خانواده من تخصص عجيبى در پيداكردن يك فرد موفق كوچكتر از خودم دارند كه آن را در سر و صورت بنده بكوبند! تا همين چندوقت پيش آن پسرك طراح خودرو بود كه معلوم نشد آخر چه سرنوشتى نصيبش شد، هفته پيش مهدى عبدى بازيكن پرسپوليس بود كه روى گل دربى نقش اصلى را داشت و اين روزها هم گرتا تونبرگ سوئدى!
هرچه در سر خودم مىزنم كه من هفتسال از اين دختر بزرگتر هستم و قابل قياس با من نيست، در جواب مىگويند: «اتفاقا همين قضيه رو بدتر مىكنه، چون اگه همسن تو بود الان دبيركل سازمان ملل بود؛ ولى تو نه توي سن فعلى اين دختر كارهاى بودى، نه در سن فعلى خودت كارهاي هستى و نه تو سن ستايش(سريال) كارهاى خواهى شد. حالا درسته اون سنش دقيق مشخص نيست!» اصولا اعتراض در خون خانواده من و خود من مىباشد اما دقيق نمىدانيم به چه چيزى اعتراض مىكنيم. فقط مىدانيم اعتراض مىكنيم. همين! براى نمونه حدود چندهفتهاى مىشود كه مادرم هر وقت برنج و خورشت براى غذا مىپزد، براى كثيفنشدن كاسهها، يكراست خورشت را كامل روى بشقاب برنج من خالى مىكند! من كه در آن درياى برنج و خورشت، با كمك قاشق و چنگال، سعى در نجات دانههاى برنج از غرقشدن را دارم كه بعد از نجاتدادنشان، آنها را به شكل ديگرى بُكشم( با خوردنشون!) اجازه اعتراض براى داشتن يك كاسه را ندارم. بعد همين خانواده توقع دارد من به گرمايش زمين و مسائل زيستمحيطى اعتراض كنم! پارادوكسيكالتر يا همان متناقضتر از اين خانواده (پدر و مادرم)، برادر بزرگترم مىباشد. دقيقا سهساعت بعد از آنكه گرتا تونبرگ را بر سر من كوبيد، با يك تبر به جان تمام درختهاى اطراف در اصلى خانه افتاد. علت را كه پرسيدم ابتدا با جواب «به تو چه!» مواجه شدم كه بعد از كمى اصرار، جواب داد: «براى اينكه بتوانم ديد خوبى نسبت به تمام كوچه داشته باشم، درختها رو قطع كردم. جلوى ديد رو مى گيرن!»
پرسيدم: «داداش! مگه تو طرفدار محيط زيست و كرهزمين نيستى؟ با اين كار اكسيژن زمين را به تبر دادى رفت كه!»
گفت: «بخشى از اعتراض تو رو قبول دارم. در اين حد هم آدم مستبدى نيستم! اما از اونجايى كه همسرم هميشه بهم مىگه «تو نفس منى» و اكسيژن و نفس رابطه مستقيمى باهم دارند، با خودم به اين نتيجه رسيدم كه خودم بيشتر از درختها به كرهزمين و اين كوچه كمك مىكنم!»
گفتم: «عزيزم! تو براى همسرت اكسيژن هستى، براى ما نهايت بتواني دىاكسيدكربن باشي. وا بده برادر من!»
همانطور كه درست پيشبينى كرديد متاسفانه وا نداد و دوساعت بعد وقتى داشت آسفالت كوچه را يکساعت تمام آبپاشى ميكرد، من را خطاب قرار داد و بلند فرياد كشيد: «بيا ببين به خودم هم دارم اعتراض مىكنم. نبايد درختها رو قطع مىكردم. الان براى اعتراض به كار خودم، دارم با آبدادن به زمين، جبران مىكنم!»
متاسفانه همانگونه كه خانواده من اعتراضكردن بلد نيستند، جبرانكردن هم بلد نيستند!