«من يک بار مُردم تا بتوانم زندگي کنم» اين سخن اميره کرتيس است در زمان دريافت جايزه نوبل ادبيات. «بيسرنوشتي»، درباره روايت او از ديد نوجواني است که به ناخواسته پايش به جنگ آدمبزرگها باز شده؛ روايتي دستساز که ديدههاي او ديده و در حافظهاش باقي مانده. او در اين بازتاب، نه قصد بزرگنمايي دارد و نه خودنمايي.
داستان بهآرامي از دل خانواده بهدل اجتماع و از دل اجتماع بهفرديت و زندگي اجتماعي ميرود کاري که با انتخاب درست راوي امکانپذير شده؛ در داستاني که موقعيت اجتماعي آدمها در اجتماع در شکلگيري آن، تاثير بسزايي دارد و البته اتفاقي که داستان را در موقعيت بازگويي قرار داده، اتفاقي که براي راوي و هزاران راوي ديگري که وجود داشته اما از ميان آنها يکي که راوي داستان باشد براي داستان سرنوشتگويي انتخاب شده: «فقط اعلام کردند که هرکس مايلباشد ميتواند خودش را براي کار، بهخصوص در آلمان، معرفي کند... با توضيحاتي که براي تکتک ما دادند ديگر جايي براي فکرکردن نماند و مجبور بهاطاعت شدم.» اوضاع ميتوانست از اينکه هست خيلي بدتر شود، اين نگاهي است که در آن لحظه يکي از روايان داستان بهاتفاقي که در حال وقوع است دارد همان که پيشتر هم گفته بود: «شما چيزي نشنيدهايد؟ نميدانيد قرار است چي بهسرمان بيايد؟»
سرنوشتي که مختوم است و از پيشتعيينشده و آدمها از دست آن گريزي ندارند و پاي هيچ انتخابي هم در ميان نيست و قرار هم نيست همه از اين «سفر سرنوشت» بازگردند. زمانيکه راوي در پي دوستش به منزل او سر ميزند جزو لحظههاي تاثيرگذار داستان است؛ تصويري که او ساخته حاکي از رفاقت است و معرفت انساني:
فوري پرسيدم: «باندي سيتروم خانه است؟» جواب داد: «نه.» پرسيدم: «يعني براي کاري بيرونرفته است؟» در جواب اين سوال سرش را تکانداد، چشمهايش را بست و گفت: «نه، ابدا» و وقتي چشمهايش را باز کرد تازه متوجه برق رطوبت روي مژههاي پايينياش شدم. لبهايش هم کمي ميلرزيد و با ديدن اين صحنه فکر کردم بهتر است هرچه زودتر خودم را گموگور کنم، اما درست همان لحظه زن مسنتري با پيراهن و روسري سياه از تاريکي دالان بيرون آمد و اين بهآنمعنا بود که بايد قبل از اينکه بروم به او هم توضيح بدهم که «من دنبال باندي سيتروم ميگردم» که او هم در جواب گفت که خانه نيست. بااينحال، با قاطعيت ادامه داد: «يک وقت ديگر برگرد، شايد چند روز ديگر.» اما متوجه شدم که زن جوان با شنيدن اين حرف سرش را با حرکتي عجيب، تدافعي و درعينحال عاجزانه برگرداند و در همانحال پشت دستش را بهسمت دهانش برد، طوريکه انگار ميخواهد جلوي خودش را بگيرد تا چيزي را بهزبان نياورد که از گفتنش بيم داشت. خودم را موظف دانستم که به زن مسن بگويم: «ما باهم بوديم.» و توضيح بدهم: «در زيتر.» و در جواب سوال سرزنشبارش که: «پس چرا باهم برنگشتيد؟» تقريبا عذرخواهي کنم و بگويم: «از هم جدا شديم. من سر از جاي ديگري درآوردم.» ميخواست بداند که: «آيا هنوز هم از مجارها کسي آنجا هست؟» و جواب دادم: «البته، هنوز عده زيادي هستند.» با شنيدن اين حرف با لحني پيروزمندانه به دختر گفت: «نگفتم؟»
«بيسرنوشتي»، روايت از رفتني است که بازگشتي همگاني نداشته، روايتي است که از دل تاريخ از جزئياتي سخن ميگويد که يک نوجوان ديده، نوجواني که بهترين سالهاي زندگياش را ناخواسته در دنياي واقعيت طي کرده و بعد از سفري که تاريخي است پاي به زندگي روزمره گذاشته، راوي بعد از بازگشت از نزديکانش ميپرسد: «من هم بهنوبه خودم پرسيدم که آنها در طول اين «دوران سخت» چه ميکردهاند؟ يکي گفت: «خب... زندگي ميکرديم.» آن يکي اضافه کرد: «سعي ميکرديم زنده بمانيم.» گفتم که دقيقا! هردوي آنها در زمان «قدم» برداشتهاند.»
داستان، پاياني دقيق و نکتهسنجانهاي دارد؛ قهرمان داستان از همين پايان است که مخاطب را متوجه اين موضوع ميکند که چه شده و چرا دارد سرنوشتش را تعريف ميکند. راوي در اوج خستگي و مصايبي که از سرگذرانده هنوز بهزندگي اميدوار است: «واقعيت اين است که اينجا هستم و خوب ميدانم که بايد هر توجيهي را بهعنوان بهاي زندهبودنم بپذيرم. بله، به اطراف اين ميدان آرام و نيمهروشن نگاه کردم و به اينخيابان که اگرچه ويران شده بود، اما هزاران نويد را در خودش داشت، و در خودم اين آمادگي را حسکردم که زندگي غيرقابل ادامهام را ادامه بدهم.»