با توجه به آنکه هنري کسينجر در اظهاراتي بيان داشته است «بسياري از ابعاد رشد و نمو چين براي آمريکا چالشبرانگيز است»، آيا ميتوان شرايط کنوني آمريکا با چين را همانند دوران جنگ سرد ميان آمريکا و شوروي سابق دانست؟
ميان چين و آمريکا زماني تنشها جدي خواهد شد که قدرت چين برابر با آمريکا باشد، يا از آمريکا جلو بزند. معمولا در چنين شرايطي به لحاظ تئوريک اصطکاک امکانپذير است. البته دو شرط مهم وجود دارد؛ اگر اصل ريگا در دستور کار سردمداران آمريکا و چين قرار گيرد دو وضعيت پيش خواهد آمد؛ الف) دام توسيديد اجرا شود. منظور از دام توسيديد آن است که دو کشور به شکل اجتناب ناپذير با يکديگر وارد درگيري نظامي خواهند شد. ب) در غيراين صورت اگر بتوانند روابط را مديريت نمايند دام چرچيل اتفاق خواهد افتاد. اين بدان معنا خواهد بود که ميان پکن-واشنگتن نوعي جنگ سرد حادث خواهد شد. دوم اما اصل ديگري نيز تحت عنوان يالتا وجود دارد که اگر آن اصل در روابط آمريکا و چين حکمفرما گردد روابط دو کشور متفاوت خواهد بود آن گونه که هنري کسينجر ميگويد. اين بدان معنا خواهد بود که چين و آمريکا هر دو يکديگر را بهعنوان دو قدرت بزرگ در نظر گرفته و روابط خودشان را بر اساس دو قدرت بزرگ تنظيم نمايند. اين تنظيم قدرت ميتواند عمدتا دو کشور را بهعنوان دو مدير براي اداره امور در سطح جهاني در نظر گيرد. اين بدان معنا خواهد بود که وقتي دو کشور چين و آمريکا به لحاظ قدرت رقيب يکديگر هستند اما ثبات در نظام بينالملل را به سود خودشان ميدانند بهعنوان مديران ثبات با يکديگر همکاري خواهند کرد. اين اتفاق تقريبا شايد نيم قرن طول بکشد تا يکي از اين دو اصل ريگا و يا اصل يالتا و اين سه رفتار دام توسيديد، دام چرچيل و يا دامي که در آن چين و آمريکا در سطح جهاني با يکديگر همکاري خواهند کرد.
با توجه به آنکه «جنيفر ويليامز» مشاور سياست خارجي مايک پنس اظهارات دونالد ترامپ را در تماس تلفني جنجالي 25 جولاي با «ولوديمير زلينسکي» رئيسجمهور اوکراين را در جلسه استيضاح در مجلس نمايندگان آمريکا «غيرمعمول» و «نامناسب» خوانده است، روند استيضاح ترامپ چه نتايج احتمالي براي انتخابات 2020 و شخص وي خواهد داشت؟
دو نکته حائز اهميت است، اول آنکه ادراک اين منازعه که ميان دموکراتها و جمهوريخواهان در جريان است ادراک مخاطبين و افکار عمومي چگونه باشد. اگر ادراک اين باشد که دونالد ترامپ بر خلاف قانون اساسي آمريکا رفتاري را انجام داده که به منافع و مصالح ملي آمريکا لطمه وارد ساخته است در آن صورت اين بازي به زيان ترامپ و تيمش و همچنين طرفدارانش رقم خواهد خورد. برعکس اگر ادراک آنها اين باشد که اين يک دام و توطئهاي است که ترامپ را از ادامه رياست جمهوري باز بدارند ممکن است در افزايش گرايش به ترامپ موثر واقع شوند و ترامپ بتواند دستاوردهاي بيشتري را براي خود دست و پا نمايد. نکته دوم آن است که اين مساله به قدرت تيم جمهوريخواه و تيم دموکرات بستگي دارد که تا چه ميزان بتوانند ديدگاه خودشان را به جامعه آمريکا القا نمايند. اين موضوع نيز در جهتگيري مردم آمريکا نقش خواهد داشت. يعني اگر دموکراتها بتوانند براساس ادلهاي متقن و همچنين مصاحبهها و گزارشهايي که تهيه ميکنند، افکار عمومي آمريکا را قانع نمايند که کار ترامپ کار ناشايست و سوءاستفاده از موقعيت خود بوده است، بدون ترديد ترامپ انتخابات رياست جمهوري آينده را از دست خواهد داد. اما اگر بالعکس تيم ترامپ بتواند با بازيهاي نمايشي ادراک رايدهندگان آمريکايي را شکل دهد و همچنين بتوانند اين تصور را به وجود آورند که تلاش دموکراتها يک تلاش انتخاباتي و تبليغاتي به منظور به زير کشاندن دونالد ترامپ است در آن صورت ممکن است نتيجه عکسي حاصل گردد به اين معنا که افکار عمومي در آمريکا در حقيقت دموکراتها مورد سرزنش و نکوهش قرار دهند در نتيجه اين برداشت را در ذهن افکار عمومي در آمريکا به وجود آورند که آنها سعي داشتهاند تا منافع حزبي و گروهي را در چارچوب به انحراف کشاندن افکار عمومي در غالب تلاش ترامپ به منظور خيانت به آرمان مردم آمريکا شکل دهند. اين در حالي است که اقدام خلاف قانون ترامپ غيرقابل انکار است.
با توجه به آنکه فارينپاليسي گزارش داده که دولت ترامپ از ژاپن خواسته تا بعد از انقضاي توافق نظامي کنوني در مارس 2012 پرداختي ساليانه براي استقرار 54هزار نظامي آمريکايي در ژاپن را چهار برابر کرده و از ميزان 2ميليارد دلار به 8ميليارد دلار افزايش دهد. مشخصا آمريکا از حضور در منطقه شرق آسيا و همچنين اخاذي از کشورهاي اين منطقه چه اهدافي را دنبال ميکند؟
ترامپ سه کار را انجام ميدهد، اول ايجاد ترس در ميان کشورهاي منطقه شرق آسيا و در نتيجه ايجاد ضرورت براي حضور نظامي ايالات متحده آمريکا است در نتيجه آمريکاييها از اين طريق در درجه اول بهدنبال آن است تا رقبايش را در منطقه تحت فشار قرار دهد و در درجه دوم از طرفدارانش منافع مادي طلب مينمايد. هدف استراتژيک ترامپ آن است که رقباي ايالات متحده را در قلمروي سرزميني خودشان (منظور چين در منطقه شرق آسيا) را سعي ميکنند از طريق ائتلافسازي و همچنين استقرار نيروهاي نظامي، رقيب آينده خودشان يعني چين را مهار نمايند. از سوي ديگر با توجه به آنکه کشورهاي اين منطقه همانند ژاپن، تايوان و کره جنوبي نگران آينده خودشان هستند لذا اين کشورها حاضر هستند تا هر قيمتي را به منظور حفظ امنيت خودشان بپردازند. آمريکا هم اهداف استراتژيکش را پيش ميبرد و هم اهداف تاکيتکي اش را که همانا کسب منافع مادي است را دنبال ميکند. ژاپن سه مشکل مهم در منطقه خود دارد. اول، اختلافاتي است که از قديمالايام با چين داشته است. ژاپن نگران آن است که آن اختلافات و زمينههاي درگيري تاريخيشان مجددا سربيرون آورد و چين در جهت جبران حقارتهاي گذشتهاش برآيد. دوم، مشکل ژاپن مشکل کره شمالي است بر اين مبنا که کره شمالي با ژاپن اختلافات ديرينهاي بهدليل تجاوزات گذشته ژاپنيها به شبه جزيره کره دارند. همچنين اختلافات دريايي هم در درياي چين شرقي دارند. سومين مساله ژاپن با روسيه درباره جزاير کوريل است. اين سه زمينه نگرانيهاي جدي را در ژاپن به وجود آورده است. آمريکاييها از اين پيشينههاي تاريخي تلخ سوءاستفاده ميکنند تا اختلاف، رقابت و درگيري را در ميان ژاپن و ساير کشورها دامن بزنند. هدف آمريکا سوءاستفاده از توانمندي ديگران براي مهار رقيب آينده خودشان يعني چين هستند. همچنين هدف ديگر آمريکاييها بهرهبرداريهاي کوتاهمدت در شکل دريافت هزينههاي امنيتي از ژاپن هستند. به همين دليل است که بسياري از هزينههاي نظامي که آمريکاييها براي مهار چين انجام ميدهد توسط همين کشورهاي منطقه دريافت ميگردد. بهعنوان مثال طرح TMD که يک گونه منطقهاي از طرح سپر دفاع موشکي آمريکاست در منطقه شرق آسيا به کمک ژاپن، کره جنوبي و تايوان اجرا مينمايند. اين طرحها با هزينههاي کشورهاي منطقه شرق آسيا انجام شده است اما هدف اصلي اين طرحها پيشبرد اهداف و منافع استراتژيک آمريکاييها در عرصه جهاني است. آمريکاييها هيچ گام صلحآميزي را در منطقه بر نداشتهاند. با بررسي مسائل سياسي و امنيتي در منطقه شرق آسيا مشاهده ميشود در هيچجا هيچ ابتکار صلحي از سوي ايالات متحده آمريکا در منطقه مشاهده نميشود. شايد تصور شود که تلاش آمريکاييها براي صلح و يا به اصطلاح مذاکره با کره شمالي يک ابتکار صلحآميز در منطقه شرق و جنوب شرق آسيا باشد اما واقعيت آن است که آمريکاييها سعي دارند تا از اين طريق کشورهاي استراتژيکي همانند کره شمالي و ميانمار که در آغوش چين قرار دارند اين کشورها را از پکن جدا نمايند. به عبارت ديگر حتي ابتکارات آمريکا در جهت مهار چين به وقوع ميپيوندد.
با توجه به آنکه رئيس ستاد کارکنان نيروي هوايي آمريکا در اظهاراتي ضدايراني مدعي شد «کشورهاي عربي بايد بر سر تفاوتهايشان به توافق رسيده و در موقعيت افزايش تنشها در ارتباط با ايران، قواي نظاميشان را متحد سازند»، آمريکاييها از کوبيدن بر طبل ايرانهراسي چه اهدافي را دنبال ميکنند؟
رفتار و استراتژي ايالات متحده در خاورميانه در چارچوب تئوري آشوب هدايت شده تنظيم شده است. زماني که تئوري آشوب هدايت شده در دستور کار آمريکاييها باشد قاعدتا از هرگونه حرکت ثبات بخش در منطقه جلوگيري ميکنند. مشاهده ميشود وقتي ايران از ابتکار صلح هرمز سخن ميگويد آمريکاييها دقيقا در نقطه مقابل اين ابتکار قرار ميگيرند. به اين معنا که کشورهاي حوزه خليج فارس توانمنديهاي نظامي خودشان را عليه ايران هماهنگ نمايند. اين مساله بهطور مشخص نشان ميدهد آمريکاييها بهدنبال بيثباتي در منطقه هستند. دليل آن نيز اين است که هر چه منطقه خاورميانه بيثبات باشد انرژي کشورهاي منطقه در مقابل يکديگر به هدر ميرود. وقتي در خاورميانه انرژيها و توانمنديها تضعيف گردد در آن سوي منطقه خاورميانه رژيم نامشروع صهيونيستي بهدنبال اهدافش خواهد بود. تضعيف کشورهاي خاورميانه که عمدتا مسلمان نيز هستند به وسيله خود کشورهاي مسلمان موجب تقويت رژيمهايي ميشود که در تعارض بنيادين با منطقه قرار دارند. در نتيجه اظهارات مقامات آمريکايي در اين راستا قابل ارزيابي است.
چگونه برخي از کشورهاي حاشيه خليج فارس حاضر ميشوند در زمين غيرقابل اعتماد آمريکاييها، آن هم در يک بازي از پيش باخته وارد شوند؟
در عرصه روابط بينالملل کشورها نسبت به يکديگر بياعتماد هستند در نتيجه آنها به بدترين سناريوها ميانديشند. آمريکاييها در چهار دهه گذشته و همچنين رسانههاي غربي و متاثر از آن در برخي از کشورهاي منطقه سياست ايرانهراسي را در دستور کارشان قرار دادهاند. اين رسوبات ذهني همواره نوعي نگراني را نسبت به ايران در برخي از کشورهاي منطقه فراگرفته است. به خصوص آنکه اين کشورها کوچک هستند و براي تامين امنيت خودشان وابسته به قدرتهاي فرامنطقهاي ميشوند. برچيدن سوءظنهاي ساخته شده در ذهن سردمداران برخي از کشورهاي عربي منطقه کمي زمان بر است. برعکس تحريکپذيري آنها توسط آمريکاييها بسيار بالاست و آمريکا از اين وضعيت سوءاستفاده ميکند. به همين دليل کمي دشوار است تا بتوان ذهنيت سردمداران برخي از کشورهاي منطقه را که ساخته و پرداخته کشورهاي غربي بوده را اصلاح نمود. اعتمادسازي ميان ايران و کشورهاي منطقه در ابتداي کار نيازمند گامهاي نمادين است که بايد برداشته شود. در حال حاضر آمريکاييها از دشمنيهايي که در گذشته ساختهاند استفاده ميکنند و مانع از آن ميشوند که کشورهاي منطقه فرصت پيدا کنند و به سمت دوستي و گسترش روابط با يکديگر حرکت نمايند. مدل روابط ايران و عمان بسيار خوب براي کشورهاي منطقه است تا بر اين اساس کشورهاي منطقه بتوانند روابط صلح آميزي را در روابط خودشان ايجاد نمايند.
با توجه به آنکه يکي از مقامات آمريکايي در مصاحبهاي معترف شده که «ذخيره ارزي سعوديها کمتر از 500ميليارد دلار است و در حال حاضر کسري بودجه اين کشور با توجه به قيمت نفت هر سال از 40 تا 60ميليارد دلار است. واقعيت اين است که ثروت عربستان سعودي به تدريج در حال از بين رفتن است»، با توجه به چنين پيشبيني از سوي اين مقام پيشين آمريکايي، چه آيندهاي را ميتوان براي عربستان متصور بود؟
دو مساله در اينجا ميتواند مطرح باشد. اول، نگاه عربستان سعودي به توسعه است. هر توسعهاي نيازمند انباشت ثروت است. يک چشمانداز اگر بخواهد محقق شود همانند برنامه تخيلي 2030 محمد بن سلمان، اين چشمانداز نيازمند هم منابع داخلي بسيار فراوان بوده و هم نيازمند جذب سرمايهگذاري خارجي است. دوم، اينکه عربستان در زماني که چنين چشماندازي را ترسيم ميکند که به شدت درگير مناطق پيراموني خود است. به عبارت ديگر هر آنچه که قرار است صرف توسعه عربستان سعودي شود صرف درگيري و منازعه ميشودد. اين مساله ميتواند براي آمريکاييها نگرانکننده باشد. البته از دو جهت در درجه اول، آمريکاييها يک عربستان سياسي و امنيتي ميخواهند و نه يک عربستان اقتصادي و تجاري را و در درجه دوم، اگر عربستان به سمت توسعه حرکت نمايد مانع از آن خواهد بود تا عربستان بهدنبال ايفاي نقشهاي سياسي و امنيتي در چارچوب استراتژي ايالات متحده آمريکا باشد. آمريکا در حقيقت شرايط عربستان را مطابق با منافع ملي آمريکا و نه منافع مردم عربستان تفسير و هدايت ميکند. اگر عربستان به شکل واقعي بهدنبال پيشرفت و توسعه ميباشد بيش از هر چيز نيازمند يک محيط پيراموني آرام است. حال اين بر عهده عربستان است که در چارچوب منافعش چه استراتژي را اتخاذ نمايد. بهگونهاي که يک استراتژي اقتصادي و تجاري را در پيش گيرد يا يک استراتژي سياسي و امنيتي تحت تاثير آمريکاييها را.