بستن

نوزده-هشتادوچهار

نوزده-هشتادوچهار
رضا فکری منتقد و داستان‌نویس

پشت قصه‌ چند خطي داستان‌هاي تمثيلي، لايه‌هاي معنايي بسياري وجود دارد و با توجه به نشانه‌هاي موجود در متن، تفسيرهاي متعددي هم مي‌توان از دلشان بيرون کشيد. درواقع داستان‌هايي از اين دست مشارکت بسياِر مخاطب را مي‌طلبد و هم اوست که به اميد رسيدن به اين زيرلايه‌ها متن را دست مي‌گيرد و در کشف معناهاي زير متن و در تفسير آن خود را سهيم مي‌کند. داستان «تله موش» نوشته محمد کشاورز نيز در ميان موقعيت‌هايي با اشارات تمثيلي بسيار، مخاطب را به چنين کند‌و‌کاوي در متن فرا‌مي‌خواند. داستان اگرچه در همين موقعيت‌ها و در احاطه‌ انبوهي از نمادها روايت مي‌شود، اما در سر و شکل ظاهري‌اش مختصات يک داستان مبتني بر واقعيت را دارا است و نويسنده اصل عدم مطابقت با واقعيت را در داستان، تا آنجا پيش نمي‌برد که تشکيکي بر غيرواقعي‌بودن شخصيت‌ها، کنش‌ها و وقايع داستاني به وجود آيد.

احمد سورانو سُسکه، مرد بلندبالا و باريک، ديکتاتور کشوري به اسم ماريانا است. خبر مرگ او، ميليون‌ها و شايد ميلياردها تماشاچي تلويزيوني را نيم‌خيز مي‌کند و همين هم بهانه‌ روايت اين داستان مي‌شود. ماريانا اگرچه جزيره‌اي کوچک است که در نقطه‌اي دورافتاده از اقيانوس آرام قرار دارد، اما خبر درگذشت رئيس اين کشور خيالي براي مردم ساير نقاط جهان هم اهميت بسيار دارد. کشوري کوچک که درگير جنگي هميشگي است و ساعتي نيست که خبري از آن به تمامي دنيا مخابره نشود. جايي که به مدد ارتباطات رسانه‌اي، صداي شليک توپ و تفنگ در هر خانه و خيابان و اداره‌اش در همه‌ جهان شنيده مي‌شود و اخبار تنش‌هاي داخلي‌اش به‌صورت آني، در سرتاسر کره خاکي پخش مي‌شود و تلويزيون و سايت‌هاي خبري آماده‌اند تا کوچک‌ترين خبرهاي اين جزيره را به گوش عالم برسانند. خبرهايي که آنچنان لحظه به لحظه و سر وقت‌اند که گويي اساسا اين کشور براي توليد خبر ايجاد شده است.

در همين نقطه اين پرسش نيز پديد مي‌آيد که آيا اساسا اين جزيره وجود خارجي دارد؟ آيا فضايي شبه‌واقع‌گرا همانند فيلم The Truman Show و تنها براي پرکردن يک برنامه‌ تلويزيوني مهيا شده است؟ آيا مانند نمايش «تله موش» آگاتا کريستي که بيش از پنجاه سال است روي صحنه مي‌رود، با اتفاقاتي از پيش تعيين شده طرف هستيم؟ آيا اين هم نمايشي است که مردم پايان آن را مي‌دانند ولي از ديدن آن خسته نمي‌شوند؟ نمايشي که بازيگران و کارگردان آن مدام تغيير مي‌کند اما صحنه همان صحنه است و نمايش همان نمايش؟ آيا اين جزيره با چنين ابعادي از ماجرا و خبر واقعا وجود دارد؟ راوي داستان شواهدي از تعلق‌داشتن آن به دنياي واقعي مي‌آورد؛ اين کشور با همه‌ کوچکي در سازمان ملل کرسي دارد و در بسياري از کشورها سفارتخانه برپا کرده است. اما اين مکان مي‌تواند مفهومي مجازي هم داشته باشد و جايي باشد که صرفا براي سرگرم‌کردن مردم پنج قاره تخيل شده، تا آنها بتوانند در آرامش کامل و به دور از آتش درگيري‌ها، پاي اخبار جزيره بنشينند و تخمه بشکنند و از اندازه متعارف، پريشان‌تر نشوند. تماشاچي‌هاي صِرفي که چنان به ديدن اين تصاوير عادت کرده‌اند که بي‌دغدغه زندگي روزمره‌شان را پي مي‌گيرند و با اطمينان از اينکه گزندي از پشت قاب شيشه‌ايِ تلويزيون به آنها نخواهد رسيد، تمامي بار هيجان خود را با شنيدن اين اتفاقات از دوش بر‌مي‌دارند. جزيره همچون جعبه‌اي است که همه‌ مصيبت‌هاي عالم را در خودش جا داده؛ پاندورايي که همه‌ پلشتي‌ها را در خودش حبس کرده است، هرچند در پسِ آن اميدي براي تمام‌شدن تيره‌روزي‌ها وجود دارد و آن اميد چيزي نيست جز به زير کشيده‌شدن ديکتاتور، گرچه با قدرتي که در قبضه‌ اوست اين امر دور و دست‌نيافتني به‌نظر مي‌آيد.

ماريانا کشوري است با مصاديق بارز ديکتاتوري که هم مي‌تواند وجود خارجي داشته باشد و هم زاييده‌ تخيل يک کارگردان تله‌تئاتر تلويزيوني باشد. مداوم و بي‌پايان‌بودن سلطه ديکتاتور در کشور ماريانا هم به اجراي بي‌پايان نمايش تله موش شباهت دارد؛ انگار هرگز نقطه‌ اتمام و سرانجامي براي هيچ‌کدام از آنها وجود ندارد.

اما پس از همه‌ اميدهايي که خبر مرگ ديکتاتور در دل مردم ايجاد مي‌کند، خبر ديگري معادلات را به هم مي‌ريزد و داستان را سويه‌ ديگري مي‌بخشد؛ احمد سورانو همچنان زنده است. گوينده‌ خبر شبکه‌ تلويزيوني ماريانا مطلقا به خبر مرگ او اشاره‌اي نمي‌کند که با توجه به شرايط پيش آمده مي‌تواند طبيعي باشد، اما در ادامه مصاحبه‌اي زنده نيز از اين ديکتاتور پخش مي‌شود که آب پاکي را روي دست همه مي‌ريزد. آيا اين مصاحبه زنده است؟ آيا بازي ديگري کارگرداني شده است؟ اشاره‌ ديکتاتور به زلزله‌اي که همان روز در ژاپن اتفاق افتاده و حرف‌هاي دبيرکل سازمان ملل درباره‌ آبراه باب‌المندب که ساعتي پيش مخابره شده، زنده‌بودن مصاحبه را تاييد مي‌کند و همه‌ ابهام‌ها را در خصوص مرگ او از ميان مي‌برد. حالا ديگر شکي وجود ندارد که او زنده است و خبر مرگش از اساس جعلي بوده است؛ شايعه‌اي ساخته‌ ذهن مسموم دشمنان خارجي. ساکنين اين جزيره‌ دوردست و همين‌طور همه‌ آنها که پاي تلويزيون نشسته‌اند، رودست بدي خورده‌اند. اينطور به‌نظر مي‌رسد که اين شايعه براي خُردکردن روحيه‌ مردم درست شده است. همه بايد بدانند که رئيس کشور ماريانا رويين‌تن است و اتفاقي برايش نخواهد افتاد.

مصاحبه‌گر مجيزگوي عاليجناب در اين گفت‌وگو چشمش به موش زير گلوي ديکتاتور است. موشي که واژه‌ها را از ته گلو به نوک زبانش مي‌رساند. اينجا بر کلمه‌ «موش» تاکيد بسياري مي‌شود. نامي که در نمايشنامه‌ آگاتا کريستي هم کليدي است. گلوي ديکتاتور گويي اين موش را به اسارت گرفته است.

در پايان مصاحبه اما ورق کاملا بر‌مي‌گردد. مصاحبه‌گر سر احمد سورانو سُسکه را نشانه مي‌رود و در برابر دوربين‌هاي پخش زنده و چشم‌هاي متحير ميليون‌ها بيننده، به او شليک مي‌کند. پيشاني‌ ديکتاتور متلاشي و غرق خون مي‌‌‌شود. موش کوچک زير گلويش حالا بي‌قرار است و در مسير گردن دراز و بي‌حرکتش بالا و پايين مي‌رود. صحنه‌ بعدي که دوربين‌ها نمايش مي‌دهند خواندن بيانيه‌ قتل ديکتاتور است درحالي که موش خون‌آلودِ گلوي ديکتاتور به دوربين زل زده است. گويي به‌دنبال گلويي ديگر است تا وظيفه انتقال کلمات را براي او به عهده بگيرد. گلويي که تله‌ موش‌هاي بسياري از اين دست است. ديکتاتور حالا به زير آمده است، اگرچه که سال‌ها بر اريکه قدرت تکيه زده بود و پايين‌آمدنش رويايي دست‌نيافتني مي‌نمود. حاکماني آنچنان قَدَر قدرت که کسي پاياني برايشان متصور نيست، در لحظه‌اي مي‌توانند همانند چائوشسکو يا موگابه به زير کشيده شوند و خود موشي ‌شوند گرفتار در تله‌اي.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی