«...هر سه نفرمان هيکلي بوديم و چهارشانه، با سبيل کلفت و پرحجم. لباسهايمان هم مثل هم بود. کاپشنهاي سبز سيلور ساده که تا زير باسن را ميپوشاند. هيکلهاي گندهمان توي آن کاپشنها گندهتر ديده ميشد. فقط پف. عادت آن روزها بود، که بعدها به شما هم سرايت کرد. انگار قرار بود از روي چهره و مدل لباس پوشيدنمان معلوم باشد توي سرمان چه ميگذرد و سنگ چه گروهي را به سينه ميزنيم. ما سبيل ميگذاشتيم و صورتمان را سهتيغه ميکرديم، بعدها شما ريش گذاشتيد و پيراهنهاي گشاد با شلوراهاي پارچهاي پوشيديد. انگار زمان مسئوليت ديگري جز چروکانداختن روي صورتمان هم دارد؛ مضحکهکردن هرکاري که در گذشته مهم ميدانستيم. گذشت زمان هر درامي را تبديل ميکند به کمدي؛ جوري که با صداي بلند بخنديم به هرچه پيش از اين بودهايم.» اين قطعه بخشي از پاراگراف ابتدايي «عيار ناتمام»، سومين کتاب هادي معصومدوست با طرحي از خسرو شکوريفر است، نقطه شروعي براي روايت چند دهه از زندگي سه نسل ايراني که جريانهاي سياسي و اجتماعي مهمي را پشت سر ميگذارند؛ از دهه چهل و جريانات مارکسيستي تا انقلاب پس از آن جنگ ايران و عراق و درنهايت روزهاي سال هشتادوهشت.
امير در اين رمان، شخصيتي است که تمام اين دوران پرآشوب را به يکديگر وصل ميکند؛ پسرکي که از اوان کودکي زير سايه پدر رشدي سياسي داشت؛ از طرفي از همان ابتدا با مفاهيم عميق مسائل سياسي آشنا شد. همين آگاهي زودهنگام باعث ميشود زندگي قهرمان قصه پيوندي ناگسستني پيدا کند با تمام وقايع سياسي مهم که طي دهههاي مختلف رخ ميدهد. او به مخالفي سرسخت با مسلک و ديدگاه و فعاليتهاي سياسي پدر تبديل ميشود، بعد از آن در قامت يک انقلابي تمامعيار نقشآفريني ميکند، هنوز تبوتاب انقلاب نخوابيده که لباس رزم ميپوشد و به ميدان جنگ ميرود و درنهايت و در جريان درگيريهاي سال 88 به شکل ديگري در جريان داستان تاثير ميگذارد. در کنار اين خط داستاني و آنچه که داستان در بستر آن شکل ميگيرد، مساله خانواده است. در بررسي ابعاد مختلف «عيار ناتمام» آنچه جلوه بيشتري دارد همين خانواده، عشق و روابط آدمهاست که با بالاوپايينهاي روزگار چنان دستخوش تغيير ميشوند که نميتوان از نقش سياسي و اجتماعي جريانهايي که بر آنها تحميل ميشود، گذشت.
در «عيار ناتمام» خانواده بهعنوان نخستين واحد اجتماعي، بستر شکلگيري شخصيتها و شيوه مواجهه آنها با سرنوشت است. دو تن از شخصيتهاي اصلي اين رمان يعني امير بهعنوان قهرمان داستان و ناصر که منفيترين شخصيت داستان است، چنان تحتتاثير جرقههاي تربيتي هستند که اين گرايش تربيتي در کانون خانوادهشان موثر واقع ميگردد و با جاذبههاي پنهان به نسلهاي بعد منتقل ميشود. امير که از نزديک با دوستان پدرش آشنا شده بود و در ميان مباحث سياسي آنها و عملکردهاي حزبيشان غريبه نبود، با نشستن پاي منبر دکتر شريعتي پي به ابعاد ديگري هم ميبرد؛ آبادي که او را به تزکيه نفس ميرساند. پس از آن است که امير نقطه مقابل انديشه پدر ميشود و گمانهزنيهاي مذهبي خود را در خانواده گسترش ميدهد. امير مخالفت، اعتراض و فعاليت خود را هم از داخل خانه و خانواده شروع ميکند، همانجا که راه خودش را از پدر جدا ميکند و به يکي از مخالفان سرسخت او تبديل ميشود. او بهدنبال آرمانهايش اعتراضات خود را به خيابان ميکشد و همسو با ديگر معترضان به يک انقلابي دوآتشه تبديل ميشود که حتي در تعطيلي کلاسهاي دانشگاه هم دست دارد. ناصر بهعنوان شخصيت منفي هم درست تحتتاثير رفتار پدر است و به فرزندي سرکش و معترض تبديل ميشود که در نقطه مقابل امير قرار ميگيرد تا سرنوشتشان بههم گره بخورد.
با اين بررسي اجمالي ميتوان گفت «عيار ناتمام» از نقطهنظري، داستان پدرها و پسرهاست، پدرهايي که پسرانشان در نقطه مقابل آنها قرار ميگيرند و اين مقابله هميشگي فقط حسرتي ابدي بهجاي ميگذارد و اين روند در نسل بعدي هم ادامه دارد. نسل بعد از امير و ناصر که همچنان اين الگو ادامه پيدا ميکند. موسي جايي از کتاب عنوان ميکند که پسرش آينه خودش است اما با تفاوت عقيدهها: «دوست داشت سر جواني که توي آينه ميديد داد بکشد. بهش بگويد اين راه به ترکستان ميرود. من خود توام. حداقل به خودت اعتماد کن. دوست داشت آدرس تمام چروکهاي صورتش را نشان بدهد. بهش بگويد درست کي آن چروک نشست پاي چشمها و پيشانياش. آن روز چه کسي سر کار بود. کدام دولت، کدام حزب. دلش ميخواست آدرس تمام راههايي را که قرار بود بعدها برود نشانش بدهد. ولي نميدانست چطور. هرچه زور ميزد انگار حريفش با شمشير تيزتري سراغش ميآمد.» اين همان مخالفتي است که امير در ميانسالي با نسل بعد از خود دارد، او چنان خود را معيار درستي ميداند که نسل جوانتر را بيهدفي و اشتباه متهم کند: «آدمهاي تلخ و مايوس که تقصير را به گردن هر کسي مياندازند جز خودشان. آدمهاي طلبکار که قدم از قدم برنميدارند و توقع دارند دستي از غيب همهچيز را برايشان درست کند. آدمهايي که گِرا را اشتباه گرفتهاند، وگرنه حالا اخبار اين کشور تيتر اول خبرگزاريها نميشد. اين نسل هيچ چيز را نديده...»
شايد بتوان از روند تغييراتي که به سرعت در جامعه به وجود آمده بهعنوان يکي از دلايل شکلگيري چنين الگويي ياد کرد. هر تغييري عواقبي بهدنبال دارد و در پي آن مخالفان و موافقاني شکل ميگيرند. سرعت چنين تغييراتي در ايران از دهه چهل به بعد چنان زياد بوده که ميان نسلهايي با فاصله کم هم شکافهايي عميق ايجاد کرده، ميان موسي و علياکبر با امير و ناصر و بعد از آن محسن و همسنوسالانش با نسل پيش از خود. هر سه نسلي که در «عيار ناتمام» با آن مواجهيم آرمانهايي دارد، آرمانهايي که چنان با قدرت در باورهايشان نفوذ ميکند که فقط در جهت رسيدن به آن تلاش ميکنند و چيزهاي زيادي هم در راه آن فدا ميشود. يکي از اين فداييان راه آرمان «عشق» است. تهمينه معشوقه امير و خواهر ناصر بزرگترين قرباني تغيير دوران است. او ميان شخصيت سفيد داستان يعني امير و شخصيت سياه داستان که ناصر است قرار ميگيرد تا در دوراني که هنوز زن تحتتاثير فضاي مردسالار ايران است سرنوشت خود را ميان دو مرد مهم زندگياش تقسيم کند تا آنها هرآنچه صلاح ميدانند براي او رقم بزنند. و اين عشق قديمي و ماندگار بهاي سنگيني است که امير براي آرمانهايش ميپردازد. مثل پدرش که روزهاي خوشبودن در کنار همسر و فرزندش را براي رسيدن به خواستههاي سياسياش از دست ميدهد و عشق ميانشان رنگ ميبازد.
«عيار ناتمام» از دوراني حرف ميزند که ما يا آن را بهخوبي لمس کردهايم و در آن دوره زيستهايم يا از آن اتفاق شنيدهايم و پيامدهايش را ديدهايم. چنين تاريخ نزديکي ميتواند در مخاطب احساس نزديکي بيشتري به وجود بياورد، چراکه شخصيتها از جنس همان آدمهايي هستند که نزديک ديدهاند و باهاشان زندگي کردهاند، هرچند در بخشهايي از داستان پرداخت احساسي بيش از حد يا حرفهايي شعاري که بارها و بارها شبيهاش را شنيدهايم ميتواند گلدرشت جلوه کند اما درنهايت اين آدمها از جنس همانهايي هستند که ميشناسيمشان؛ خانواده و دوست و آشنا. در اين بين اما پرداخت به واقعه جنبش 88 به دليل تازگي و نزديکياش رنگوبوي ديگري ميگيرد و براي آدمهايي که آن وقايع را با پوستوگوشتشان تجربه کردند، يادآوري تلخ و دردناکي است که هنوز تبعاتش ادامه دارد و همين مساله تلخياش را دوچندان ميکند.
روايت چند دههاي از زندگي آدمهايي ثابت در «عيار ناتمام» به مخاطب اين امکان را ميدهد تا با تغييرات آنها همراه شود از نوجواني تا جواني و ميانساليشان. تغيير عقايد آدمها، تجربههاي نو و سرنوشتشان هميشه يکي از قابلتوجهترين بخش هر زندگي و داستاني است. آنچه که در پي پرورش قهرمان درون و بيرون اين آدمها برايشان باقي ميماند چيست؟ چه تصويري پس از تلاشهاي بسيار و زيرپاگذاشتن موانعي که پيش رويشان ميبينند، از خود ميسازند؟ و چيزي که حالا هستند، هماني بود که با جانودل طلب ميکردند؟ بهنظر ميآيد با مرور تاريخي به بلندي چهلسال اينها مهمترين سوالهايي است که ميتوان درباره آدمهاي «عيار ناتمام» پرسيد؛ که قدم برداشتن در راه باورهايي که حقيقتي بالاتر از آن برايشان وجود ندارد چه دستاوردي دارد؟ اين مساله درباره تکتک شخصيتهاي اصلي از موساي نسل اول تا محسن نسل سوم وجود دارد. به نظر ميآيد همان چند خط ابتدايي داستان جواب اين سوال باشد براي من بهعنوان مخاطبي که نزديک به 500 صفحه با حسوحال تمام اين شخصيتها همراه شدم، تصوير بيرونيشان را ديدم و حديثنفسشان را خواندم؛ آدمهايي که ناتمام ماندهاند و چه چيزي بالاتر از جملهاي که از زبان امير در پايان داستان ميخوانيم: اين آخرين جملهاي است که پدرم برايم نوشت: «بيحرف، تمام شد.» من همين اول از آخرين جمله او ادامه ميدهم با حرفي که روي دلم سنگيني ميکند: هيچچيز بدتر از ناتمامي نيست.