آمريکاييها چه استراتژي را در قبال انرژي در دنيا دنبال کرده و ميکنند؟ همچنين استراتژي خاورميانهاي انرژي آمريکاييها چگونه است؟
بدونشک يکي از اولويتهاي اصلي خاورميانهاي آمريکاييها نفت است. طبيعتا آنها اين استراتژي را در زمان جنگ سرد نيز دنبال کرده و اجاز نميدادند تا شوروي به مناطق نفت خيز نفوذ پيدا کنند. پس از فروپاشي اتحاد شوروي نيز نفت اهميت خاص خود را همچنان حفظ کرده بود. آمريکاييها با استفاده از نيروهاي واکنش سريع از زمان جيمي کارتر تا حضور ناوها و ناوچهها در منطقه خليج فارس همواره بهدنبال نفت بودهاند. در يک دهه اخير که تکنولوژي شيل در آمريکا عملياتي شد و آنها توانستند نفت را از عمق زمين بيرون بکشند بهصورت دفعي رشد سرسامآوري در زمينه توليد نفت و گاز بهدست آوردند. البته آمريکاييها تنها نبودند و کشورهاي ديگري همچون کانادا نيز در اين زمينه فعال شدند. بدين ترتيب آرام آرام اهميت استراتژيک نفت در حوزه خاورميانه بهويژه خليج فارس کاهش يافت. از آن زمان به بعد آمريکاييها تصميم گرفتند با توجه به رشد سريع اقتصادي چين که پيشبيني ميکردند در يکي دو دهه آينده ممکن است از روي سر آمريکاييها عبور کرده و مقام اول را بهدست خواهد آورد تصميم گرفتند تا تغيير استراتژي به سمت درياي شرق داده تا بدين وسيله رشد چين را کنترل نمايند. بهويژه اوباما خيلي بر روي درياي جنوبي چين تمرکز کرد. همچنين وي با فشار تعرفهها سعي داشت تا رشد چينيها را مهار نمايد. خاورميانه و خليج فارس براي آمريکاييها اهميت گذشته را ندارد، اما اين سوال مطرح است که آيا عدم نياز غرب به نفت خاورميانه موجب ميشود تا آمريکاييها از منطقه دست بکشند؟ ميدانيم که نفت اروپا از دو منبع اصلي نروژ و روسيه تامين ميشود. بنابراين بيشتر صادرات نفت خليج فارس به مقصد شرق ميرود. بايد اين نکته را مدنظر داشته باشيم که عدم نياز آمريکاييها به نفت منطقه خليج فارس 50درصد مساله است و 50درصد ديگر پول نفتي است که وارد حوزه خليج فارس ميشود. درست است که وجود نفت در خليج فارس براي اقتصاد و موتور کارخانههاي آمريکا اهميت استراتژيک داشت اما امروز ديگر آن اهميت را ندارد. آمريکاييها در پي آنند تا از 50درصد ديگر استفاده نمايند به عبارت ديگر آمريکاييها بهدنبال دلارهاي نفتي کشورهاي عربي هستند. در نتيجه اولويت اوليه براي آمريکاييها فروش تسليحات، آموزش و خدمات نظامي و کالاهاي مختلفي است که وارد کشورهاي حاشيه خليج فارس ميشود. پس ميتوان گفت که اهميت منطقه از نظر نفت، براي آمريکاييها کاهش يافته اما اهميت دستيابي به دلارهاي نفتي همچنان سرجاي خود باقي است. آمريکاييها براي رشد اشتغال و رونق توليدشان چشم به اين سرمايه دارند.
با توجه به آنکه برخي از کارشناسان بر اين نظرند که آمريکاييها با دو راهبرد در اختيار گرفتن مبادي صادرات نفت و ايجاد بحرانهاي ساختگي در پي مهار استراتژيک اقتصادهاي نوظهور همچون چين هستند، آيا چنين ديدگاهي را ميتوان درست دانست؟
يکي از استراتژيهاي آمريکاييها بدون شک در کنترل قرار دادن نفت است. بنابراين يکي از دلايل مهمي که بهدنبال آن هستند تا حضور و نفوذ در کشورهاي توليدکننده نفت همچون عربستان، کويت، امارات، قطر و... دارد اين است تا رشد اقتصادي ساير کشورها از جمله چين را کنترل نمايند. البته بهنظر نميرسد که استراتژي آمريکاييها اين باشد تا نفت کمتري به چين و يا هند برسد. آمريکاييها در حال حاضر چين را خطر اصلي تلقي ميکنند. اما فاصله هند با آمريکا بسيار زياد است حداقل چندين دهه طول ميکشد تا هنديها به نقطه کنوني که آمريکاييها قرار دارند، برسند. بيش از نيمي از جمعيت هند در حال حاضر در زير خط فقر قرار دارد. درست است که هنديها در برخي از تکنولوژيها پيشرفتهاي قابل توجهي داشتهاند اما در بخشهاي زيادي هنوز عقب هستند. ژاپنيها هنوز فاصله قابل توجهي با آمريکاييها دارند. ضمن آنکه ژاپنيها جزو تيم ايالات متحده از نظر اقتصادي قرار دارند. بنابراين آمريکاييها در پي تقويت اقتصادهايي همچون ژاپن و هند هستند، تا بدين وسيله هند بهعنوان همسايه نزديک با چين رقابت کرده و اقتصاد چين را تحت فشار قرار دهد و حتي تضعيف کند. آمريکاييها ميدانند که نميتوانند با تمامي اقتصادهاي نوظهور بهصورت همزمان درگير شوند در نتيجه آنها همه تمرکز خودشان را بر روي چينيها گذاشتهاند. در نتيجه اين مساله براي آنها حياتي است. پيشبيني ميشود آمريکاييها اين فشار را در آينده به متحدين عرب خود وارد خواهند ساخت. بنابراين به مراتبي که مجددا رشد اقتصادي چين روند تصاعدي به خود گيرد آمريکا بهدنبال بازارهاي تازهاي براي کشورهايي همچون عربستان خواهد گشت. تا بدين ترتيب نفت آنها را به سمت کشورهاي ديگر هدايت نمايد در نتيجه عربستان کمتر نياز به صادرات به چين داشته باشد. اين مساله را نبايد فراموش کنيم که آمريکاييها به دو دليل نميخواهند هيچوقت صادرات کشورهاي عربي بهويژه عربستان کاهش يابد. اول آنکه کاهش صادرات منجر به افزايش قيمت نفت ميشود که مطلوب آنها نيست. دوم آنکه هر چه نفت کمتر صادر شود پول کمتري به منظور خريد سلاح و کالاهاي ديگر از ايالات متحده خرج خواهد شد که هر دو مورد به ضرر اقتصاد آمريکا خواهد بود. بنابراين آمريکا نه ميخواهد و نه ميتواند صادرات نفت کشورهاي عربي را کاهش دهد اما بهدنبال آن است که صادرات نفت به چين را کنترل نمايد. کنترل صادرات نفت به چين منجر به اختلال در اقتصادش خواهد شد که اين اختلال در هر حال به نفع ايالات متحده آمريکا است.
جنگ تعرفههايي که ترامپ با چينيها آغاز کرده در همين چارچوب قابل تحليل است؟
بله وضع تعرفهها در چارچوب تضعيف رشد اقتصادي و يا توسعه چين است. همچنين از سوي ديگر آمريکاييها بهدنبال آنند تا اجازه ندهند چين به تکنولوژيهاي جديد دست پيدا کنند. سياستهاي آمريکا با تغيير رئيسجمهور ممکن است دچار تغيير شود اما سياستهاي آمريکا در مورد مهار چين ادامه خواهد يافت منتها هر رئيسجمهوري به روش خود عمل خواهد کرد. رئيسجمهوري همچون اوباما تلاش ميکرد تا هزينههاي نظامي چين را با حضور در درياي جنوبي و همچنين تحريک همسايگان بالا ببرد. اما ترامپ روي وضع تعرفهها سرمايهگذاري کرد. حال ممکن است رئيسجمهور ديگري در آمريکا بهدنبال ايجاد آشوبهاي داخلي در چين باشد تا از آن طريق به اقتصاد چين لطمه وارد کند. بهعنوان نمونه مساله هنگکنگ بهطور قطع دست عوامل آمريکايي و انگليسي در پس پرده وجود دارد. هنوز چين نميتواند در هنگکنگ آنچنان که بايد و شايد رفت و آمدها را کنترل نمايد. در نتيجه اين فعل و انفعالات به اقتصاد چين لطمه وارد ميشود. ميدانيم که هنگکنگ خيلي به اقتصاد چين کمک ميکند، چون هنگکنگ هشتمين صادرکننده جهان است، اما آشوبهاي فعلي در صورتي که به اقتصاد هنگکنگ آسيب وارد نمايد، بر اقتصاد چين نيز اثر خواهد گذاشت. همين مساله عاملي است که استراتژي آمريکا در قبال چين را به پيش ميبرد. بهنظر ميرسد استراتژي آمريکا در درازمدت يک استراتژي ثابت باشد که حفظ جايگاه اين کشور را در نظام بينالملل دنبال ميکند.
