بستن

نوشتن رمان، پُرمخاطره اما شکوهمند است

نوشتن رمان،   
   پُرمخاطره اما 
  شکوهمند است
سمیرا سهرابی روزنامه‌نگار و داستان‌نویس

گروه ادبيات و کتاب: آسيه نظام‌شهيدي (1340-مشهد) دير گام به وادي داستان‌نويسي گذاشت، اما در اين حوزه موفق بود. او کارش را با مجموعه‌داستان «تمساح بودايي نيوزلندي محبوب من» که از سوي نشر هيلا (ققنوس) در سال 1392 منتشر شد شروع کرد. او در اين کتاب دست به تجربه‌هاي متفاوتي زد، اما در کتاب بعدي‌اش يعني «عادت‌هاي صبحگاهي» به‌سمت فضاهاي رئاليستي رفت و موفق شد عنوان بهترين مجموعه‌داستان سال جايزه اهفت‌اقليم را در سال 1394 به دست بياورد. پس از دو تجربه مجموعه‌داستان، نظام‌شهيدي در سال جاري با يک رمان حجيم بازگشت: «دوران چرخ». آنچه مي‌خوانيد گفت‌وگو با آسيه نظام‌شهيدي به‌مناسبت انتشار «دوران چرخ» با نقبي به آثار پيشين اوست.

در «تمساح بودايي نيوزلندي محبوب من» دست به تجربه‌هاي متفاوتي زديد اما در کتاب بعديتان يعني «عادت‌هاي صبحگاهي»، انگار دست از اين تجربه‌گرايي برداشتيد و به سمت فضاهاي رئاليستي رفتيد. اين تجربه‌گرايي مرحله گذار به سمت رئال بوده يا اينکه مي‌توان «عادت‌هاي صبحگاهي» را هم صرفا يک تجربه دانست؟

برداشت نخست شما درست است. مسير داستان‌ها در اين دو مجموعه حرکت از تجربه‌گرايي به سمت نوعي رئال است.

شما دير دست به چاپ کتاب زديد. بااين‌حال براي کتاب «عادت‌هاي صبحگاهي» عنوان بهترين مجموعه‌داستان سال جايزه هفت‌اقليم را به دست آورديد. فکر مي‌کنيد اگر زودتر از اينها کتاب اولتان را چاپ مي‌کرديد باز هم همين مسير طي مي‌شد؟

نمي‌دانم. سال‌هاست زمان زيست خودم را دارم و به زمان بيرون و دير و زود آن کاري ندارم.

پس از تجربه دو مجموعه‌داستان به سراغ رمان بلند کشيده شديد. ايده «دوران چرخ» از کجا آمد؟ در کل مواجهه‌تان با ايده‌هاي داستاني‌تان چطور است؟ نمود بيروني دارند و از واقعيت وام گرفته شده‌اند يا حاصل يک دغدغه‌ ذهني هستند؟

ايده‌هاي داستاني حاصل دغدغه‌هاي ذهني و تجربه‌هاي زيستي و تعارض ميان اين دو است. ايده‌ «دوران چرخ» درواقع بسط يکي از داستان‌هاي کوتاهم بود. طبعا نيمي از آن از واقعيت بيروني وام گرفته شده و نيم ديگر حاصل درگيري ذهن است با همان واقعيت بيروني. منظم‌کردن اين پريشاني و کشاکش ذهني، تنها با گسترش آن در فضا و قالب روايي رمان بلند ممکن شد.

با توجه به «دوران چرخ» فکر مي‌کنيد تکنيک خودتان را به‌عنوان يک نويسنده پيدا کرده‌ايد يا تکنيک هر داستان را با توجه به محتوا انتخاب مي‌کنيد؟ و در ادامه کدام يکي از اينها برايتان اولويت دارد؛ محتوا يا فرم؟

بي‌ترديد در هر اثر درونمايه و مظروف، مقتضياتِ روايي و ظرف خود را پيدا مي‌کند. و اما اينکه تکنيک خود را پيدا کرده‌ام يا نه، گمان نمي‌کنم هيچ‌کس بتواند جواب قطعي به اين پرسش بدهد. هر اثر، تجربه تازه‌اي است که قالب و تکنيک خود را بر نويسنده تحميل مي‌کند. اما همين اندازه مي‌توانم بگويم بدون انديشه (ترجيح مي‌دهم به جاي محتوا، بگويم انديشه)، فرم‌گرايي محض، معنا ندارد. همچنان‌که بدون خلاقيت فرمي، هيچ‌انديشه‌اي تازه نيست. اما نکته اين است که زمان، عنصر مهم و موثري در ترکيب فرم و محتواست. به عبارتي، در دوران ما که هردم شتاب بيشتري مي‌گيرد و مظاهرش انسان را با مفاهيم اجتماعي و زيستيِ نوتر و پيچيده‌تري مواجه مي‌کند، ترجيح يا تفکيک فرم و محتوا براي نويسنده، سخت‌تر مي‌شود. طبعا هرقدر فهم جهان بيرون براي انسان مبهم‌تر مي‌شود، بازنمايي آن، فرم‌هاي پيچيده‌تري مي‌طلبد.

اغلب نويسندگان بر اين باورند که با حداقل کلمات مي‌توان يک داستان کوتاه منسجم يا حتي يک رمان کامل و قابل باور نوشت، «دوران چرخ» رماني است حجيم و چنين رمان‌هايي کوشش دارند هر آنچه را که پيرامون موضوع يا شخصيت‌ها موج مي‌زند قابل باور سازند. آيا شما به اين موضوع فکر نکرده بوديد که ممکن است روايت جذابيت خود را از دست بدهد و مخاطب را از خود دور سازد؟

همان‌طورکه عرض کردم، احساس، انديشه و جهان‌بيني هر نويسنده در زمان خلق يک اثر، شکل روايي خاص خودش را پيدا مي‌کند. در مورد شيوه نوشتن، شک دارم به زعم شما (اغلب) نويسندگان بر يک باور باشند. هر نويسنده سلوک خود را دارد. از نظر من آنچه شما جذابيت مي‌ناميد، نوعي زيباشناسي است که گويا فقط بايد مخاطب را تحت‌تاثير قرار بدهد. هدف من صرفا برانگيختن حس خوش‌آيند در خواننده نبوده و نيست؛ هدفم خلق و بازنمايي يک جهان ذهني در بستر يک دوره اجتماعي بوده است با تمام جزئيات. اين جهان ذهني را با ملاک‌هاي زيباشناسي خود ساخته‌ام.

داستان با يک صحنه نمادين شروع مي‌شود؛ توفاني ناگهاني و گيرافتادن پرنده‌اي در مجتمع مسکوني. ما شاهد اين دست نمادها در بخش‌هاي ديگر داستان هم هستيم. حتي طرح جلد هم با آن پروانه کاملا نمادين است. کارکرد نماد براي شما چيست؟

در مورد کلمه «نماد و نمادين» گويا باهم اختلاف نظر داريم. آنچه شما به آن نماد مي‌گوييد من استعاره مي‌نامم. تا آنجا که مي‌دانيم نماد يا همان سَمُبل يک نشانه عام و کلي است که در طول زمان و با کابرد مکرر، براي يک ملت يا يک فرهنگ خاص، توليد معنا مي‌کند. اما استعاره‌ها نشانه‌گذاري يا يک زبان رمزي شخصي‌اند و نوعي نقش‌مايه محسوب مي‌شوند که به‌فهم درونمايه‌ اثر کمک مي‌کنند. درحقيقت نويسنده با به عاريه‌گرفتن چند تصوير واقعي، خصلتي تشبيهي به آنها مي‌دهد تا معنا يا حسي خاص را برساند. با اين توضيحات بايد بگويم که از نمادپردازي گريزان و در آن ناتوانم اما استفاده از استعاره و ايهام را که درحقيقت ميراث فني شعر و فرهنگ ما هستند، در داستان لازم مي‌دانم.

در نيمه‌ اول کتاب به‌کرات شاهد جملات قصار هستيم که رفته‌رفته چنين رويکردي از بين مي‌رود؛ آيا اين برمي‌گردد به علاقه شخصي خود شما يا اينکه فکر مي‌کرديد با ذکر و اشاره به اين جملات فضاي روايت قوام مي‌يابد؟

هردو . به اضافه اينکه اين جملات قصار هم جنبه استعاره‌هاي شخصي دارد.

به‌نظر مي‌آيد‌ «دوران چرخ» در کنار شخصيت‌پردازي دقيقش نگاه ويژه‌اي هم به فضاي شهري داشته است. صرفا به نام‌بردن از فضاها و مکان‌ها بسنده نکرده‌ايد و حتي به بهانه عبور يک شخصيت از خيابان هم دست‌ به فضاسازي زده‌ايد. درست شبيه به يک فيلم‌ سينمايي. هدف صرفا باورپذيري بوده؟ يا قرار است اين پس‌زمينه و آدم‌هايي که در اين فضاها مي‌‌بينيم بازتاب اجتماع باشد؟

بله، فضاي شهري کارکرد پررنگي در اين رمان دارد. علت اين است که به گمانم ما ايراني‌ها مثل مردم تمام کشورهاي توسعه‌نيافته، علاوه بر انواع بحران‌ها، دچار بحران مَدَنيت هم هستيم. نه به اين معنا که بازگشت به غارها راه و چاره باشد؛ برعکس، بايد شهر را از نو براي خود تعريف کنيم و هويت فردي خود را در آن بازيابيم. هر يک از ما تجربه‌اي کاملا شخصي از فضاهاي شهري به‌عنوان عنصري از عناصر مدرنيسم داريم و هريک به شيوه خود با اين فضاها خو گرفته‌ايم و سازگار شده‌ايم يا نشده‌ايم. ثبت اين تجربه‌ها به‌خصوص در قالب داستان، نوعي جست‌وجوي هويتي‌تاريخي است و هريک ارزش خود را دارد. هر جست‌وجوگري نگاه خاص خود را بر آن مي‌اندازد و مي‌خواهد عوامل تضاد يا سازگاري خود را با خيابان، شهر، اجتماع شهري و سازوکارهاي اين مدنيت که به شکل يک کانون قدرت او را احاطه کرده، پيدا کند. از ديدگاه من، بازتعريف و بازيابي «وضعيت» و «نقش» فرد در اين فضاها، ضرورت حفظ جايگاه انساني را يادآوري مي‌کند. و اما در مورد باورپذيري داستان. حقيقت اينکه گمان نمي‌کنم ديگر هيچ‌خواننده‌اي فريب نويسنده را بخورد و نيازي به ترفندهاي باورپذيري باشد. هر خواننده‌اي مي‌داند نويسنده تنها در اتاقي نشسته و با کلمات خيال مي‌بافد و داستانسرايي مي‌کند. همچنان که پشت هر تصوير سينمايي، عوامل کارگرداني ايستاده‌اند و بازيگران را هدايت مي‌کنند. مخاطب اينها را مي‌داند اما خودش را به ندانستن مي‌زند تا لذت ببرد يا سرگرم شود. هدف من صرفا باورپذيرکردن داستان براي سرگرمي نبوده. هدف به قول شما ساختن فضا و آدم‌هايي در يک پس‌زمينه اجتماعي است که بايد درونمايه متن را آشکار کنند. درحقيقت خلق يک مفهوم يا به سامان‌آوردن يک پريشاني ذهني که شايد همان مفهوم انسان در اجتماع/تاريخ باشد. مفهومي که مثل هيولايي در ذهن نشسته و تنها مي‌خواهد به شکلي ساخته شود و از ذهن بيرون بيايد.

داستان در يک مجتمع مسکوني شروع مي‌شود با ساکناني از طيف‌هاي مختلف و اين مجتمع تبديل مي‌شود به بخش بزرگي از داستان. شکل‌گيري روابط اجتماعي اين آدم‌ها متاثر از فضاست و بر فضا تاثير مي‌گذارد. مجتمع جزيي از يک کل بزرگ‌تر است به‌نام شهر. با تغيير فضاي شهري تحت‌تاثير جنگ اين مجتمع معناپذير مي‌شود، چراکه در اين شرايط شبيه جزيره‌اي مدرن با ساکناني از اقشار مختلف است که در دل اين شهر آشفته قرار دارد. آيا حرکت ساکنين مجتمع و ساختار روابط به سمت از هم‌پاشيدگي بازتابي از تاثير زمان بر مکان ا‌ست يا برعکس ؟

بله. بدون ترديد وضعيت آدم‌هاي ساکن مجتمع در «دوران چرخ» بازتاب دوره و زمانه آنهاست. اين مجتمع مسکوني، يک اجتماعِ استعاري است که آثار انقلاب و بعد هم جنگ، بر مناسبات و حتي سرنوشت ساکنان آن تاثير مي‌گذارد.

