بستن

صدا و سیما و ستایشی که با آرامش به جوانی رسیده!

صدا و سیما و ستایشی که 
با آرامش به جوانی رسیده!
شهرزاد خان محمدی

خانه مادربزرگم درحال خوردن نهار بوديم که متوجه اخم‌هاي درهم‌رفته دايي‌ام شديم ، مادرم

از او پرسيد :«اتفاقي افتاده؟»

دايي گفت: «در فکر ستايش بودم.»

زن‌دايي که هميشه خدا، به همه‌چيز مشکوک است گفت: «چشمم روشن، ستايش ديگه کيه؟»

مادربزرگم که اين اواخر به دليل آلزايمر و کهولت‌سن متوجه حرف‌هايش نيست گفت: «دختر حسن‌آقا، هموني که نامزد حميد بود.»

مادرم که مي‌خواست قضيه را يک‌جوري، حل‌وفصل کند، گفت: «مامان‌جان اولا اسم اون افسانه بود. دوما نامزد حميد نبود، فقط يک‌بار رفتيم خونه‌شون خواستگاري.»

شوهرخاله‌ام که بامزه‌بازي‌هايش گل کرده بود، گفت: «بهتره بگي، يکيشون اسمش افسانه بود!» و خودش بلند خنديد.

مادربزرگم گفت: «بالاخره کدومشون زن حميد شد؟»

خاله‌گفت: «مامان حالت خوبه؟ فريده‌جان با حميد ازدواج کرد. يادت نيست؟»

مادربزرگ گفت: «دستش درد نکنه. فکر نمي‌کردم کسي پيدابشه که با اين پسر ازدواج کنه.»

دايي حميد که در چشم‌هاي زن‌دايي آتش مي‌ديد و از سکوتش ترسيده بود، گفت: «بس کنيد بابا، چه وقت اين حرف‌هاست الان؟ چه غلطي کردم اسم ستايش رو بردم!»

زن‌دايي گفت: «نه کار خوبي کردي، هرچي مي‌گذره هي بيشتر چهره واقعيت رو مي‌شناسم!»

گفتم: «فکر کنم دايي، منظورش سريال ستايشه!»

دايي گفت: «آفرين دختر باهوش، دقيقا منظورم همون بود. اينجا انگار کسي تلويزيون نگاه نمي‌کنه که حرف منو اشتباه برداشت نکنه!»

خاله گفت: «آخ گفتي، منم عاشق اين سريالم. چقدر خوبه که فصل جديدش رو ساختن.»

شوهرخاله گفت: «حميد داشت به حشمت فردوس فکر مي‌کرد.» بعد اداي او را درآورد و رو به زن‌دايي گفت: «افتاد فريده‌خانم؟»

طبق معمول همه در برابر شوخي‌اش، سکوت کرديم و خاله‌ام نزديک بود از شدت خنده کارش به بيمارستان کشيده شود.

دايي گفت: «نه اتفاقا داشتم به خود ستايش فکر مي‌کردم، اينکه آرامش با آدم چه مي‌کنه!»

گفتم: «آرامش با آدم چه مي کنه؟»

گفت: «خودتون ببينيد ديگه، ستايش توي فصل قبلي، پير بود اما الان توي فصل جديد، جوون‌تر از فصل اولش شده حتي!»

مادرم گفت: «خب اينکه کار گريمور سرياله، به آرامش چه ربطي داره؟»

دايي گفت: «خيلي‌ها مثل تو اين فکر رو مي‌کردن، اما تهيه‌کننده فيلم در جواب منتقدان گفته ستايش توي اين فصل جديد، به آرامش رسيده واسه همين چهره‌اش جوون‌تر از قبله!»

خاله گفت: «دقيقا مثل فريبرز عرب‌نيا توي سريال مختار؛ اين همه‌سال، چهره‌اش يک‌ذره هم پير نشده!»

دايي ادامه داد: «قيافه منو ببينيد! آرامش ندارم که هي دارم پيرتر مي‌شم!»

زن‌دايي گفت: «اگه مي‌گفتي نامزد قبليت، اسمش ستايش بود کمتر ناراحت مي‌شدم تا اينکه اين حرف رو ازت بشنوم!»

گفتم: «الان چرا ناراحت شدي زن‌دايي؟»

گفت: «چون حميد منظورش اينه که کنار من توي زندگي آرامش نداره و من باعث شدم پيرتر بشه!»

دايي گفت: «اي بابا من هرچي مي‌گم اشتباه برداشت مي‌کنيد! بهتره ساکت باشم و حرفي نزنم!»

بعد از خانه بيرون رفت و ما تلويزيون را روشن کرديم و تکرار قسمت ديشب ستايش را براي بار سوم با همان شوق اولين‌بار ديديم!

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی