گابريل گارسيا مارکز جايي ميگويد: ارنست همينگوي به ما ياد داد داستان کوتاه مثل کوه يخ است. آنچه داستان بر آن استوار شده است را قرار نيست ببينيم. همه افکار و تحقيقات، مواد خامي است که نويسنده جمع کرده. اما مستقيما در داستان به کار نگرفته است. بله! همينگوي به ما بسيار ميآموزد و حتي يادت ميدهد که چطور به گربهاي که از پيچ خيابان ميگذرد نگاه کني و تحسينش کني!
داريوش احمدي را با دو مجموعهداستان «خانه کوچک ما» و «به مگزي خوش آمديد» ميشناسيم. نويسنده جنوبي که اقليم و جغرافيا در کارهايش حرف اول را ميزند. جغرافيايي برگرفته از گرما و شرجي و هواي تبدار و مردماني خونگرم. مکان وقوع بيشتر داستانهاي او در مسجدسليمان و ديگر شهرهاي خوزستان است؛ شهرهايي که بعضا با تاريخ معاصر ما گره خوردهاند. مسجدسليماني که بيش از هر چيز ما را به ياد آن ماده سياه بدبو مياندازد. ماده سياه بدبويي که نفت نام دارد و نفت يعني ثروت! اما اين يک روي سکه است و روي ديگر نفت، سياهبختي و فقر مردمان اين سرزمين است! مردماني که روي گنج نشستهاند و به نان شبشان محتاج هستند و اين درونمايه اصلي کارهاي داريوش احمدي است. در داستانهاي او ردپاي داستاننويساني مانند غلامحسين ساعدي، احمد محمود و... ديده ميشود. نگاه و روايتي که احمد محمود به اقليم جنوب داشت و استفاده داستاني از آن، شايد بزرگترين تاثير محمود بر داريوش احمدي باشد. استفاده از عناصر و اِلمانهايي که مشتمل بر موجودات تخيلي، وهمآلود و افسانهاي هستند هم در اين داستانها بسيار به چشم ميآيد و اين نکته تاثيرپذيري نويسنده از غلامحسين ساعدي را به وضوح نشان ميدهد. براي «اجنهها» يا داستان «جاني گيتار» با استفاده از عنصر وهم و ترس، مخاطب را به دنياي سايهها و اشباح و اجنه ميکشاند. ترسي خزنده که ناخودآگاه به وجود مخاطب راه پيدا ميکند. در برخي داستانها گاهي مرز وهم و ترس و واقعيت درهم ميآميزد و اين عامل باعث شده که بعضي داستانها تا مرز يک داستان سوررئال جادويي هم پيش بروند. براي نمونه دو داستان «به داري بگو خيلي نامردي» و «طلسم» از جمله اين داستانها هستند. مجموعهداستان «خانه کوچک» نخستين اثرمنتشرشده داريوش احمدي است که موفقيت چشمگيري را برايش به ارمغان آورد. اين مجموعه مشتمل بر دوازده داستان کوتاه است. درونمايه اين داستانها آدمهايي است که فقر و نداري آنها را به مرز نابودي کشانده است. درواقع فقر و سفره خالي، يکي از درونمايههاي اصلي داستانهاي اين نويسنده به شمار ميآيد.
عنصر ديگري که در اين داستانها به چشم ميآيد سرگشتگي و ناکامي برخي شخصيتها است. در داستانهاي «خانه کوچک ما» ميتوان اين عنصر را در داستانهايي مانند در «غروب پريدهرنگ» به وضوح ديد. آدمهاي دست از دنياشستهاي که گوشهاي نشستهاند و بهطور دائم خاطراتشان را مرور ميکنند. خاطرهبازي شخصيت اصلي در اين داستان حرف اول را ميزند.
نويسنده در برخي داستانها به زندگي روشنفکراني پرداخته که لابهلاي صفحههاي کتابها و تنهاييهاي خداگون و دود سيگارشان گير افتادهاند. داستان «در شبي تاريک» اگرچه به سه راهزن پرداخته است اما اين راهزنها زياده از حد روشنفکرند و حرفهايشان شبيه فيلسوفها است و همين عامل باورپذيري آن را زير سوال برده است. گويي نويسنده از هر موقعيتي استفاده کرده تا از قشر روشنفکر بربادرفته ساليان و دهههاي پيش حرف بزند!
داريوش احمدي در داستان «چه دنيايي بود» به آدمهايي پرداخته که دائم حسرت گذشته را ميخورند. گذشتهاي که ديگر رفته و هرگز هم باز نخواهد گشت. روزهاي درخشان و روشني که رفتند و تنها خاطرهاي از آنها باقي مانده است!
در مجموعهداستان «به مگزي خوش آمديد» که تازهترين اثر منتشرشده داريوش احمدي است، باز هم نگاه نويسنده به جهان از همان دريچه هميشگي است؛ دريچهاي که از آن به جهان نگاه ميکند جهاني است از ترسها، سرخوردگيها و ياسها که براي آدمهايش گويي جز مرگ چارهاي ديگر نيست. دنيايي که مرز خيال و واقعيت در آن بسيار نازک است و در يک آن اشباح و اجنه و ارواح به جهان زندگان باز ميگردند. درواقع تمام عناصري که در مجموعهداستان پيشين نويسنده يعني «خانه کوچک ما» برشمرده شد، در اين مجموعه هم حضوري پررنگ دارند. در داستان «خداي خفته» که پيرمردي در بستر بيماري است و شبها شبح همسرش شازا را ميبيند. پيرمردي نيمهفلج که مرگ را به انتظار نشسته است، اما عاليجناب مرگ نزول اجلال نميکند و بالاخره در شبي مرموز... يا در داستان «به رنگ روزهاي خوش» دوباره ما شاهد همان حسرتبردن به گذشته هستيم. راوي يک زن ديوانه است. البته ديوانهاي که از صد عاقل هم عاقلتر است. شعر «دير است گاليا» را ميخواند و دکترها و پرستارها را دست مياندازد. از پاپاخ سگ عزاداران بيل ميگويد. از ربهکا و گوژپشت نتردام حرف ميزند. انگار نويسنده به عمد ميخواهد تنهايي روشنفکر را در جامعه و وطن خودش به رخ بکشد. جامعهاي که از ديوانهخانه چيزي کم ندارد و روشنفکري که در اين دارالمجانين به دام افتاده است و نه راه پيش دارد و نه راه پس!
در داستانها نويسنده گاهي جسته و گريخته به کتابسوزيهاي اواخر دهه پنجاه اشاره ميکند. مادراني که از ترس اينکه مبادا سروکار عزيزانشان به زندان و حبس و چوبه دار بيفتد، کتابها را دستهدسته در آتش ميريزند و کتابها طعمه حريق ميشوند و تمام. داستان «به مگزي خوش آمديد» به روايت مردي ميپردازد که کتابي را به دوستش الياس ميدهد و با اين کار، وسواسي عجيب به جانش ميافتد. کتابهايي که از بس در دخمههاي تنگ و تاريک بودهاند نم و نا و موريانه برداشتهاند.
اما نويسنده در داستان «پنجشنبه سگي» انگار قصد جان مخاطبش را دارد. يک داستان تکاندهنده درباره زندگي زني بدنام که از اين راه روزگار ميگذراند. در سه داستان «جمالپور و نشمهاش»، «شام آخر» و «محفلهاي شبانه»، نويسنده دوباره به سراغ کانکسهاي شرکتي ميرود. فضاهاي کارگري و کانکسهايي که در بيابانهاي داغ و کوههاي سر به فلککشيده کار گذاشته شدهاند و اطرافشان پر از بولدوزرهاي زردرنگ و کاميونها و بشکههاي خالي روغن و موتور برقهاي خراب است. سير داستانهاي داريوش احمدي معمولا خطي است و قصه در آنها پررنگ است. لحني صميمي که شاخصه نثر نويسنده است. نثر خوشخوان و شيريني که مخاطب از خواندنشان لذت ميبرد و در مکانهايي خودش را ميبيند که هيچوقت تجربهاش نکرده است و شايد هيچوقت هم تجربه نکند. استفاده از لغات و اصطلاحات بومي و محلي مانند آل برده، به اين قيافه ژيلش نگاه نکن و... هم بر شيريني روايتها افزوده است.شخصيتهاي داستاني نويسنده عموما روشنفکران ورشکسته و آدمهاي نداري هستند که آه ندارند تا با ناله سودا کنند. آدمهاي تنهايي که شايد مرگ تنها راه رهايي آنها باشد، اما مرگ هم دريچه خودش را به روي آنها بسته و آنها را رها کرده است. در اين شرايط طاقتفرسا که مرگ رستگاري است و زندگي مرداب متعفني که انسانها را به سخره ميگيرد...
با همه نقاط درخشان هر دو مجموعهداستان، نکته مهم و قابل بحث اين است که نويسنده در مجموعه دوم به نوعي به تکرار خودش پرداخته است. تکرار درونمايهها، فضا، شخصيتها و... ممکن است اين داستانها را با ريسک تکراريبودن همراه کند، و اين تکرار که اگر باز هم رخ بدهد شايد چندان باب طبع مخاطب نباشد!