متقابلا چينيها چه استراتژي را در قبال اين رويکرد استراتژيک آمريکاييها در پيش گرفته و دنبال ميکنند؟
بهدليل زمينهاي حاصلخيز و تکنولوژي بالا در توليد، کشاورزي در اقتصاد آمريکا نقش بسيار مهمي دارد. در آمريکا در حال حاضر کشاورزان مخالف ترامپ هستند. در نتيجه در انتخابات به وي بهعنوان رئيسجمهور راي نخواهند داد. کشاورزان آمريکايي در جنگ تعرفهاي ميان چين و آمريکا دچار صدمات زيادي شدند. آمريکاييها سرمايهگذاري زيادي در چين کردند و در نتيجه تعرفههاي وضع شده به آن کارخانههاي توليدکننده صدمه وارد ميشود در نتيجه چينيها سعي ميکنند اين کارخانهها قطعاتي که نياز دارند از داخل تامين نمايند يا از کشورهاي ديگر همچون کره جنوبي و يا ژاپن تامين نمايند. البته اين سياست چين تا حدودي بر روي سياستهاي آمريکا تاثير گذاشته و مذاکرات با چينيها جدي گرفته شده است. در نتيجه امتيازات کوچکي در مذاکرات مطرح است، حتي مساله توافقات نيز مطرح است.
اروپاييها چه استراتژي را در قبال منطقه خاورميانه دنبال ميکنند؟ آيا استراتژي انرژي اروپاييها در تضاد و يا اشتراک منافع با آمريکاييها قرار دارد؟
روسها خط لولهاي را به سمت آلمان کشيدند. بر سر اين مساله ترامپ خيلي سروصدا کرد حتي به مرکل توهين نمود. در نتيجه اين موضع ترامپ آلمانها خيلي ناراحت شدند. ميدانيم که حساسيت ترامپ نسبت به روسها در مقايسه با ساير مقامات آمريکايي کمتر است. اروپا بخش قابل توجهي از انرژي مورد نيازش را از روسيه وارد ميکند. آمريکا با چنين امري مخالف است. چون آمريکا هنوز هم روسيه را بهعنوان يک خطر عمده تلقي مينمايد. اروپاييها علاقهمند به انرژي منطقه هستند. تا بدين وسيله بالانسي نسبت به روسها بهوجود آورند. پس سياست دوگانهاي را نسبت به انرژي منطقه از سوي آمريکا و اروپا شاهد هستيم. ضمن آنکه بايد بپذيريم اروپا و آمريکا رقيب يکديگر هستند. سخنراني که امانوئل مکرون چند ماه پيش صراحتا اعلام نمود که شرايط تغيير کرده است. در نتيجه غرب ديگر اول نيست و غرب بايد بپذيرد قدرتهاي ديگر نيز ظهور و بروز پيدا کردهاند. پس اروپا بايد اتکاي خود را از آمريکا کاهش داده و با ساير مناطق دنيا همکاري داشته باشد. در حال حاضر آمريکا و اروپا نه تنها در مساله انرژي بلکه در رابطه با تعرفهها، فروپاشيدن اتحاديه اروپا، ناتو و... در تضاد با يکديگر قرار دارند. کاخ سفيد تلاش ميکند تا اروپاي شرقي را به سمت خود بکشاند تا بدين وسيله شکافها ميان غرب و شرق اروپا افزايش يابد. در حالي که آمريکاييها پيش از اين همواره سعي ميکردند تا به يک اروپاي واحد کمک نمايند اما بتدريج شاهد آنيم که آن وحدت ديگر وجود ندارد. آمريکا بعد از جنگ جهاني دوم با آن رشد سريع و ثروتي که بهدست آورد همانند همين روند رشدي که چينيها طي ميکنند. اما در حال حاضر آن رشد وجود ندارد خودشان ميبينند و ميدانند که در حال تضعيف هستند و رقبايشان در حال رشد سريع هستند، اما آن زمان چون آمريکا پول هنگفتي داشت آن را حتي خرج متحدينش ميکرد بهويژه آنکه رقيبي همچون شوروي داشتند بنابراين لازم ميديدند که چنين کاري را انجام دهند. اما در حال حاضر آن احساس وجود ندارد هم خودشان دارند عقب ميافتند و هم آنکه ديگر آن سرمايهها را ندارند. بهويژه آنکه چندهزارميليارد دلاري که هزينه جنگ عراق و افغانستان کردند صندوق خودشان را تا حدود زيادي خالي کردند بنابراين ديگر علاقهمندي همچون گذشته وجود ندارد تا آنها بخواهند خرج کشورهاي اروپايي کنند. در نتيجه امتيازاتي به اروپاييها ميدادند اما در حال حاضر ديگر آن اولويتها را در نظر نميگيرند و به تدريج اقداماتشان با محاسبات اقتصادي صورت ميگيرد. اين محاسبات آمريکاييها فقط به اروپاييها ختم نميشود بلکه متحدان خاورميانهاي آنها را نيز در بر گرفته است. بهگونهاي که هر قدمي که آمريکاييها بهدنبال آنند تا براي عربستان بردارند قبل از آنکه اعلام نمايند پول آن را طلب ميکنند. اين مساله نشان ميدهد که اقتصاد آمريکا دچار عقب ماندگي است طبيعتا آمريکا بهدنبال آن است تا تعهداتي که در چند دهه گذشته داشته از آن تعهدات خارج گردد ضمن آنکه اعلام ميدارد که ما خدمات ميدهيم و در عين حال اين خدمات بايد براي آمريکا سودآور باشد.
آيا حمله آمريکاييها در سال 2003 به عراق نيز در چارچوب استراتژيهاي انرژي بود؟
در مورد حملهاي که آمريکاييها به عراق کردند نميتوان گفت تمامي آن چنين مسالهاي بوده است اما استراتژي انرژي هم مد نظر آنها بود. بهنظر ميرسد حمله آمريکا به عراق از چند منظر قابل تحليل است. اول آنکه عراق صدام جزو بلوک شرق بود بنابراين آمريکاييها بهدنبال آن بودند تا وضعيت انرژي عراق را کنترل نمايند. کشوري که اشغال ميشود تا دهها سال تحت نفوذ کشور اشغالشونده قرار ميگيرد. بنابراين يکي از اهداف اشغال عراق همين مساله بود. اما اين نکته را نيز نبايد فراموش کرد که آمريکاييها فکر نميکردند که عراق بهصورت امروزي درآيد. آمريکاييها مطمئن بودند که افراد تحت نفوذ خود را در عراق بر سر کار ميآورند، اما فرهنگ مردم عراق، نقش آيتا... سيستاني، همکاري ميان ايران و عراق، عدم توانايي کنترل آمريکاييها و... استراتژي آمريکاييها را نقش بر آب کرد. مساله دوم اين بود که بهدنبال آن بودند تا اجازه ندهند روسها در عراق حضور داشته باشند بنابراين بهدنبال آن بودند تا خودشان همه چيز را در اختيار گيرند. مساله بعدي نفرتي بود که آمريکاييها از صدام داشتند. با توجه به آنکه صدام کويت را اشغال کرده بود در واقع آنها در پي آن بودند تا درسي به ساير کشورها دهند. بنابراين اشغال عراق دلايل متعددي داشت در نتيجه فقط نميتوان آن را دستيابي به نفت دانست. اما از يکسو آنها نتوانستند کنترل نفت عراق را در دست گيرند چون عراقيها خودشان اين اراده را دارند که خودشان انرژي و نفتشان را مديريت نمايند. بنابراين آمريکاييها در صحنه عراق شکست خوردند و نتوانستند به هيچيک از اهداف از پيش طراحي شده خود برسند. همين مساله باعث شده تا آمريکاييها جايگاه خودشان را در منطقه از دست بدهند.