چندين و چند روز است که داستان دنبالهدار تيم فوتبال استقلال و استراماچوني، تبديل به پاورقي که نه، ستوني ثابت در روزنامهها و مجلات و رسانههاي ديداري و شنيداري و فضاي مجازي شده است. داستاني از رابطهاي با سرانجامي در ابهام! رابطهاي که يکسوي آن در ايتاليا است و سوي ديگر در ايران. آنسو يک نفر و اينسو ميليونها نفر! ماجرا از پرداخت نکردن دستمزد مرد ايتاليايي شروع شد و بعد داستان در يک چالش قابل پيشبيني تبديل شد به ناتواني در پرداخت دستمزد توسط باشگاه استقلال. هنوز خوانندهها در حال خواندن اين بخش بودند که پاي هواداران هم به داستان باز شد. آنها برروي نيمکت مربيگري هيچکسي جز استراماچوني را نميخواهند! در يک صحنه شگفت از داستان، از وزير تا وکيل مملکت بسيج ميشوند تا بهنظر هواداران تيم احترام بگذارند و به هر روشي شده آن مرد را از ايتاليا برگردانند و لباس آبي تنش کنند. اين يکي از مهيجترين بخشهاي داستان است. اينکه در جايي که نظر مردم که هيچ، نظر نماينده و وکيل و وزير هم اهميت چنداني ندارد، چنين تلاشي عجيب بهنظر ميرسد! سرانجام، داستان تبديل ميشود به يک سريال چند قسمتي که تماشاچي را هميشه در هول و ولاي ماجراهاي قسمت بعد نگه ميدارد. براي پايان سريال ميتوان دو گزينه پيشبيني کرد: يا استراماچوني پولش را ميگيرد و ميآيد و يا نميگيرد و نميآيد! اما هنوز تماشاچي به انتهاي فصل يک نرسيده است که مرد ايتاليايي فصل دوم سريال را کليد ميزند. او پولش را نميگيرد و ميگويد منتظر است تا قرارداد جديدي با تيم ببندد! و از اينسو، وزير و رئيس و همه و همه دست به دست هم ميدهند و با تغييراتي در مديريت کلان تيم، تلاش ميکنند تا زمينه را براي پايان خوش سريال آماده کنند، اما... اما آنچه اتفاق ميافتد اين است که تيم در دو مسابقه بدون سرمربي و حتي بدون مربي موقت، به زمين مسابقه ميرود. انگار انتهاي فصل دوم سريال به سمت «نه استراماچوني ميآيد، نه مربي معرفي ميکنيم» پيش ميرود. در حقيقت ورزش نيز يادآور سياست ميشود. بيتصميمي همان سياستي است که به فوتبال هم ميرسد. حتي ميتوانيم بنويسيم فوتبال ما عين سياست ماست. حتي ميتوانيم بگوييم همه چيزمان شبيه همه چيزمان است؛ فوتبال هم.