«تصرف عُدواني» داستاني درباره عشق نيست؛ داستان سقوط بيصداي آدمهاست. زني در توهم عشق، خود را به فراموشي ميسپارد و مردي در توهم قدرت، صداقت را قرباني ميکند. برچسب عشقزدن روي هر داستاني، آسانترين راه براي فکرنکردن است. بهقول مارکز، «از يه جايي به بعد، در هيجانانگيزترين لحظهها هم، فقط نگاه ميکني...»؛ مصداق رسيدن به آخر اين رمان است.
«تصرف عُدواني» که تمام ميشود بايد سکوتکرد و فرصت داد تا تهنشين شود. آنچه معلق ميماند همزادپنداري با کاراکترهاست و رونمايي از لايه پنهان درونمان که سالهاست خاموش مانده. همان است که خواب را از تو ميدزدد و به چالش ميکشد و آنچه تهنشين شده تفکري ساختهشده است که در ذهنت تيک ميخورد. لنا آندرشون نويسنده سوئدي در «تصرف عُدواني» همين کار را با خوانندهاش ميکند. آنها را به فکرکردن ترغيب ميکند.
رمان، روايت دو انسان است که توسط راوي سومشخص نزديک به ذهن زن (استر) به صورتي خطي روايت ميشود. استر مقالهنويس، شاعر و داراي هشت رساله کوتاه منتشرشده است و هوگو رسک هنرمندي نامدار و مستندساز است که ديدگاههاي فکري متفاوتي دارد. بهواسطه سخنراني که استر در مورد آثار هوگو رسک ميکند کليد رابطه اين دو نفر خورده ميشود. جدا از اينکه راوي از يکسو بهدنبال اين دو راه افتاده تا افتوخيزهاي اين رابطه را نشان دهد، از سوي ديگر از نگاه فلسفي و روانشناختي، اقتصاد، فلسفه، انقلاب به موضوع ميپردازد و در قالب شخصيتپردازي اين دو نفر و ديالوگهاي بينشان رمان را از يک سطح عام به سطح خاص ميبرد و بهدور از قضاوت و جانبگيري فمينيستي ابعاد مختلفي از اين دو کاراکتر را به تصوير ميکشد و شايد از اين جهت اين رمان توانسته مورد توجه مخاطبان زيادي قرار بگيرد.
عشق ميان اين دو نفر گياه نوپايي است که هنوز جان نگرفته رو به خشکي ميرود؛ گياهي که در بهترين شرايط گلخانهاي قرارگرفته اما يکباره ورق برميگردد. چرا؟ استر زني است که چشمش را بهروي گذشته ميبندد و درِ دلش را بهروي هوگو باز ميکند. هيجان و عجله براي رسيدن به هوگو مدام زمينش ميزند. ظرف وجودياش ترک برميدارد و محتوياتش ميريزد. استر روزبهروز براي هوگو خالي ميشود و هوگو مردي که فقط تشنه قدرت، درک و ستايش است از اين همه هيجان دچار ترس و ترديد ميشود. ترديدي که نهفقط به خاليبودن ظرف استر برميگردد بلکه به وجود نفر سومي به نام اِوا استينا هم وابسته است که به صورت نخ نامريي به هوگو متصل شده و سر بزنگاه زاويه ماجرا را تغيير ميدهد.
استر مجموعه عقايدي دارد که برگرفته از کتابهاي بهفروشنرفته از روابط زنان و مردان است که در عالم واقعيت آنها فقط يکسري کلمهاند که کنار هم زيبا هستند. زن و مرد. کلماتي سوخته که مثل خاکستر سبک و راحت پراکنده ميشوند، بيهدف ميچرخند تا بر سر باوري بنشينند. استر معتقد بود زن و مرد بايد از بنياد برابر باشند و انسان مدرن برخلاف انسان سنتي رابطه عشقي را رابطه فاعل و مفعول نميداند اما همين آدم وقتي در رابطهاش با هوگو ميخواست اين دادهها را تحقق ببخشد، متوجه شد که بازميگردد به همان درک و زبان سنتي و خود را قرباني ميداند. با اينکه شخصيتهاي داستان به ظاهر روشنفکرند و از ساختارها و قالبهاي سنتي فراتر رفتهاند باز هم اسير زبان و شيوههاي بيان آناند.
رمان مانند يک چندوجهي با شيشههاي رنگي است که از هر وجه نگاه کني رنگ ماجرا تغيير ميکند هرچند ماهيت کاراکترها يکي است. در وجهي اگر استر، هوگو را از طريق هنرش نشناخته بود و دلبسته تفسيرهاي خودش از هنر او نشده بود و مثل يک آدم معمولي بدون اينکه نيازهاي او را برآورده کند برخورد ميکرد قطعا در تله اطلاعات خودش نميافتاد و تسليم هوگو نميشد. و هوگو مرد خوششيفتهاي که رهايي چه از خود و چه از ديگران، پشت نقاب هنر مستند زندگياش مخفي نميشد و ميفهميد که عشق هدف نيست بلکه فرآيندي است که انسان از طريق آن ميکوشد انسان ديگري را بشناسد هيجان استري را درک ميکرد. آنوقت در عرشه قدرت راهبر بود. و اوا استينا حکايت عابدي است که خود را زنداني کرد تا گناه نکند و به بهشت برود و از قضا به بهشت هم رفت. اِوا هوگو را داشت ولي هيچوقت خوشبخت نبود زيرا طعم جسارت استر حسرت دلش بود که چيز کمي نبود. استر، هوگو، اِوا؛ من، تو و شايد او هستيم.