رضا جولايي نويسنده رمان «سوقصد به ذات همايوني» و آثار ديگري چون «جامه به خوناب» (برنده لوح زرين و گواهي افتخار بهترين مجموعهداستان بعد از انقلاب) و «سيماب و کيمياي جان» (برنده تنديس جشنواره ادبي اصفهان و برنده جايزه تقديري مهرگان) مميزي را عاملي بازدارنده براي نويسنده ميداند و بدتر از آن، مميزي سليقهاي را؛ «سليقهاي» که رضا جولايي از آن سخن ميگويد تسري پيدا کرده در خودسانسوري نويسنده که نميداند چه بايد بنويسد: «خودم را به نحو وحشتناكي سانسور ميكنم. باور كنيد از من هيچنمانده جز يك قلم. براي همين هيچكس مرا نميبيند، هيچكس صداي مرا نميشنود، حتي سايه خودم را هم نميبينم. همه اندامهاي نويسنده محو شدهاند. فقط قلمي مانده كه دارد مينويسد و مينويسد و اينگاه ترسناك است. قلمي كه خود به خود صفحات را پر ميكند.»
فرخنده آقايي نويسنده رمان «از شيطان آموخت و سوزاند» (برنده جايزه انجمن منتقدان و مطبوعات) و مجموعهداستان «راز کوچک» (برنده جايزه ادبي قلم زرين بهعنوان بهترين مجموعهداستان سال 72 و جايزه بيست سال داستاننويسي بهعنوان يکي از بهترين آثار داستاني پس از انقلاب سال 77)، مميزي را بختکي توصيف ميکند که نويسنده ايراني را رها نميکند و بههرحال خِفت او را ميگيرد. اگر نه در هوشياري، در خواب. براي عده زيادي نان و آب دارد و نميتوانند از آن بگذرند. تا مجوز کتابي صادر شود دهها نفر در وزارت از قِبل آن ارتزاق ميکنند و روزگاري دارند. البته زندگي کارمندي است. مامور هستند و معذور، ولي گاهي بهجاي کلاه، سَر ميآورند. براي خودشان لشکري هستند و کوتاه نميآيند. بيشتر روابط و ضوابط در اين چنددهه اخير تغيير کرد، به غيراز اين مورد که آقايان کوتاه نميآيند.
بلقيس سليماني نويسنده رمان «بازي آخر بانو» که براي آن برنده جايزه مهرگان ادب و جايزه ادبي اصفهان شده، از سانسور کتابهايش با ذکر اينکه در زمانه ترس و نگراني، الاهگان هنر خاموش هستند، ميگويد: «بله كتابهاي من هم سانسور شدهاند، گاهي چانهزني كردهام و گاهي به موارد اصلاحي تن دادهام. حقيقت اين است كه مميزي بلاي خانمانسوزي است براي نويسندهجماعت. او را در يک اضطراب دائمي قرار ميدهد و چشمه خلاقيت را ميخشكاند.» سليماني راه مقاله با سانسور را مقطعي ميداند و ميگويد: «يک راه هم نويسندگان ما آزمودند که قابل تأمل است. در سالهاي دهه پُر يأس سي بعد از کودتاي 28 مرداد، بسياري از نويسندگان ما به نوشتههاي تمثيلي روي آوردند که، درواقع بهنوعي دورزدن سانسور بود. اما حقيقت اين است که آن آثار درخشان و قابل اعتنا نبودند، مثل «نونوالقلم» آلاحمد که ابدا به پاي «مدير مدرسه» نميرسد.» سليماني از تندادن نويسنده به خودسانسوري با لفط «بازي ميكنم» استفاده ميکند و ميگويد: «از طريق بازي با فرم، با استعاره، با تمثيل سعي ميكنم از چنگال سانسور بگريزم. با اينهمه گاهي كاملا آگاهانه خودسانسوري ميكنم، حالا بعد از سيزده جلد كتاب منتشرشده، ميدانم، آقايان كجا خنجر ميكشند و من قبل از آنكه آنها خنجر بكشند خودم پاككُن برميدارم. اين سرنوشت رقتبارِ نويسنده جهان سومي است كه خودش، خودش را ميكُشد، قبل از اينكه ديگران او را بكُشند.»
مجيد قيصري نويسنده آثاري چون «ضيافت به صرف گلوله» (برنده جايزه پکا)، «باغ تلو» (برنده جايزه مهرگان ادب) و «گوساله سرگردان» (برنده جايزه ادبي اصفهان) درباره اينکه هنگام نوشتن چطور از خطوط قرمز عبور ميکند مينويسد: «خط قرمز يا مميزي براي نويسنده و در شرايط کلي براي هنرمندي که در اين ديار زيست ميکند امري دروني شده، ديگر نيازي نيست که بهخودش يادآوري کند که کجا و کي وارد خط قرمز شده. جامعه و نهادهاي مربوطه در طي ساليان با چنان تاکيدي اين مطلب را به گوش هنرمند (از فرودسي بگيريد تا علي حاتمي و...) خواندهاند که سخت فراموش شود.»
محمود حسينيزاد بهعنوان مترجم و داستاننويس که آثاري چون «بيست زخم کاري» و «آسمان خيس» را درکارنامهاش دارد، همچنين تجربه زيست در کشورهاي اروپايي و حضور در نمايشگاه کتاب فرانکفورت، ميگويد: «فکر ميکنم اگر همين فردا بگويند مميزي وجود ندارد، ممکن است دوسهباري منِ نويسنده تندوتيز بنويسم، بعد عطش آن ميخوابد و تمام ميشود و ما برميگرديم به ادبيات. ادبيات نه پوستر است و نه پلاکاردي که همه سياسي بنويسيم. پورنوگرافي هم امر ديگري است. ادبيات، ادبيات است. پس اگر دست من باشد رسما آن را آزاد ميکنم و سعي ميکنيم ادبيات به معناي واقعي آن خلق کنيم. گرچه در کُل که ببينيم ادبيات ما، در طول صدها سال با سانسور دست به گريبان بوده است. يکجورهايي در خاطره تاريخي ما سانسور هست. من موافق اين هستم که کلا برداشته شود تا به سمت يک ادبيات درستوحسابي برويم...»
با همه آنچه گفته شد، آيا بهراستي مميزي ميتواند زندگي نويسنده يا مترجمي را دگرگون کند؟