بستن

تمثیل جهالت

تمثیل جهالت
مهدی معرف منتقد ادبی

داستان «خرگوش‌ها و مارهاي بوآ»، با وجود آنکه زباني گشوده رو به تمثيل دارد، چشم‌هايش را به دنيايي فانتزي باز نگه مي‌دارد. روايت، زبان قصه‌گويش را با زبان راوي درمي‌آميزد. راوي اما بيش از يک روايت‌کننده به ماجرا نفوذ مي‌کند. عنصري پنددهنده و دخالت‌گر، که بخش‌هايي از روايت را به ميل و اختيار خودش تغيير مي‌دهد.

روايت حکايت‌گونه، از همان نخستين کلمات، باري سياسي به خود مي‌دهد و امساک نمي‌کند. داستان، مارها را نشانه‌اي از قدرتي فرض مي‌گيرد؛ قدرت و چيرگي‌اي که در بلع خرگوش‌ها به تصوير کشيده مي‌شود. مارهايي که خرگوش‌هاي هيپنوتيزم‌شده را، در دستگاه گوارششان، هضم مي‌کنند. دستگاه گوارشي که تمثيلي از سيستم باورهاي آنهاست. هيپنوتيزم در اينجا مي‌تواند نشانه‌اي از نيرويي کاريزماتيک باشد که اهل قدرت گاه داراست. از اين‌رو، قصه با نگاه و دريچه‌اي رو به قدرت است که روايت مي‌کند. انگار نويسنده به آن تاريخي که فاتحان مي‌نويسند تمکين مي‌کند و طبق همان رويه، ماجرا را پيش مي‌گيرد، نه از نگاه خرگوش‌هايي که قرباني مي‌شوند. شروع روايت از زبان مارهايي است که دشمنشان را در درون خود حمل مي‌کنند. دشمن کسي است که از قوانين آنها پيروي نمي‌کند. از اين جايگاه، روايت درباره تمکين و اعتراض است، اعتراضي از ديدگاه آن دهان چيره غالب و هاضم.

فاضل اسکندر نام پادشاه مارها را پيتون کبير مي‌نامد که اشاره به پتر کبير دارد.

مار کوتوله‌اي در مقام اپوزيسيون به مخالفت با پادشاه برمي‌آيد. اما نرم و جانب احتياط‌گير. خرگوشي هم که شکم مار چپ‌چشم را تريبون سياسي خود کرده بود، فرياد اعتراض و اتحاد خرگوش‌ها را سرمي‌دهد. در اينجا راوي آرام جهت نگاه به تاريخ کشورش را، به ديدگاهي که به آن تمايل دارد مي‌چرخاند.

پيتون کبير معمايي طرح مي‌کند: چه خرگوشي تبديل به مار بوآ مي‌شود؟ پاسخ: خرگوشي که مار بوآيي را بلعيده باشد. اين شروعي براي تحولات پس از حکومت تزاري در روسيه است. تبديل قدرت و نه تقسيم عدالت. خرگوشي که بتواند مار بوآ را ببلعد، خود مار بوآ مي‌شود. سخني يادآور هشداري که نيچه مي‌دهد: «وقتي به جنگ اژدها مي‌روي برحذر باش که به اژدها تبديل نشوي.»

روندي که در داستان از شيوه پادشاهي و حکومت‌داري جامعه خرگوش‌ها نشان داده مي‌شود، اشاره به سيستمي دارد که در تلاش براي حفظ قدرت خودش است. ترس از مارهاي بوآ و اميد به گلخانه گل کلم، تصويري نيک‌سرانجام و بدفرجام ارائه مي‌دهد که با آن رفتار خرگوش‌ها کنترل مي‌شود.

داستان به‌راحتي قلمرواَش را، ميان مسيحيت و سرمايه‌داري تقسيم مي‌کند. همه مي‌خواهند توده‌ها را براي خود نگه دارند. اين رويکرد تصويري ساده شده و روان‌شده از نگاهي سياسي و اجتماعي است، که نويسنده به آن معتقد است. زبان نيز روايتش را در اين داستان، از نگاه و مرتبه‌اي پيش مي‌گيرد که گويي از فراز تاريخ مي‌نگرد. داستان هم آهسته و دقيق و ظريف، خودش را در فضايي روانشناسانه و جامعه‌شناختي قرار مي‌دهد. به سلسله روابط قدرت رسوخ مي‌کند و مناسبات را به دقت و موشکافانه، مورد بررسي قرار مي‌دهد.

شايد بتوان پيچيده‌ترين و عميق‌ترين بخش کتاب را ديدار مار جوان و خرگوش نکته‌سنج دانست. يهودايي که در باب خيانت خود به تفکر مي‌پردازد. تفکري که همچون زخمِ بازي است که به ترميم نياز دارد. فاضل اسکندر در اين کتاب کليله‌و‌دمنه‌گونه، آن بخش تاريک و سايه‌انداخته جوامع تحت ديکتاتوري را، مي‌شکافد و پيش روي خواننده مي‌گذارد. از ديد اسکندر، اول زخم‌ها و ناکامي‌ها بايد اصلاح و ترميم شود و پس از آن به جنگ ديکتاتور و خودکامه بايد رفت. تا زماني که در درون خود، از رذالت ارتزاق مي‌کنيم، وضعيت بهتري شکل نمي‌گيرد.

کاراکترها در داستان و در روند روايت، مرتبا جايگاه و نقششان را تغيير مي‌دهند و از تمثيلي به تمثيل ديگر تناسخ مي‌کنند. نقش‌ها جابه‌جا مي‌شوند و حيواناتي که آنها را مابه‌ازاي آدم‌ها يا قدرت‌هايي فرض مي‌کرديم، به ناگاه به آدم‌هايي ديگر شبيه مي‌شوند. از اين‌رو داستان «خرگوش‌ها و مارهاي بوآ»، تمام‌قد، درون دنيايي فانتزي شيرجه مي‌زند و همچون ماهي پيچ‌وتاب مي‌خورد و جهت عوض مي‌کند. براي مثال خرگوش انديشمند و خرگوش تشنه‌لب را مي‌توان در آغاز، به سقراط و افلاطون شبيه داست. مرگ خرگوش انديشمند هم به‌نوعي به شيوه مرگ سقراط نزديک است. مرگي نيمه‌خودخواسته. دهان مار جوان، انگار شوکران است. به‌جاي آنکه سقراط آن را سر بکشد، اين خرگوش است که بلعيده مي‌شود. در ادامه اما اين تشبيه، به مارکس و انگلس مانند مي‌شود. نگاه و تفکري را که مارکس مي‌آورد، در اجرا، کارکردي جز آنچه که مدنظرش بود مي‌شد. انديشه مارکس مثل خرگوشي بلعيده‌شده، در گوارش مار جوان تغيير هويت مي‌دهد و به‌جاي آنکه به خرگوش‌ها يا همان توده‌ها کمک کند، به کار قدرت حاکم مي‌آيد و روش‌هاي جديدي براي نابوديشان شکل مي‌گيرد. جابه‌جايي پيتون کبير به‌جاي مار صحرانشين، همچون جابه‌جايي حاکميت تزاري به حاکميت کمونيستي است که با هضم خرگوش انديشمند، امکان‌پذير شد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی