اين روزها فلافل محبوبترين غذاي ايرانيهاست. مصرف سرانه گوشت قرمز ايرانيان چهل درصد کاهش داشته و الان ما يک سوم کشورهاي پيشرفته، گوشت قرمز ميخوريم و طبعا اين مسأله هيچ ارتباطي به قيمت گوشت ندارد و کارشناسان دو دليل عمده را براي اين قضيه شناسايي کردهاند. اول اهميت زياد ايرانيان به سلامت و کاهش کلسترول خون، و دوم تغيير سليقه ايرانيان به اينصورت که ديگر استيک و کباب و باقاليپلو با گوشت جذابيتي براي ما ندارد و فلافل مسحور و محصورمان کرده. محققان ميگويند اين تغيير سليقه (و احترام به گاو و محکوم کردنِ کشتارِ آنها) بيشتر در طبقه متوسط به پايينِ جامعه ديده ميشود (که البته 96 درصد ايرانيها را شامل ميشود!) البته هنوز عدهاي خاکبر سر وجود دارند که با وجوديکه جزو چهار درصد مرفه جامعه نيستند، اما هنوز گوشت دوست دارند. مونا، همسر سيروس يکي از اينها بود.
سيروس خيلي همسرش را دوست داشت... هميشه ميگفت «آقا شما به چايي هم کممحلي کني سرد ميشه چه برسه به زن! زن مثل گلي ميمونه که اگه بهش نرسي، زارت پژمرده ميشه ميافته!» سيروس تمام تلاشش را ميکرد که شوهر خوبي باشد اما از پسِ هزينههاي زندگي و تورم برنميآمد و به همين علت بود که همسرش مونا او را دوست نداشت.
مونا احساس ميکرد زندگياش دارد به پاي بيعرضگيهاي سيروس هدر ميشود. سيروس بهنوعي زمينخوار بود... نه از آن زمينخوارهاي پولدار... طفلک هي زمين ميخورد... دست به هر کاري ميزد، با شکست روبرو ميشد. يعني از بانه هم که جنس مياورد، ميآمد ميديد توي مولوي همان جنس را دارند نصفِ قيمت ميفروشند... سي سال زندگي کرده بود و براي تنوع، يکبار هم خوششانسي نياورده بود. بچه که بود، در مدرسه بقيه جلوي پايش جفتک ميانداختند و او زمين ميخورد. بعد از نمره انضباطِ سيروس کم ميکردند که چرا باعث بينظمي مدرسه هستي؟! پدرش، سيامک هم بدشانس بود. کارگر ساختمان بود و مثل هر ايراني ديگري هميشه تعريف ميکرد که خانواده آنها روزگاري خان بودند ولي عمويش سر پدرش گول ماليده بود و زمينها را بالا کشيده بود و تنها زمين باقيمانده را هم مثل بقيه ايرانيها مفت فروخته بود و بهمحض فروش زمين، ناگهان قيمت ملک 63 برابر شده بود و خر بيار اشکارو پاک کن! در منزل سيروساينا هيچ وسيلهاي تحت هيچ شرايطي بيرون ريخته نميشد، سيامک ميگفت: «همين روزها چنان بحراني مملکت رو فرا ميگيره که قحطي ميشه و همين ضايعات زندگي ما رو نجات ميده.»
آن روزي که هدفمندي يارانهها آغاز شد، سيروس رفت چهل کارتن سوپ گالينابلانکا خريد و گفت: «اينو ميگن خوشعقلي..... چند وقت ديگه همينم گيرمون نمياد.... وقتي ملت دارن از گرسنگي ميميرن، ما براي شام و ناهارمون سوپ داريم که بخوريم!» واکنش مونا به کارهاي سيروس چيزي جز اشک ريختن نبود که خب تقصير خودش است. چه معني دارد آدم جزو 96 درصد اکثريت باشد ولي سازِ جدايي بزند و دلش گوشت بخواهد؟ واقعا اين آدمها تاسف برانگيز هستند...