بستن

قانون نسبیت و قیمت نوشت‌افزار

قانون نسبیت و قیمت نوشت‌افزار
فرزانه گلچین

پسرم قرار است برود مدرسه و دلشوره دارد. نشسته‌ايم دور پسرم و از مزاياي ماه مهر و مدرسه مي‌گوييم.

خواهرم مي‌گويد: «خاله‌جون، اين‌قدر مدرسه خوش مي‌گذره.»

پسرم مي‌گويد: «چطور خوش مي‌گذره؟ چه کارهايي مي‌کنيم که خوش بگذره؟»

برادرم مي‌گويد: «تلويزيون آهنگ «همشاگردي سلام، آغاز سال نو با شادي و سرور» رو پخش مي‌کنه، همين که تموم مي‌شه، دوباره پخش مي‌کنه. خيلي خوبه. من که عاشقش بودم.»

بعد از پشت سر به خواهرم چشمک مي‌زند و دوتايي با هم دم مي‌گيرند: «همشاگردي سلام، همشاگردي سلام...» و دوتايي قيافه‌شان را يک‌جوري نشان مي‌دهند.

پسرم مي‌گويد: «اين که آهنگش قشنگ نبود. من اون آهنگ که تو مهدکودک مي‌ذاشتن دوست دارم؛ جنتلمن!»

خواهرم مي‌گويد: «عجبا... اين آهنگ که من گفتم بهتره.»

برادرم گفت: «من به‌شدت باهاش همذات‌پنداري داشتم. مخصوصا وقتي بهروز خيکي من رو با کيسه بوکس عوضي مي‌گرفت.»

پسرم مي‌گويد: «چي گفتي؟»

مي‌گويم: «هيچي. يه‌جور بازي بود. ولش کن.»

مي‌گويد: «بازي خوبه.»

پدرم مي‌آيد توي هال و مي‌نشيند روي مبل و همان‌طور که چشمش توي گوشي است مي‌گويد: «دوره‌ ما فوق‌العاده بود، يه وسيله بازي داشتيم؛ چوب‌وفلک.»

مي‌گويم: «ممنون از اين جلسه توجيهي که براي پسرم گذاشتيد.»

پسرم مي‌گويد: «چرخ‌وفلک دوست دارم.»

خواهرم مي‌گويد: «واي، من بگم کدوم قسمت خيلي خوب بود. خريد وسايل مدرسه. آخي، جامدادي گل‌گلي.»

برادرم مي‌گويد: «اما قسمت پيشاخريدش فاجعه بود؛ تامين بودجه از بابا. هميشه مي‌پرسيد پارسال چند بود؟ هيچ‌وقت هم قبول نمي‌کرد قيمت پارسال با امسال فرق مي‌کنه.»

بعد طوري که پسرم نشنود ادامه مي‌دهد: «من هرسال، اول مهر مرخصي مي‌گيرم، تا ظهر مي‌خوابم تا سختي‌هاي دوره تحصيل از ذهنم پاک بشه. يه متد روانشناسيه.»

خواهرم مي‌گويد: «بابا، به‌نظرم براي اينکه مشقات تامين بودجه کودکي‌ام از يادم بره، پول بده يه جامدادي گل‌گلي بخرم.»

پدرم از من مي‌پرسد: «جامدادي چنده؟»

مي‌گويم: «پارسال پونزده‌تومن بود.»

خواهرم پشت چشمي برايم نازک مي‌کند و مي‌گويد: «پارسال!»

من و خواهر و پسرم راهي خريد مي‌شويم. وقتي مي‌رسيم فروشگاه خواهرم و پسرم دوتا سبد برمي‌‌دارند و مي‌رويم توي راهروي نوشت‌افزار. دارم فکر مي‌کنم بيشتر بايد به کدامشان بگويم «اين را لازم نداري، بگذار سر جايش» و حدس مي‌زنم خواهرم. قيمت هرچيز را که نگاه مي‌کنم دو يا سه‌برابر شده. هربار که اعلام مي‌کنم پسرم با قيافه جدي سر تکان مي‌دهد. خواهرم همان‌طور که مداد رنگي بيست‌وچهار رنگ را مي‌گذارد توي سبدش، مي‌گويد: «تو فرزند خلف بابايي. مي‌شه قيمت امسال و پارسال را مدام مقايسه نکني.»

بعد ناگهان به من خيره مي‌شود و مي‌گويد: «نگران‌کننده است. تو در مقابل هر نوع خوشي مقاومت مي‌کني. چطور از خريد لذت نمي‌بري؟»

پسرم مدادرنگي دوازده‌رنگ را مي‌گذارد توي سبدش و مي‌گويد: «خيلي کيف مي‌ده، احساس مي‌کنم بزرگ شدم. ياد بابايي مي‌افتم که هربار مي‌گه با سيصد تومن عروسي گرفتم؛ همه با تعجب نگاش مي‌کنن. منم قيمت‌هاي پارسال را مي‌گم همه تعجب مي‌کنن. انگار مال خيلي سال پيش را مي‌گم. پس من خيلي بزرگ شدم.»

خواهرم مي‌گويد: «پسرت مرزهاي قانون نسبيت را جا‌به‌جا کرد.»

مي‌رويم پاي صندوق؛ حالا من به‌جاي پسرم دلشوره دارم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی