شعرهاي بخش «شعرها به وقت بامداد» از مجموعهشعر «اينچنين رد کفشهاي من» (1397) قطعا در چيزي با دبستانيهاي پاشا از مجموعهشعر «راههاي در راه» (1376) مشترک است و آن تروماي کودکي است. اين ارجاع و اين بازگشت، رجوعي به اخلاق نوشتار (زبان، تکنيک و...) در دبستانيها نيست؛ بلکه ارجاعي به نقطه آغاز براي تکميل يک فرآيند است که ميخواهد از سپريشدن يک دوره، از حلشدن يک کُمپلکس (گرهِ) روانمتني خبر دهد. دبستانيها محصول يک تنفرِ اُديپي کودکانه نسبت به ساحت پدر است. دبستانيها معترض است، تغييرخواه است و شورشي. اين پدر، همان ساختِ استبداديِ ذهن و زبانِ مستقر است که حالا به قانوني بدل شده و بايد بهصورتِ سوپراِگويي (super ego) نيرومند در شاعر-کودک، دروني گردد. دبستانيها قيامي کودکانه در برابرِ اين تصويرِ قدرت يا پدر است (در دهه هفتادِ شايد شاملو تصويرِ ايدهآلِ اين پدر باشد.)
همانطور که کودک براي ورود به ساحت نمادين (امر اجتماعي) و رسيدن به فرديت و تکامل رواني بايد عقده اُديپ را از سر بگذراند، شاعر نيز براي دستيابي به فرديتِ زباني و سبکيِ خودويژه بايد ابتدا اين تنفر اُديپي نسبت به آباي شعر پيش از خود و انحراف از آن را تجربه نمايد. در واقع اين تنفر اديپي نسبت به پدر - شاعرانِ پيش از خود - تجربه ناگزيرِ هر شاعرِ پيشرويي خواهد بود. در غيراين صورت او به رونوشتي از شاعران پيش از خود بدل ميشود. درواقع شاعر پيشرو کسي است که عقده اديپ (قيام در برابرِ پدر) را دو بار از سر گذرانده باشد: بارِ اول در کودکيِ خود و بار دوم در کودکيِ متنِ خود.
و اين گفتم که خواب نيست
ديشب تا بامداد همين امروز خوابم نبُرد
در اين فکر که اين بامداد
من اين بامداد را چگونه از دست مىدهم؟
«بامدادِ» دوم همان پدر است: شاملو. اين يک مصالحه تحت اجبار نيست، بلکه يک فراخوانيِ دروني پس از سپريکردن يک اُديسه ادبي است. کودک-شاعر پس از ماجراجويي در زبان و رسيدن به بلوغ و تثبيتِ فرديتِ خود، حالا بهسوي پدر بازميگردد. اما پدر از دست رفته و جاي خالياي که از خود باقي گذاشته (فقدان)، مکانِ هندسيِ نشستارِ يک تروما و پونکتومِ (punctum) عميق است: چيزي غيرقابل جبران، يک رفتِ برگشتناپذير.