد ميسازد و بعد کنار هم ميچيندشان و شعر ميگويد. پانزده شعر. شازده دلنگران است که نکند با مرگش، اشعارش به کلي نابود شوند، هرچند «نزد خدايان، تمام اشعار راستين، حضوري جاودان دارند، تا ابد تازهاند، و با زباني ناميرا. شازده با به زبانآوردن شعرش، آن را جاودان کرده بود». حالا کدام سگ شانس بهتري براي خوشبختمُردن دارد؟