بستن

روايتي کوتاه از نقش زنان در سال‌هاي دفاع مقدس

روايتي کوتاه از نقش زنان در سال‌هاي دفاع مقدس
شهره کیانوش‌راد فعال اجتماعی

 

 

 

اگر نام چايخانه اهواز در زمان جنگ يا زنان در رختشورخانه اهواز در زمان جنگ يا کلمه‌هاي ديگر شبيه به اين عبارت‌ها را در اينترنت جست‌وجو کنيد اطلاعات زيادي به دست نمي‌آوريد. آنها به‌دنبال ثبت‌نام و نشاني از خود نبودند و اکنون تعداد زناني که راويان زنده به شمار مي‌آيند به‌دليل کهولت سن هر سال کمتر مي‌شود. آنها که هنوز گرد پيري نتوانسته است خاطرات را از ذهن‌شان محو کند، صحبت‌ها و روايت‌هاي عجيب‌وغريبي از روزهاي جنگ تحميلي و حضور در اين چايخانه روايت مي‌کنند که براي نسل جوان امروزي باورش سخت است. چايخانه سنتي اهواز در کنار رودخانه کارون و در شرق منطقه کيانپارس اهواز واقع شده بود. محلي براي برگزاري عروسي و تفريح و خوشگذراني و در جايي که تقريبا مي‌توان گفت در معرض ديد عموم قرار نداشت. پس از انقلاب اين محل مصادره و بعد از شهادت يکي از جوانان اهواز با نام «پايگاه شهيد حسين علم‌الهدي» فعاليت مي‌کرد. يکي از کارهاي انجام‌شده در اين پايگاه جمع‌آوري و ارسال بسته‌هاي پوشاک براي جنگ‌زدگان بود. اما سال 1361 با آوردن لباس‌ها و ملحفه‌هاي خونين مجروحان و شهدا اين مرکز به يکي از پايگاه پشتيباني جبهه‌هاي جنگ تحميلي تبديل شد. جنگ ادامه داشت و نياز مبرم به ملحفه و لباس و پوتين و تهيه اين وسايل در آن روزهاي سخت جنگ ممکن نبود. تصميم گرفتند در اين پايگاه با شستن و تعمير آنها امکان استفاده دوباره از آنها را فراهم کنند. زنان اهوازي که هنوز اين محل را با نام چايخانه مي‌شناختند، همديگر را براي آمدن به اين مرکز تشويق مي‌کردند. خبر به شهرهاي ديگر هم رسيد و آنها که مي‌توانستند براي کمک آمدند. با بالارفتن حجم کار 40 - 50 تشت، ديگ و گاز براي گرم‌کردن آب جوش و شست‌وشو به چايخانه آوردند. برخي چرخ خياطي خود را به پايگاه آوردند تا لباس‌ها و ملحفه‌هاي پاره‌شده را تعمير کنند. گاهي دستان آنها از تکه‌هاي جمجمه و استخوان‌هاي شکسته خوني مي‌شد؛ گاهي هنگام مشت‌زدن لباس‌ها در تشت‌هاي آب گرم دستشان تکه‌هاي قطع‌شده بدن رزمندگان را لمس مي‌کرد. گاهي از فرط گرماي طاقت‌فرساي اهواز براي لحظه‌هايي خنک‌شدن در يخچال را بازمي‌کردند تا تنفس چند لحظه هواي خنک حالشان را جا بياورد تا بتوانند دوباره لباس‌هاي خونين رزمندگان را مشت بزنند؛ گاهي از لباس‌هاي آغشته به مواد شيمايي به سرفه مي‌افتادند و گاهي هم نشانه‌هايي از فرزندانشان را در ميان لباس‌هاي خوني پيدا مي‌کردند اما خسته نشدند و مادرانه و عاشقانه تا روزهاي پاياني جنگ در چايخانه بودند. بعد از پايان جنگ هرکدام رفتند سرخانه و زندگي‌شان و اشک ريختند وقتي فهميدند رختشورخانه به تالارعروسي تبديل شده و از نشانه‌هاي آن روزهاي تلخ و شيرين هيچ‌چيز باقي نمانده است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی