رمان «قوها؛ انعکاس فيلها» با نام متفاوت و عجيبش نويدي است براي اينکه بدانيم با کتابي متفاوت مواجه هستيم. گرچه تفاوتها هميشه نميتوانند مثبت تلقي شوند ولي تفاوت اين رمان، تفاوتي مثبت با ديگر رمانهاي متداول ايراني است و تجربه جديدي در خوانش را سبب ميشود. کتابي که بدون اغراق و سعي در بازيهاي فرمي يا بهرخکشيدن تکنيکها، ساختار منسجمي دارد. در فهرست، کتاب به سه بخش تقسيم شده: «تعادل»، «خيال» و «سقوط». اگر طرح پشت جلد کتاب را نگاه کنيم، يک نقاشي ميبينيم از نقاش معروف «سالوادرو دالي» به نام «قوها منعکسکننده فيلها» در اين نقاشي، سه قو در درياچه هستند که انعکاس خودشان و درختهاي پشت سرشان، تصوير سه فيل را در درياچه منعکس کرده. به تعبيري قوها و دنياي اطرافشان منعکسکننده چيزي هستند که با خودشان در تضاد است. تضادي که در اولين گام هم در «نام» و هم در «فصلبندي» کتاب با آن مواجه ميشويم؛ چراکه نام کتاب با الهام از اين نقاشي گرفته شده، ولي مفهوم «متضاد» آن را به کار گرفته! و نام فصلهاي کتاب هم در تضاد باهم هستند! اين ساختار که از «مفاهيم متضاد» ساخته شده به داستان فرم داده؛ فرمي که در هماهنگي کامل با «محتوا» است و از دل خود محتوا خلق شده. درواقع فرم در خدمت قصه است نه در خدمت بيان توانايي نويسنده به شکل ظاهري!
داستان با يک «تکگويي دروني» و تعريف يک خاطره از راوي اولشخص شروع ميشود که مربوط به اواخر دوران دانشجويياش ميشود. از آنجا که به صراحت بيان ميشود که اين يک «خاطره» است پس متوجه ميشويم روي خط «زمان حال» هستيم. بعد از خاطره اولين ديدار با «نورا»، راوي از «دوست طراح بازي» و «سمير» روايتهايي تعريف ميکند. و همچنين شروع به «خيالپردازي» درباره «نورا» و دوران کودکي و بلوغش ميکند. بااينحال «زمان» گم نميشود و شاهد زندگي راوي و مشکلات او بعد از فارغالتحصيلي در «زمان حال پيشرونده» هستيم. حتي در بخش «خيال» هم که حجم زيادي از صفحات به خيالپردازي درباره نورا اختصاص دارد، باز «زمان حال» و زندگي شخصي راوي فراموش نميشود. بنابراين ميتوان گفت داستان همواره «خطي» روايت ميشود. آنچه باعث ميشود جز اين بهنظر برسد، خردهروايتها و خيالپردازيها است؛ که نبايد آن را با ساختار «غيرخطي» اشتباه گرفت. اشتباه ديگري که ممکن است درباره اين کتاب بهوجود بيايد بحث رئال يا سوررئالبودن آن است. بايد گفت پاسخ اين سوال تا حدي به تعريف اين دو سبک بازميگردد. اگر سوررئال را همان رئالي بدانيم که در خلال بيان واقعيت به مفاهيم ذهني، خيالها، روياها و کابوسها ميپردازد پس «قوها؛ انعکاس فيلها» يک اثر سوررئال است. اما اگر به اين ادعا که يک اثر سوررئال مرز مشخصي بين خيال و واقعيت قائل نيست، استناد کنيم پس اين کتاب در کليت و ساختار نميتواند سوررئال باشد، ولي در محتوا و بهخصوص «بخش دوم- خيال» سوررئال است.
درباره خردهروايتهاي بيشمار داستان هم بايد گفت اگرچه در ابتدا بعضيشان، بهنظر بيارتباط با داستان اصلي ميآيند ولي در ادامه پي ميبريم همين خردهروايتها هستند که به روايت اصلي عمق بخشيدهاند و نهتنها جدا از کل نيستند، بلکه در حکم يک آستر نامرئي کليت داستان را منسجم کردهاند. بسياري از اين داستانها از کتابي بهنام «بازار عجايب» که راوي ادعا ميکند آن را از يک فروشنده دورهگرد خريده و با توجه به نياز داستان اصلي، روايت ميشوند. کارکرد اين کتاب در داستان هم در «پيرنگ» و هم در «مفهوم» غيرقابل انکار است. نحوه بيان ماجراها هم در نوع خود تاملبرانگيز است. اينکه راوي در مواجهه با اتفاقي، ماجراي ديگري در ذهنش يادآوري ميشود و آن را شرح ميدهد اين تصور را بهوجود ميآورد که نويسنده، کتابش را با «ذهن سيال» نوشته و البته نه به سبک «سيال ذهن»! «ذهن سيال» همان چيزي است که مدام در ذهن ما اتفاق ميافتد. چيزي را ميبينيم که ما را ياد چيز ديگري مياندازد. يعني زمان روبهروشدن با يک موقعيت جديد، آنچه قبلا ديدهايم، شنيدهايم و خواندهايم تاثيرگذار است. بهعنوان مثال زمان ديدن «نورا» راوي او را با يک «فرشته معاصر» برابر ميکند و بعدتر پي ميبرد اين تصور ذهني از ديدن آثار يک نمايشگاه با عنوان «معاصرسازي نمادهاي رنسانسي» سرچشمه ميگيرد.
«قوها؛ انعکاس فيلها» بيش از هرچيز ما را با يک «جهانبيني» و «فلسفه» از زندگي آشنا ميکند. منتها نويسنده، اين کار را نه با شيوهاي خشک بلکه با ذهن بسيار «قصهگو» و خلاق خود انجام ميدهد. او «شخصيت» و «ماجرا» خلق ميکند و در همه کتاب حتي صفحات آخر، چيز جديدي براي عرضه دارد. در اين اثر به مسائل اجتماعي همان اندازهاي پرداخته شده که در زندگي واقعي ميتواند براي «راوي» مهم باشد. به اين معنا که بههرحال بستر رمان در يک اجتماع با مقتضيات زمان خود اتفاق افتاده. ولي نويسنده بدون هيچ اغراق و شعارزدگي و به فراخور نياز داستان از اين اجتماع مينويسد.
شخصيت اصلي فارغالتحصيل رشته نقاشي است که سعي ميکند در خلال زندگي و مشکلات معمولش به علاقهمندي خود، يعني نقاشي هم برسد. درضمن خاطره آشنايي با زني که تنها نشان از او نامش، يعني «نورا» است او را به عشقي يکطرفه و خيالپردازي درباره اين زن سوق ميدهد. بعدتر ميبينيم اطرافيان او مثل دوستش «طراح بازي» و «سمير» هم تجربههاي مشابهي دارند؛ واقعا چه کسي هست که بتواند با صراحت بگويد تابهحال، کموبيش از اين دست، خيالپردازيها نکرده! و اما با توجه به تضادي که در نام نقاشي و نام کتاب وجود دارد شايد بتوان نوراي ساخته و پرداخته ذهن راوي را با مفهوم «قو» برابر دانست و واقعيت «نورا»يي را که در آخر پيدا ميشود با «فيل» و البته با تاکيد بر اين نکته که فيل، همان انعکاس قو و شرايطش است. و با توجه به جهانبيني که در بخش اول کتاب مطرح ميشود، از ترکيب همين تضادهاست که به «تعادل» ميرسيم. همچنين نويسنده در بخش «تعادل» از «پيوند» و «هماهنگي» ميگويد؛ و البته که براي بيان اين مفاهيم ذهن قصهگوي نويسنده را داريم. داستاني که از زبان دوست راوي(طراح بازي) ميشنويم و از ملاقات با زني در نيمهشب و در پارک روبهروي خانهشان ميگويد. بودن هردوي آنها در آن زمان و مکان نامعمول و همانطور لبخند زن که به قول «طراح بازي» از سر همدلي بوده. بين آنها «پيوند» بهوجود ميآورد. در ادامه متوجه ميشويم اين حس وقتي صبحهاي دوشنبه، کتابفروشيها را تماشا ميکند هم بين او و آدمهاي ناشناسي که همينکار را ميکنند پيش ميآيد و احساس ميکند در آن زمان با مردم و اطرافش در «هماهنگي» و «پيوند» است. اين تفکر شايد از همان نياز بنيادي انسان به «همدلي» انسانهاي ديگر بيايد. و البته اين فرضيه که «آدمها با اهداف يکسان وقتي در مجاورت هم باشند و هرچه تعدادشان بيشتر باشد انرژيهاي بيشتري در يک راستا به سمت جهان هستي ميفرستند»(در پژوهش درباره اين فرضيه بهخصوص تماشاگران تيم فوتبال يک کشور خاص، زمان بازيهاي جام جهاني مورد تحقيق قرار گرفته بودند) بهنظر ميرسد نويسنده هم بهنوعي از همين ديدگاه حمايت ميکند.
مورد شخصيتپردازي هم در اين اثر از کليشههاي سنتي فاصله گرفته؛ و شخصيتها را نه تکبهتک که در تعامل باهم تعريف ميکند. بهعنوان مثال «ساحره» شخصيتي عصبي دارد و به خودش نميرسد و حتي حمام نميکند، ولي در ادامه و با توجه به تغيير موقعيت و تعاملهايش، عوض ميشود(اين را ميتوان از توصيههايي که به راوي درباره ظاهرش ميکند متوجه شد.) اما شايد جذابترين و عجيبترين شخصيت کتاب را بتوان «سمير» دانست؛ سميري که راست و دروغهايش(تضادها) به او شخصيتي مرموز و درعينحال جذاب داده(او را در نظر ديگران به تعادل رسانده) تضادهاي سمير البته به همينجا ختم نميشود. او ادا درنميآورد، بلکه واقعا مدام درحال تغيير است. اين را ميشود از شغلهاي متعددش گرفته تا تغيير ذائقهاش(نسبت به کافه و منزل آبام) متوجه شد. او درنهايت بهدنبال «ديوانگي خودخواسته» است! و ميبينيم که بين همين مفهوم «ديوانگي» و «خودخواستگي» هم در باطن تضاد وجود دارد؛ تضادي که شايد سمير ميخواهد از عمق آن به تعادل برسد.
در آخر به تمام تفاوتهاي کتاب بايد اين نکته را اضافه کرد که پيام ناصر از تمام حواسش در نوشتن استفاده ميکند؛ مثل استفاده از حواس بويايي و کشاندن پاي بوها به جهان داستان؛ همچنين استفاده از تمام ظرفيتهاي «شنوايي» که پاي موسيقي را به کتاب او باز کرده است.