1
پري آبي
مهربانانه مرا نگه داشت و گفت:
شنيدمت،
پيش از آنکه ببينمت
ديدمت،
پيش از آنکه با تو روبهرو شوم
عاشقت شدم،
پيش از آنکه فريبت دهم
در تو به انتها رسيدم،
پيش از آنکه با تو آغاز كنم
در تو مست شدم،
پيش از آنکه شهد شرابت را بنوشم
و اين مرا بس است.
2
پري آبي،
مرا نگه داشت و گفت:
نوشتن را تجربه ميپيرايد
چونان رودي كه كوه را ميآرايد
رود خون از كتابها غليان ميکند
رودي كه سرريز ميشود
و در اخبار كشتگان روان ميشود
ميراثت را باز ميخواني
بسان بازخواني متني در خواب
که در آستانه رهايي است
و آن را هيچ دليل و حكمتي نيست.
3
مرا، در ميانه راه نگه داشت و گفت:
سنگ از تو زاده ميشود
خوي پَر را ميگيرد
و مسافت را،
از شيون فرشتهها پُر ميكند
و در زوزه باد ميپيچد
بال ميزند
و بسان زبان پرواز ميكند.
4
گفتم اي آتش شيدا،
اي تغارِ واژه و اي سياهه جهنم
وقت آن رسيده كه روح آرزو کند
ذوب شود
زيرا زمان وزيدن رسيده است
اي آتش،
واژهاي از واژههاي الفبا بيرون نميزند
مگر عطرآگينشده به زعفران انگشتانم
اينها واژه نيستند
حناي شور و اشتياقاند
در سپيده بامدادان وصل
و تب عاشقانه.
واژهها چيزي نيستند جز همان،
اخگر، اخگر در وزش واژهها.
5
دل عاشق
به خورشيدي در شب ميماند
به آتشي نيلگون
درخشان از سرور سپيده.
پس کلام
در پيالهاي لبريز شد
و كالبد از روح رها.
اما عشق، در دل
سايهساري است،
كه ماه را جلا ميدهد.