بستن

از اینجا تا ابدیت

از اینجا تا ابدیت
سعیده امین‌زاده منتقد و داستان‌نویس

يوگني وادالازکين در داستان‌هايش همواره بر کاوش در فرهنگ روسيه، مرور آن براي روس‌زبان‌ها و شناساندن آن به تمامي جهان تمرکز داشته است. او بيش از آنکه بر اتفاقات عمده‌ تاريخي از جمله انقلاب‌ها و جنگ‌ها تامل کند، بر زندگي روزمره‌ مردم روسيه که در زيرمتن جريان‌هاي اصلي مي‌گذرد، متمرکز بوده است. عادات معمول زندگي، نوستالژي‌ها، مراسم و آيين‌هايي که ممکن است کوچک و کم‌اهميت به‌نظر برسند، همواره دستمايه‌ داستان‌پردازي‌هاي او بوده‌اند. داستان کوتاه «لهجه روسي» نيز بر مبناي توجه به چنين ظرايفي در فرهنگ روسي نوشته شده است.

مارتا، معلم زبان آلماني و يوري، دانشجوي روسي، دو شخصيت اصلي داستان کوتاه «لهجه روسي» هستند که در يک کلاس زبان آلماني و در مونيخ باهم روبه‌رو مي‌شوند. مارتا به‌عنوان يک آلماني بر عادات و شئونات فرهنگي خود پافشاري مي‌کند و يوري نيز بر حفظ قواعد و هنجارهاي پذيرفته‌شده در وطن خود، روسيه، اصرار مي‌ورزد و درواقع داستان بر محور تقابل ميان اين دو فرهنگ کاملا متفاوت شکل مي‌گيرد.

مارتا هميشه نام يوري را که شاگرد کلاس زبان آلماني اوست، بدون اداي بخش پاياني آن صدا مي‌کند و قادر نيست «چيليابينسک» را که اسم شهري است که يوري در آن زندگي مي‌کرده، به‌طور کامل بيان کند. يوري براي آموختن زبان آلماني مقاومت نشان مي‌دهد. او به هيچ‌عنوان حاضر نيست لهجه‌ روسي خود را کنار بگذارد و با لهجه‌ آلماني کلمات را ادا کند. اين مساله حساسيت مارتا را برمي‌انگيزد و مدام در حضور شاگردان ديگر کلاس تلاش مي‌کند او را به تغيير لهجه‌اش وادار کند. موضوعي که دستمايه‌ تمسخر بقيه‌ شاگردان کلاس مي‌شود.

اما رويارويي اصلي مارتا و يوري، به‌عنوان نماينده‌هاي دو فرهنگ متفاوت، زماني رقم مي‌خورد که مسيرهاي‌شان يکي مي‌شود. بااين‌حال يوري از قسمت‌هاي تاريک پارک عبور مي‌کند و مارتا از قسمت‌هاي روشن مي‌گذرد. وقتي مارتا علت اين رفتار يوري را مي‌پرسد، او در پاسخ عادت روس‌ها را در جلب خطر و دوري از محيط آرام و امن به رخ مارتا مي‌کشد. در گفت‌وگوهاي طي اين مسير مشترک است که مدام تفاوت‌هاي اين دو فرهنگ مطرح مي‌شود و سويه‌هاي متضاد دو فرهنگ خود را نشان مي‌دهد. يوري از باز‌وبسته‌کردن اسلحه کلاشينکف در يک زمان بسيار کوتاه در ارتش روسيه مي‌گويد. اين براي مارتا عجيب است که اصلا چرا تفنگ را باز مي‌کنند و مي‌بندند! يوري از کم‌اهميت‌بودن نقش پليس در برخورد با جرائم در روسيه و وارد عمل‌شدن مردم عادي براي مقابله با مجرمان مي‌گويد. مارتا اما بر نقش پليس آلمان در چنين چالش‌هايي تاکيد مي‌کند. حتي اتفاقات مهم تاريخي از جمله جنگ استقلال باواريا در نظر اين دو، تعبير و تفسيرهاي متفاوتي دارد.

همراهي مارتا و يوري در راه بازگشت به خانه پس از مدتي هر دو را نسبت به اختلاف‌هاي فرهنگي و اجتماعي‌شان منعطف و پذيرا مي‌کند. يوري کم‌کم کلمات آلماني بيشتري ياد مي‌گيرد و لهجه‌ روسي‌اش به تدريج محو مي‌شود. حتي وقتي مارتا به او پيشنهاد تعميد مي‌دهد، به راحتي مي‌پذيرد. مارتا ترجيح مي‌دهد از مسير تاريکي که او مي‌رفته دوچرخه‌اش را براند. انگار به نوعي عادت‌هاي آنها باهم عوض مي‌شود.

برخورد آنها با دو دزد در تاريکي پارک، نقطه‌ عطف اين تبادل فرهنگي است. هر دو پس از سپردن پول و گوشي همراه‌شان به دزدها، نتيجه مي‌گيرند که بايد سراغ پليس رفت و برخورد مستقيم با مجرم را کار خطرناکي مي‌دانند. درواقع وادالازکين رسيدن به تفاهم ميان فرهنگ‌هاي متفاوت و امتزاج فرهنگي را در پس همين اتفاقات و برخوردهاي ساده و به‌نظر کوچک و کم‌اهميت مي‌بيند. اتفاقاتي که از دو انسان با ويژگي‌هاي متضاد فرهنگي و در دو گوشه متفاوت جغرافيايي، دو شريک هم‌پايه و همراه براي يک عمر زندگي مي‌سازد، همان‌گونه که با مارتا و يوري چنين مي‌کند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی