«جايي که خرچنگها آواز ميخوانند» نخستين کتاب دليا اونز نويسنده آمريکايي است که توسط محمدامين جندقيانبيدگلي از سوي نشر روزگار منتشر شده. اين رمان در سال 2018 منتشر شد و توانست عنوان بهترين کتاب سال را از آن خود کند و با استقبال چشمگيري از سوي منتقدان و خوانندگان مواجه شود. تاکنون دو ميليون نسخه از اين کتاب فروش رفته است.
داستان درخلال پرونده مشکوک قتل که مظنونش، شخصيت اصلي داستان، يعني کيا کلارک بوده، جريان پيدا ميکند. کيا دختري است که خانوادهاش، او را در سنين خردسالي، در کلبه حقيرانهشان در دل يک مرداب رها کردهاند. به لطف قلم قوي خانم اونز، تنهايي کيا در دل دنياي طبيعت، به زيبايي هرچه تمامتر به تصوير کشيده شده. تا وقتي که دادگاه محاکمه متهم رديفاول ادامه دارد، خواننده، در کنار کيا، با خيلي چيزهاي ديگر نيز اُخت ميشود: شاهد «ابري خاموش از سنجاقکها» هستيم، «گرماي خورشيد را در قامت يک روانداز» حس ميکنيم، «رقص سنجاقکها» را ياد ميگيريم، بوي «زمين نمدار» را استشمام ميکنيم، بهتماشاي «پرواز مرغان ماهيخوار» مينشينيم که همچون پرچم سفيدي بر فراز آسمان به پرواز درآمدهاند و به نواي ضجههاي ممتد جيرجيرکها در برابر نور خورشيد گوش فراميدهيم.
شاهد هستيم که کيا براي زندهماندن، به علوفههاي اطرافش متوسل ميشود و در دل گلولاي و لجن، بهدنبال صدف دريايي ميگردد تا آن را به يک فروشنده بومي تحويل دهد. او با پولي که بهازاي صدفها دريافت ميکند، با پاي برهنه و لباسهاي کوتاهش به شهر ميرود تا براي خود غذا تهيه کند. اهالي شهر، کيا را «دختر مرداب» خطاب ميکنند، دختري تنها و بيسواد که در کلبهاي در دل مرداب، گذران عمر ميکند؛ اما از نظر ما و خانم اونز، کيا يک مخلوق باشکوه در اين دنيا به حساب ميآيد. خانم اونز در جايي از کتاب ميگويد: «کيا زمان جزرومد را در قلبش بلد است و ميتواند راهش را با دنبالکردن ستارهها بيابد و پَري نيست که او نداند متعلق به کدام عقاب است.» وقتي کيا ياد گرفت که چطور شعر بگويد، مطابقت داشت با همان زماني که تازه طعم عشق را چشيده بود. تمام وجود اين دختر، پر بود از شعر، ظرافت و خامي.
کيا در دادگاه، متهم به قتل چيس آندروز شد. چيس، فرزند يکي از خانوادههاي متمول شهر و بازيکن سابق تيم بسکتبال دبيرستان شهر بود، کسي که توانست بر روح و جسم دختر مرداب چيره شود، اما در آخر، عاشقش شد. بااينحال، چيس هميشه عشقش را از خانواده و دوستانش پنهان ميکرد. «کيا»يي که هميشه در کانال تالاب به گشتوگذار ميپرداخت، بهخاطر درخواست يک دادستان متعصب و وکيلي لجوج، الان در يک سلول انفرادي کوچک، گرفتار شده بود. صحنههاي دادگاه در تضاد با طبيعتي هستند که کيا در آن ميزيسته است.
کيا که وجودش با طبيعت و حياتوحش گره خورده بود، آدمهاي داخل دادگاه را به حيواني تشبيه ميکند: او، قاضي دادگاه را به شکل يک «موجود نر آلفا»، وکيلش، تام را، در قامت يک «قوچ نر نيرومند» و ضابط دادگستري را بهعنوان «کمدرجهدارترين نري که براي بالابردن موقعيتش، به هفتتير روي کمربندش متوسل شده بود» ميديد، اما در حين بررسي پرونده در دادگاه، کيا غرق در افکار خودش بود، به طراحي خاص جايگاه هياتمنصفهاي سرنوشتش در دست آنها بود، نگاه ميکرد؛ خيلي با خودش کلنجار ميرفت تا با زبان خارجي و خاص دادگاه خو بگيرد، اويي که در کلبهاي به دور از ساختمانهاي اداري بزرگ شده بود. تمام صحنههايي که در يک سريال دادگاهي ميبينيم ـ گفتوگومحور، باروح و دراماتيک؛ توأم با اشارات هوشمندانه که داستان و اتفاقات مربوط به شواهد فيزيکي پرونده را آشکار ميسازد ـ در رمان «جايي که خرچنگها آواز ميخوانند»، نمود دارد، حتي افکار و احساسات مزاحم نيز زدوده شدهاند تا خواننده خستگياي حس نکند.
اونز جايي گفته که طوري روي ساختار «خرچنگها...» کار کرده تا مثل بمبي که زير مبل منفجر ميشود، تاثيراتش بيشتر ديده شود. او اذعان داشت بهجاي اينکه يکسوم اول کار را به ماجراجويي کيا در حياتوحش اختصاص دهد، ترجيح داد اين رمان را با جسد چيس آندروز در باتلاق شروع کند. يک شروع عالي و بينقص: «يک معماي گرهخورده با طبيعت و داستان عاشقانه، با پاياني که هرگز نميتوانيد حدس بزنيد و هروقت به آن پي برديد، فراموشکردنش به همين راحتيها نخواهد بود.»