تعدد شخصيت‌هاي «دوران چرخ» تبديل به عاملي دست‌وپاگير نشد؟ خلق حدودا 70 شخصيت، از نظر روحي و رواني و حتي کُنش‌هاي فردي، مستلزم يک مهندسي دقيق است، فکر مي‌کنيد در اين راستا موفق بوده‌ايد؟

در اين مورد که موفق بوده‌ام يا خير، نمي‌دانم. تلاش خود را کرده‌ام. اما اينکه شخصيت‌ها دست‌و‌پاگير بوده‌اند؟ شايد بشود گفت هدايتشان سخت بود. اما دست‌وپاگير، نه. بي‌‌‌يک تن از ‌آنها، داستان پيش نمي‌رفت. بعلاوه از زماني که به‌جز يک شخصيت، تمام آنها را به حال خود گذاشتم و کنترل‌شان نکردم، خودشان با درايت و گاه با بازيگوشي، روايت را تا انتها پيش ‌بردند.

«دوران چرخ» درعين‌حال که داستان يک فرد و خانواده ا‌ست، داستاني اجتماعي هم هست، تاثيرات يک دوره خاص تاريخي بر اجتماع و افراد و سرنوشتي که برايشان رقم مي‌خورد. مي‌خواهم از شما بپرسم همسويي يک روايت تاريخي و روايت داستاني بدون اينکه تاريخ برگُرده داستان سوار شود، شما را به نتيجه دلخواه رسانده؟

بله، رسانده و ممنون از پرسش هوشمندانه شما. طبعا اين رمان، يک رمان تاريخي يا سياسي نيست و مضامين متعدد اجتماعي و عاطفي دارد. اما رخدادها در يک دوره تاريخي مي‌گذرد. طبعا هر اتفاق داستاني، بايد زمان و مکان و خرده‌رخدادهاي معيني داشته باشد تا اسباب دراماتيک آن مهيا شود. دراماتيزه‌کردن يک رمان مهم‌ترين نقطه قوت هر اثر است و البته بار سنگين عنصر درام، بر دوش شخصيت اصلي و شخصيت‌هاي فرعي است و اين شخصيت‌ها، در يک رمان غيرتاريخي، قطعا قهرمانان تاريخي نيستند. آدم‌هايي عادي‌اند از طيف‌هاي گوناگون. بنابراين «دوران چرخ» انسان‌محور است. يک يا چند شخصيت و خانواده نمونه‌هايي فرضي هستند از نسلي که ناخواسته در معرض رخدادهايي قرار گرفت‌، آرزوهاشان بر باد رفت و شکست خورد؛ شکست در مناسبات عاطفي، آرمان‌هاي اجتماعي، انگيزه‌هاي پيشروجويانه و در فهم مدرنيته. مجموعا آنچه در يک دوران‌ خاص بر آنان احاطه داشته است. مجموعه‌اي از عوامل که قدرتمندتر از اراده آنان عمل مي‌کرده است. شايد بيتي از حافظ که سرلوحه کتاب آمده و برگرفته از يکي از پاردوکسيکال‌ترين غزليات اوست، جان کلام باشد: «مرا به بند تو دوران چرخ راضي کرد/ ولي چه سود که سررشته در رضايت تو بست» رمان طرح اين پرسش است که آيا جامعه، تاريخ، سياست و حتي وراثت، در سرنوشت فردي و اجتماعي ما دخيل است يا اراده ما؟ آيا ما بايد همچنان بر شکست‌هايمان حسرت بخوريم يا در جست‌وجوي يافتن علل آن باشيم؟

به‌عنوان نويسنده‌اي شهري‌نويس به‌‌نظرتان حاصل کار نويسندگاني که خودشان را محدود به فضاهاي بسته مي‌کنند مي‌تواند نشان از سبک زندگي اينچنيني خودشان باشد؟

منظورتان را از فضاهاي بسته و سبک زندگي نمي‌فهمم. به عبارت ديگر با نامگذاري‌ها و تفکيک‌ها مخالفم. به باور من آنچه اهميت دارد افق تفکر و تخيل است که هيچ‌مرزي نمي‌شناسد. بيشتر نويسندگان از محيط زندگي‌شان مُلهم‌اند، اما دسته‌اي نيز هستند که تجربيات زيستي مختلفي را تجربه مي‌کنند. در دوراني که ملل گوناگون دهکده جهاني با سيل مهاجرت‌ها، مدام در معرض دگرگوني فرهنگي است به سختي مي‌توان به اين دسته‌بندي‌ها تکيه کرد. علاوه بر اينها، تکثر فرهنگ شهري يا بومي هم اين مرزبندي‌ها را ناممکن مي‌کند. بعضي رئاليست‌ها، نوشتن از فضاهاي تجربه‌نشده را تقبيح مي‌کنند، اما تحولات زيستي را نبايد فراموش کرد و مهم‌تر از همه تخيل را و مخصوصا جهان‌بيني پنهان در متن را نبايد دست‌کم گرفت. جمالزاده داستاني دارد به نام «صحراي محشر». مضمون آن روز رستاخيز و برخاستن مردگان از گور است. او فضا و آدم‌هايي زنده مي‌سازد و لحني آيرونيک دارد. يا رمان «ملکوت» بهرام صادقي را در نظر بگيريد. هيچ‌کدام از اين نويسندگان تجربه مرگ داشته‌اند؟ آيا نويسندگاني مثل هدايت را مي‌توان مصداق نويسنده شهري‌ دانست يا ساعدي را نويسنده‌اي در رفت‌وآمد شهر و روستا؟! در غرب هم که مثال فراوان است. فرضا ژرژ ساند که يکي از مدرن‌ترين و پاريس‌نشين‌ترين نويسندگان زن در اوج انقلاب‌کبير فرانسه است، در دوره لويي فيليپ به دهکده‌اي مي‌رود و فضاهايي روستايي خلق مي‌کند. او را در چه طيفي مي‌توان قرار داد؟ يا نويسنده‌اي به نام اگزويه دومستر که در قرن هجده کتابي نوشت به نام «سفر به دور اتاقم» و ناقدان آن را اديسه‌اي کميک مي‌دانند بايد اتاق‌نويس دانست؟! يا نويسنده‌اي مثل ساموئل بکت را اسير فضاي بسته دانست و آثارش را متاثر از سبک زندگي او؟! اين پرسش‌ها به گمانم پاسخ‌ قطعي ندارند و باز بايد گفت همه‌چيز بستگي دارد به شرايط و تحولات زيستي و شيوه تفکر و از همه مهم‌تر تخيل.

حالا که هم تجربه نگارش داستان کوتاه را داريد و هم رمان، به‌نظرتان کدام‌يک از اين دو برايتان چالش‌‌برانگيزتر است؟ و روند نگارش و شکل‌گيري کدام‌يک برايتان لذت‌بخش‌تر است؟

داستان‌نويسي به غزل‌سرودن مي‌ماند. به حس نويسنده نزديک است و تاثيرش بر خواننده قاعدتا بايد آني باشد. فن و ظرافت يا همان تکنيک قوي‌تر مي‌طلبد. بسيار شهودي است و مثل شعر ايده‌اش ناگهان خلق مي‌شود و همان دم بايد نوشته شود وگرنه از دست مي‌رود. البته به پيرايش‌هاي چندباره نياز دارد. اما رمان، واقعا جهان ديگري است. پيرنگ و ساختن روابط علت و معلولي در آن نقش اصلي دارد و همانطور که اشاره کرديد مثل معماري يک ساختمان، مهندسي دقيق مي‌خواهد. جهان ديگري است به موازات جهاني که نويسنده و خواننده در آن زندگي مي‌کنند. بنابراين قواعد کامل يک اجتماع بر آن حاکم است و بايد آنقدر سرشار از زندگي باشد تا تاثيرها و تفسيرهاي متعددي برانگيزد. به گمانم نوشتن رمان پرمخاطره اما شکوهمند است و نوشتن داستان کوتاه لذت‌بخش. با اين توضيح که اگر حس و حساسيتي باريک و شهودي لطيف و خيالي نازک يا انديشه‌اي طُرفه در کار نباشد، نوشتن اساسا کاري بيهوده است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی