آرمان ملي- مرتضي رفيعي: «رنو ژرارد» تحليلگر فيگارو در يادداشتي در مورد وضعيت عربستان سعودي در منطقه نوشت: «دو سال و نيم پيش، پادشاهي عربستان سعودي به لطف ثروت و ائتلافهايي که داشت، ميتوانست خود را قدرتي بخواند که ميتواند وضعيت راهبردي خاورميانه را تغيير دهد. آن زمان، رئيسجمهور قدرتمندترين کشور جهان يعني ايالات متحده در اولين سفر خارجي خود به عربستان رفت. آن زمان تصور ميشد که خصوصيسازي شرکت نفتي آرامکو ميتواند 2 تريليون دلار درآمد ايجاد کند و اين پول در زمينه فناوريهاي جديد سرمايهگذاري ميشود. آن زمان محمد بن سلمان وليعهد و وزير دفاع سعودي ادعا ميکرد که ابزارهاي لازم را براي کشيدن عمليات نظامي به داخل اراضي ايران، در اختيار دارد. اما امروز اوضاع ديگر آنطور نيست. اکنون اين پادشاهي مانند مرد بيمار خاورميانه به نظر ميرسد و از نظر نظامي، سياسي و ديپلماتيک، در موضع ضعف قرار دارد.» به منظور بررسي اين موضوع «آرمان ملي» گفتوگوي کوتاهي با قاسم محبعلي مديرکل اسبق خاورميانه و شمال آفريقاي وزارت امورخارجه انجام داده که در ادامه ميخوانيد:
با توجه به آنکه نشريه «فيگارو» در يادداشتي با موضوع اوضاع کنوني منطقه، عربستان سعودي را «مرد بيمار» منطقه توصيف کرده و نوشته که رياض در سه جبهه سياسي، ديپلماتيک و نظامي شکست خورده و اکنون موازنه قدرت به نفع ايران تغيير يافته است. چرا از عربستان با اين عنوان ياد ميشود؟
به نظر ميرسد ساختار حاکميت در عربستان کاملا سنتي است. اين ساختار با وضعيت امروز دنيا خيلي تطابق ندارد. بنابراين سياستهاي عربستان تحت تاثير سياستهاي محافظهکارانه است که نميتواند خود را با تحولات منطقه تطبيق نمايد. يکي از دلايل شکست تحولات منطقه سياستهاي عربستان بود که نيروهاي افراطي را تحريک کرد که مقابل حرکات مردمسالارانه بايستند. نتيجه چنين سياست شکست خوردهاي فاجعهاي بوده که در منطقه شاهد آنيم.
با توجه به آنکه جو بايدن نماينده دموکراتها تاکيد کرد که «ترامپ را در انتخابات 2020 مثل يک طبل توخالي شکست خواهد داد»، مشخصا در صورت پيروزي احتمالي دموکراتها در انتخابات آيا ميتوانيم شاهد تغييري در استراتژي خاورميانهاي ايالات متحده باشيم؟
با صراحت ميتوان گفت که تقريبا اکثر دولتها در خاورميانه بيمار هستند. بنابراين اگر يک دولت دموکرات در آمريکا سر کار آيد يکي از مسائل عمدهاش اين است که چگونه با اين مسائل برخورد نمايد. در آمريکا روساي جمهور با سه چالش مواجه هستند اول منافع ملي، دوم امنيت ملي و سوم ارزشهاي ملي. دموکراتها بيشتر روي منافع و ارزشهاي ملي و جمهوري خواهان بر منافع و امنيت ملي تکيه ميکنند و ميان اين دو حزب اولويتها متفاوت است. بنابراين رژيمهاي اقتدارگرا در منطقه همچون مصر، عربستان سعودي، رژيم سابق در ايران، رژيم صهيونيستي و... با جمهوري خواهان روابط بهتري دارند اما در مقابل دموکراتها روابط بهتري با کشورهاي اروپايي و رژيمهاي ترقيخواه دارند. اما در هر حال ستون پايه اصلي سياست خارجي هر کشوري جداي از آنکه چه گروهي در آن حاکم است امنيت و منافع ملي است. اما چون در خاورميانه موضوع امنيت محور اول است. طبيعي است نميتوان خيلي تغييري در سياستهاي دموکراتها و جمهوريخواهان در قبال تحولات منطقه و کشورهاي قدرتمند ديد.
با توجه به آنکه کالين پاول وزير خارجه و مشاور امنيت ملي آمريکا در دوران ريگان، بوش پدر و بوش پسر، سياست خارجي ترامپ را فاجعه بار و آشفته خواند. اين تحليل از سياست خارجي آمريکا حائز چه نکاتي است؟
با صراحت ميتوان گفت اين تحليل کاملا درست است. ترامپ سياست را در آمريکا به يک امر شخصي و خانوادگي مبدل کرده است. بنابراين در بسياري از موارد با چارچوبهاي استراتژيک آمريکا فاصله گرفته است. همانند همين مساله اخير اوکراين به گونهاي که مناقشه را با يک رقيب دموکراتش به روابط دو کشور مرتبط کرده است. وي مسائل داخلي را و سرنوشتش در انتخابات را به سياست خارجي مرتبط کرده است. در مورد کره شمالي نيز همين گونه است. در مورد چين، ايران و يا حتي عربستان نيز همين گونه بوده است. ترامپ تزاحمي ايجاد کرده ميان منافع ملي، منافع فردي و خانوادگياش با پيروزي در انتخابات ارتباط برقرار کرده است. از اين جنبه ميتوان گفت که با سياستهاي ملي در بسياري از جهات سياست خارجي آمريکا را دچار تناقض کرده است.
با توجه به آنکه «مورگان اورتاگوس» سخنگوي وزارت امور خارجه آمريکا از کنارهگيري شرکت «سيانپيسي» چين از طرح توسعه فاز 11 ميدان گازي «ارس جنوبي» ابراز خرسندي کرد. مشخصا تا چه ميزان آمريکاييها ميتوانند شرکتهاي بزرگ را از همکاري با ايران بر حذر دارند؟
به نظر ميرسد شرکتهاي بزرگ در دنيا به دليل بازار بزرگي که در آمريکا دارند و اين شرکتها به دليل حجم و ميزان تجارت ترجيحشان بر اين است که بازارهاي آمريکا را از دست ندهند. در نتيجه براي اين شرکت بازارهاي آمريکا در برابر ايران اولويت دارد. حتي اگر همانند دولتهاي اروپايي سياستهايي متفاوت با آمريکاييها داشته باشند شرکتهاي خصوصي ترجيح ميدهند که از سياستهاي دولتهاي خود تبعيت نکنند. درست است که شرکتها در چين بر اساس منافع تجاري و خصوصي رفتار ميکنند اما تحت کنترل هستند. دولت چين از ابتدا خيلي روابطش را استراتژيک تعريف نميکرد و منافع کوتاهمدت را بر منافع بلندمدت ترجيح ميداد. اخيرا در خصوص سرمايهگذاري در ايران بر خلاف ژاپنيها که آمادگي داشتند سرمايهگذاريهاي بزرگ کنند چينيها خيلي چنين تمايلي نداشتند و دنبال آن بودند تا در سايه شرکتهاي غربي در ايران حضور داشته باشند. اين در حالي است که آنها در پاکستان درست بهصورت معکوس عمل کردهاند. چينيها حاضر شدند در پاکستان 50 ميليارد دلار در کريدور انتقال از بندر گوادر هزينه کنند و آنها را از يک معضل بزرگ براي ارتباط با دنياي آزاد و آبراههاي بينالمللي نجات دهند. آنها در عراق و عربستان سرمايهگذاري کردهاند به دليل آنکه بر اين تصور هستند که در آن مناطق ريسک کمتري دارد. چينيها آمادگي کمتري براي ريسک پذيري در ايران دارند. به نظر ميرسد چينيها از ابتدا نيز خيلي به دنبال کارهاي بزرگ نبودند بلکه آنها بيشتر به دنبال فعاليتهاي خرد در ايران بودند. به گونهاي که چينيها بيشتر به دنبال فروش کالاهاي خودشان هستند تا اينکه وارد شراکت و سرمايهگذاريهاي دراز مدت شوند.